DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> گـُوبـــاره <$BlogRSDUrl$>

گـُوبـــاره
 

Saturday, September 24, 2016


برآيش هستی از ديدگاه داروين  


تئوری داروین که براساس آن همه گیاهان و جانوران کنونی جهان، از دگرگون شدن تدریجی گیاهان و جانوران پیشین شکل گرفته‏ اند، در دوسده ِگذشته واتاب ِ ژرفی بر بسیاری از دانش‏ های مدرن، مانند؛ زیست شناسی، ژن پردازی، یاخته شناسی، دام پروری، پزشکی و درمان، داروسازی و رفتار شناسی داشته است. متاسفانه گزاره ‏های بنیادین ِاین تئوری آن گونه که باید، به زبانِ فارسی برگردانده نشده است. از این رو، برای بسیاری از ما، شنیدن نام داروین، همیاد با، "تئوری تکامل" و این جمله کلیشه ‏ای است که؛ "انسان از نسل میمون است."

چارلز رابرت‌ داروین‌، زیست‌ شناس‌ِ انگلیسی‌ که‌ در سده‌ نوزدهم‌ میلادی‌ می‌ زیست‌، تئوری‌ تازه ‌ای‌ درباره‌ چگونگی‌ِ پیدایش‌ زیندگان ارائه‌ داده‌ است‌ که‌ من‌ آن‌ را تئوریِ "بَرآیش‌" می خوانم.(برآيِش بر وزن مراکش را در اين جا در برابرِ"Evolution" آورده ‏ام. پيش از اين در زبانِ فارسی واژه "تكامل"، براى اين مفهوم به كار برده شده است كه بارِ معنايى آن مخالفِ Evolution  است. تكامل، اشاره به پروسه اى هدفمند و حساب شده دارد، كه در آن رده بندىِ زيندگان، ساختارى نردبانى دارد و انسان بر بالاترين پله آن جا گرفته است. نگرشِ داروينيست، درست روياروى اين چشم انداز قرار گرفته است و از اينرو، من واژه "برآيش" را بجاى تكامل در برابرEvolution  می گذارم.)

از دیدگاه داروین، برآیش‌، روندِ دگرگونی ‏های‌ ساختاری‌ِ زیندگان،‌ از آغاز پیدایش‌ هستی ‌تاکنون‌ بر روی‌ زمین‌ است‌. این‌ روند نزدیک‌ به‌ سه‌ میلیارد سال‌ پیش‌ با آغاز نخستین‌ جرقه‌ زندگی‌ آغاز شده‌ است‌ و همزمان‌ و همگام‌ با دگرگونی ‏های ‌زیستبومی‌، گونه ‌ها و دسته‌ ها و رسته‌ های‌ گوناگونی‌ از قارچ ‏ها، ویروس‏ ها، باکتری‏ ها، گیاهان‌ و جانوران‌ گوناگون‌ پدید آورده ‌است‌. برآیش‌، روندی‌ هماره‌ در کار و پایان‌ ناپذیر است‌ و تا هنگامی‌ که‌ زندگی‌ بر روی‌ زمین‌ هست‌، کشش‏ ها و کوشش ‏ها و واکنش‏ های ‌برآیشی‌ نیز در کار خواهد بود. از این‌ چشم‌ انداز، همه‌ زیندگان‌ کنونی‌ زادگان‌ِ تک‌ یاخته ‌ای‌ هستند که‌ اندی‌ پس‌ از سرد شدن‌ پوسته‌ رویین‌ِ زمین‌ در دریا برآمد و اندک‌ اندک‌ در گذرِ تاریخ‌، فواره‌ وار به‌ شاخه ‌ها و خوشه ‌ها و ذره‌ های‌ گوناگون ‌روی گردانیدند. بنابراین‌، هستی‌ چشمه‌ ای‌ همگون‌ داشته‌ است‌ و همه‌ زیندگان‌ هنوز نیز نیازهای‌ بنیادین‌ِ همگونی‌ دارند: نمونه‌ این‌ چگونگی‌، نیاز به‌ هوا، آفتاب‌، خوراک‌ و نوشاک‌ است‌.

دگرگونی ‏های‌ برآیشی‌، پیگیرِ هدف‌ ِ ویژه ‌ای‌ نیست‌ و خواستی‌ جز سازگارتر ساختن‌ تن‌ و جان‌ِ گياهان و جانوران،‌ برای‌ ماندگارتر کردن ژن ‏های‌ آنان‌ درجهان‌ ندارد. این‌ روند آنچنان‌ کُند است‌ که‌ انسان‌ را یارای‌ دیدن‌ آن‌ نیست‌ زیرا دگرگونی ‏های‌ برآیشی‌ که‌ همان‌ دگرگونی ‏های‌ ژنتیک‌ است‌، پس‌ از صدها و گاه‌ هزارها سال‌ شکل‌ می‌ گیرد و پدید می‌ آید. اندیشه پیوند زیندگان با یکدیگر، ریشه درازی در تاریخ هستی شناسی دارد اما تا پیش از داروین کسی چیزی از چگونگی شکل گیری این پیوند، نمی دانست. داروین نشان داد که ویژگی ‏های ساختاری گیاهان و جانوران که در پاسخ به نیازهای زیستبومی آنان شکل می ‏گیرند، در گذر ِ زمان به پیدایش گونه‏ ها و دسته ‏ها و رسته‏ های گوناگون کشیده می شود. هرجا که زیستبوم زینده ‏ای در پرتو دگرگونی آب و هوا دیگرگون شده است، تنها زیندگانی که تاب ماندن و سازگارساختن خود با زیستگاه خود بوده ‏اند، ماندگار شده‏ اند و دیگران به ناگزیر، از گستره هستی به در شده‏ اند. این چگونگی در سه و نیم میلیارد سال گذشته، به پیدایش گیاهان و جانوران گوناگونی که هم روزگار ما هستند، کشیده شده است.

پنداره‌ برآیش‌ِ هستی‌ به‌ گونه‌ ای‌ که‌ از آن‌ سخن‌ رفت‌، با دیدمان ‏ها وگفتمان ‏های‌ زمان‌ِ داروین‌ ناسازگار نبود زیرا که‌ بازتاب‏ های‌ آن‌، باورهای‌ بنیادین‌ِ مردم‌ آن‌ روزگار را به‌ پرسش‌ می‌ گرفت‌ و سازمان‌ ارزشی‌ آن‌ باورها را ویران‌ می‌ساخت‌. پنداره‌ِ همریشگی‌ِ همه‌ زیندگان‌، نه‌ تنها هر گونه‌ برتری‌ِ نژادی‌ و فرهنگی‌ را بی‌ پایه‌ می‌ کند و اندیشه‌ ی همگان‌ را به سوی‌ برابری‌ می‌ راند، که‌ جانوران‌ و گیاهان‌ را نیز به‌ انسان‌ نزدیکتر می‌ کند و اندیشه‌ِ حریم‌ و حقوق‌ِ آن ‏ها را در ذهن‌ انسان‌ زنده‌ می‌ کند. گذشته‌ از برآیند های‌ ارزشی‌، اندیشه‌ برآیشی‌، دیدمان ‏های‌ تاریخی‌ و باوری‌ زمان‌ِ خود را نیز به‌ پرسش‌ می ‌گرفت‌. برآیش‌، انسان‌ را رسته ‌ای‌ از دسته‌ میمون‏ها می‌ داند که‌ در پی‌ِ روندی‌ هزاران‌ ساله‌ به‌ جایگاه‌ کنونی‌ِ خود رسیده‌ است‌. این‌ چشم‌ انداز با باورهای‌ دینی‌ و فرهنگی‌ِ آن زمان‌ ناسازگار بود زیرا که‌ از دیدگاه‌ آئین‌ عیسوی‌ انسان‌ نزدیک‌ به‌ شش‌ هزار سال‌ پیش‌ آفریده‌ شده‌ است‌ و زمین‌ نیز اندی‌ پیش‌ از آن‌ پدید آمده‌ است‌.

بخشی‌ از اندیشه‌ های‌ داروین‌ درباره‌ چگونگی‌ِ پیدایش‌ِ هستی‌، نخستین‌ بار در کتابی‌ به‌ نام‌ِ؛ "خاستگاه‌ِ رسته‌ ها"1 در سال‌ ۱۸۵۹ میلادی ‌در لندن‌ منتشر شد. انتشارِ این کتاب، آنسان‌ که‌ پیش‌ بینی‌ شده‌ بود جنجال‌ِ فراوانی‌ برانگیخت‌. برخی‌، پنداره‌ جهان‌ خودرو و بی‌ راهبر را سهمناکترین‌ خطای‌ اندیشه ‌ی بشر دانستند و گروهی‌ جانور پنداری ‌انسان‌ را با زهرخندِ تمسخر نکوهیدند و تا به‌ امروز داروین‌ و داروینیسم‌، سوژه‌ِ پسندیده ‌ای‌ برای‌ طنزآوران‌ و کاریکاتوریست ‏ها بوده ‌است‌. اما آشنایی‌ بسیاری‌ از مردم‌ با تئوری‌ داروین و هیاهوی‌ بسیار درباره ‌آن‌ سبب‌ شد که‌ چاپ‌ دوم‌ "خاستگاه‌ رسته ‌ها" در سال‌ ۱۸۶۰ در نخستین ‌روزِ انتشارِ آن‌ نایاب‌ شود و همه‌ ۱۲۵۰ شماره‌ آن‌ به‌ فروش‌ برسد. این‌ کتاب‌ پس‌ از چاپ‌ دوم‌، شش‌ بارِ دیگر در زمان‌ حیات‌ داروین‌ بازچاپ‌ شد. واکنش‌ همگانی‌ آن‌ چنان‌ بود که‌ پنج‌ سال‌ پس‌ از چاپ‌ این‌ کتاب‌، بیش‌ از چهار هزار کتاب‌ و جزوه‌ و مقاله ‌درباه‌ آن‌ نوشته‌ شده‌ بود. در این‌ نوشتارها، یکی‌ او را " میمونی‌ پیر با صورتی‌ پر مو" خوانده‌ بود و دیگری‌ وی‌ را پایه‌ گذارِ زیست‌ شناسی ‌ِمدرن‌ نام‌ داده‌ بود. با این‌ همه‌، پس‌ از چندی‌، تئوری‌ برآیش‌ پذیرفته ‌شد و داروین‌ در سال‌ ۱۸۷۱ کتاب‌ِ دیگری‌ بنام‌ "دودمان‌ِ انسان‌"2 به‌ چاپ ‌سپرد که‌ ویژه‌ برآیش‌ انسان‌ است‌. 

آنچه از روزگار داروین تاکنون تن به رازگشایی بررسی ‏های علمی نداده است، زمان برآیش انسان و جدایی او از رسته انسان - میمون است که تاکنون هیچ نشان ِ روشنی از آن بدست نیامده است. این چگونگی در زیست شناسی، "حلقه گمشده" نام گرفته است. پس از روزگار داروین، دو دستاورد بزرگ علمی، زمینه ساز پذیرش تئوری وی بعنوان برترین تئوری بنیادین زیست شناسی شد. نخست پیدایش دانش ژنتیک که چگونگی گذر ویژگی ‏های ساختاری زیندگاه را از نسلی به نسل دیگر آشکار کرد. دوم شناسایی ساختار ِ دی ان ای (DNA) که برنامه شیوه کارکرد هر یاخته و در بر دارنده هسته توارث است. دانش ژنتیک، پیوند میان ژن ‏ها و ویژگی ‏های ساختاری کالبد زیندگان را روشن ساخت. دستاورد دوم نیز سبب شد که دسته بندی گیاهان و جانوران و شناسایی دسته ها و رسته ها و خانواده های آن ‏ها، به شیوه روشمند و دانش پذیرتری سامان پذیرد. این دو دستاورد، پاسخ یابی برای پرسش‏ های بی پاسخ نمای زمان داروين را در اين زمينه، آسانتر کرد و آنچه را اکنون؛ "سنتزِ مدرن" می ‏نامند پديد آورد که نام دیگر آن داروینیسم نوین است،
....................
1.      On the Origin of Species
2.      The Descent of Man




Post a Comment

Tuesday, September 20, 2016


برای عباس اميرانتظام. 


ما شما را بجا نياورديم
بگاه که شورِ رهايی
هيمه ی دوزخ ايمان ما شد
و شعر و سرود
نجوای جنون

ما شما را بجا نياورديم
و در هر گذر
برای ديو و دد
تکبير گويان کوچه داديم 

ما شما را بجا نياورديم
که نگاهتان به ايران بود
و صدايتان، نرمای مدارا
و گرمای مهر را با هم داشت

ما شما را بجا نياورديم
و برای قانونِ سرخِ جنگل
در پای فوّاره ی خون
سينه زديم

ما شما را بجا نياورديم
آنسان که انسان را
و ايران را 
............
https://telegram.me/EHarandi


Post a Comment

Saturday, September 17, 2016


اینجا تهران است 


پرسه ای در خیابان‏ های شلوغ تهران، نمایه‏ ها و نمادهای بی‏ شماری از کلاف گوریده و درهم ِ گرفتاری ‏ها و بُحران ‏هایی را که ایران در سده گذشته بدان ها دچار بوده است، آشکار می کند. نمادهایی از نزديک به دو سده مِهر و کین ما با جهان مدرن و با خویش و بیگانه. تابلوهایی از آرمان ‏های ایرانی، از داغ و درفش ‏های تاریخی و ازکشش‏ ها و کوشش‏ های بی برنامه و بی رویه و درهم و برهمی که کلاف گوریده اکنون، دست آورد آن است.

تهران، نماد ایران مدرن است و تاریخ آن، تاریخِ ستیزِ و گریزِ ایرانیان ازاین پدیده شگفت. داستان گسستن از گذشته ای که اکنون ناخوشایند و ناشایست می نماید و پیوستن دوباره بدان در بازیابی|ِ خویشتن خویش.

اینجا تهران است. شهر حکومتِ سرسام و آسیمه سری. شهری که انسان در آن از هرچیز دیگر کوچک ‏تر است. شهر خیابان‏ های هذیانی و راه ها و رویاهایی که در دود و گرد وغبار گم می شوند. شهرِ مردمی که هماره در آن دوان، دوان، درحال درجا زدن هستند. اینجا تهران است. شهرِ میدان ‏های تیر، اعدام، انقلاب، شهید، شاهد و آزادی.

تهران، آینه تمام نمای بحران‏ های روزافزون ایران است. شلوغی شهر با ما از افزایش مهار ناپذیر جمعیت می‏ گوید. بحرانی که دشمن هرگونه برنامه ریزی ‏ست، اما برنامه ريزی حکومتی در پی افزايش آن است. افزايش جمعيت، پيوندِ ديرينه با قانون جنگل دارد. جامعه شناسان افزایش جمعیت را یکی از زمینه ‏های پیدایش جنگ می دانند و روانشناسی مدرن نیز نشان داده است که خشونت و کشمکش و ستیزه جویی، میانه نزدیکی" با فضای زیست انسان دارد. هرچه فضا برای زیستن بازتر باشد، آرامش روانی انسان بیشتر است. پژوهش ‏های بسیاری در شهر بزرگ جهان نشان داده است که آنان که در برج های بلند ِتهیدست نشین در اروپا می زیند، زندگی بسیار خشن تر و ناسازگارتری از دیگران دارند. البته این چگونگی زاده تهیدستی‏ ست، اما زیستن و بودن در جاهای شلوغ، بخودی خود، تابِ طبیعیِ انسان را پایین می‏آورد و از ارج گذاری به دیگران می ‏کاهد.

پس از آن می رسیم به ساختار شهر که به کابوس دیوانه ‏ای مست می‏ ماند. ساختاری هنجار گریز و آیند- ستیز. این ساختار گویای نکته‏ هایی ژرف درباره تهران و ایران است که برخی از آن ‏ها را برمی شمارم:
شالوده این شهر، ریشه در فرهنگی بومی ندارد و با چشمداشت به روش‏ ها و منش‏ های دیگری ساخته شده است که سازندگان آن بدرستی آن ها را نمی شناخته اند. ديگر آن که، مردم این سرزمین، خوی همزیستی ندارند و هر یک، چاردیواری خود را اختیاری ساخته است و هرکس سازِ ناسازِ خود را نواخته است. ناهماهنگی و ناسازگاری این درهمی، سمفونی دوزخی ناخوشایندی را بنام "تهران" ساخته است.

این کشور هرگز سازمان روشمند و کارای اداری نداشته است، زیرا که هیچ جای این شهر با ما سخنی از بینش و برنامه ندارد.

ساختمان های اداری و همگانی این شهر، فرمایشی و شتاب زده ساخته شده است، چون که نه نمادی از گذشته این سرزمین را با خود دارند و نه نویدی از آینده می دهند. در این شهر هیچ ساختمانی پیدا نمی شود که انسان در برابر آن بی اختیار، نفسی تازه کند و دلی بگشاید و آرام گيرد. همه ساختمان‏ های دولتی، یادآور هیبت و هیمنه هیولای بزرگی بنام "حکومت" است که برهمه گوشه ها و پوشه های زندگی مردم سایه انداخته است. مهندسی این ساختمان ها به گونه‏ای است که شهروند ایرانی، هماره در برابر آن ‏ها، خود را "غلام ریزه خوار و بنده جان نثار"، بداند و بخواند و هرگز دست از پا خطا نکند.

فریاد ماشین در این شهر از صدای انسان رساتر است و صدای دلخراش بوق های پياپی و بی پايان نما، گويای آن است که انگار مردم اين شهر در عهدِ "بوق" زندگی می کنند!
مهندسی شهر، مهندسی نوک و نیش دار است به این معنا که زوایه ‏های تندی که روبروی انسان می ایستند و یا می نشینند، در این شهر زیاد است. شاید از همین روست که ساختمان ‏های تهران این گونه، " تو ذوق" آدم می زند. بس است؟

گفتم که تهران نماد ایرانِ مدرن است. بیشتر نمادهای زندگی مدرن در این شهر از آسمان فرود آمده است. دولت و مجلس در این شهر آغاز به کار کرده است و نخستین زن بی حجاب ایرانی در این شهر پا به خیابان گذاشته است. ازاینرو، تهران، همه بحران ‏های زندگی مدرن را نیز در خود و با خود دارد؛ ترافیک، آلودگی هوا، بزه کاری، بی خانمانی، بیکاری، افسردگی و...... همه این بحران ‏ها جهانی ‏ست و گریبان همه شهرهای بزرگ را گرفته است، اما در کشورهای صنعتی، شهر مرکزی، تنها کانون بحران نیست، بلکه کانون تولید و دانش و فرهنگ و هنر نیز هست. برای نمونه، درآمدِ شهر لندن از بخش بیمه و خدمات، بخش چشمگیری از درآمد کشور انگلیس است. نیز این شهر کانون دانش و فرهنگ و هنر و نیز میزبان بسیاری از نهادهای بزرگ جهانی مانند سازمان عفو بین المل و انجمن قلم است. یکی از بازتاب‏ های این چگونگی اين است که لندن، مانند همه شهرهای بزرگ غربی، درچند سده گذشته زادگاه و زیستگاه دانشمندان و هنرمندان و نویسندگان و سیاستمداران و ورزشکاران بزرگی بوده است که بسیاری از آنان، نامی جهانی دارند. همه این ها را درباره نيويورک و پاریس و وین و ژنف نیزمی توان گفت و نوشت.


در برابر این چگونگی، شهرهای مرکزی کشورهای پیرامونی، کانون ‏های مصرف و عقده گشايیِ روستاييان بشهر آمده و تازه بدوران رسيده است و دیگر هیچ. این شهرها ظاهری آراسته دارند و گاه در آرایش و بزک از همتایان غربی خود نیز خوش نما تراند. دوبی، نمونه خوبی از این گونه شهرهاست. شهرهایی که کانون های بحران اکنون و آینده اند و هیچ بازتاب سودمندی برای مردم خود ندارد. تهران نیز یکی از این شهرهاست که در نگاه بیننده، لاف مدرنیت می زند، اما پوچی این لاف، هنگامی آشکار می شود که کسی بپرسد، در صد سال آزگاری که این شهر مرکز اندیشه و سیاست و هنر در این مرز و بوم بوده است، آیا کسی از اين شهر برخاسته است که بتواند گره کوری از کلاف درهم و گویده گرفتاری‏های جهان بگشاید؟





Post a Comment

Thursday, September 15, 2016


شب 


شب روان است در آوازِ روان جوها
در هيـاهوی خوش فاخته ها، کـوکـوها

اوجِ موجِ هيجان، ريخته درجانِ جهان
بوی مهتابِ تر و بوی شب و شب بوها

درنسيمِ سحری، درهم و برهم شده اند
نغمه ها، زمزمه ها، همهمه ها، هوهوها

به کجا می نگرند آنهمه اختر امشب
با که دارند چنان پچ پچه ها، سوسوها

امشب انگار از اين راه کسی می گذرد
هان!؟، چه رازی ست در اين وسوسه ها، جادوها؟

برکه می خيزد و می ريزد و می خوابد باز
گَه، گَه از پـر زدن گـاه بـگاه قـوهـا

آهوانه دل ديوانه بَرَد تا لب اوج
گـرمی نـازِ نـگاه و نفـسِ آهـوهـا

چيست گر نيست شب قدر، بدينگونه که هست
شب درهم شدنِ دست و دل و بازوها

دل چه خرگوش نجيبی ست شبانگاه که هست
يله در درهمی و برهمی گيسوها

چه کند، گر نکند، کوچه دهی راه تو را
مخمل تُرد و تر و تازه ی زردآلوها

بنشين بر لب جو، تا که ببينی چه روان
شب روان است در آوازِ روان جوها
.......



Post a Comment

Thursday, September 08, 2016


شـاعرانگیِ ایرانیان 


بتازگی داریوش شایگان درآخرین کتابش، "پنج اقلیم حضور" ، به پدیده ای بنامِ، "شاعرانگیِ ایرانیان" پرداخته است و آن را یکی از ویژگی های مردم ایران خوانده است. وی درباره نوشته است؛

"شالوده این مقالات، براساس زاویه دید من نسبت به خصلت شاعرانگی ایرانیان پی ریزی شده است؛ بر محور این پرسش که ارج و منزلت ایرانیان در قبال بزرگان ادبشان حاصل چه برداشتی است؟ پیوند و ارتباط درونی این مردم با شاعران بزرگشان از چه سنخ است که چنین به اعماق سرشتشان رسوخ کرده و سایه ای سنگین بر کل جهان بینی آنان افکنده است"

شاعرانه پنداشتنِ ذهنیتِ ایرانی پنداره ی تازه ای نیست. از زمانی که خواندن و نوشتن، پس از برپایی نهادی که اکنون آموزش و پرورش خوانده می شود، در ایران فراگیر شد، ایرانیان شاعر پیشگی را یکی از ویژگی های خود قلمداد کردند و ایران را - از زبان بیگانگان - "کشورِ گل و بلبل" خواندند. از آن زمان تاکنون، این پذیره ی عامیانه، چنان جا افتاده است که دیگر هیچ کس آن را به پرسش نگرفته است . چندی از پرسش هایی که در این باره می توان کرد این هاست:

  1. شاعرانگی یعنی چه؟
  2. ویژگی های آن کدام است؟
  3. چرا ایرانیان ذهنیتی شاعرانه دارند؟
  4. این شاعرانگی از کی و کجا و چرا و چگونه در ایرانیان پدید آمده است؟
  5. آیا ملت های دیگر نیز از این ویژگی برخوردارند؟
  6. اگر پاسخ منفی است، چرا؟
  7. اگر این ویژگی وجود دارد، سود و زیان آن برای ما چیست و چرا باید درباره آن گفت و نوشت؟

اما جدی نگیریم. جریان از این قرار است که در فرهنگ های شفاهی، زبان در گستره ی همگانی شکلی موزون و منظوم و آهنگین بخود می گیرد، تا کارایی بیشتری از نثر داشته باشد. آثار موفق و ماندنى در فرهنگ های شفاهی،  آن هایی ست كه زبانزد مردم مى شود. از این رو، در آن فرهنگ ها، زبان و گوش، اهمیت ویژه اى مى یابند. در اینجا، مراد از زبان و گوش، نحوه ساخت و پرداخت سخن و شیوه شناخت و دریافتِ آن است، وگرنه زبان و گوش با پیدایش نگارش مكانیزه (چاپ)، اهمیت خود را از دست نداه اند.

مکانیزم فیزیولوژیکِ این چگونگی این است که چون «حافظه شنیدارى» انسان (Auditory Memory)  گنجایش حفظ همه شنوده ها را ندارد، ذهن انسان ناگزیز از فشردن پذیره هاى وارده و سپردن آنى آنها به حافظه مفاهیم (Semantic Memory) است. پس از پایان یافتن این پروسه، پذیره هاى ذهنى با شتاب از حافظه شنیدارى زدوده مى شود. حافظه شنیدارى معنای هر واژه را از سخن برمى دارد و شکل نوشتاری هر واژه و آوای آن را كه جام هاى تهى هستند، به دست فراموشى مى سپارد. از این رو، بازگفت هر مطلب شفاهى، نیازمند به كاربُرد واژه هاى تازه براى انتقال مفهوم آن مطلب است.

با توجه به چگونگى كاركرد این حافظه، مى توان دریافت كه گرفتارى اساسى ادبیات شفاهى، حفظ هر اثر در شكل نخستین آن است. از این رو، از بر كردن، بزرگ ترین تكنیك دانش اندوزى در هر فرهنگ شفاهى ست. چنین است كه در گذشته، یادگیرى سرودهاى مذهبى نه تنها موجب پاداش آن جهانى پنداشته مى شده است، بلكه از ویژگی هاى «اهل علم و ادب» نیز به شمار مى رفته است. حافظ نیز خواندن قرآن با چارده روایت را مایه افتخار خود مى دانسته است و شاید از همین رو نیز «حافظ» تخلص مى كرده است.

برای نمونه، می توان گفت که شعر حافظ، شعر ذهن و حافظه شفاهی ست. این ذهن و حافظه تفاوت های بسیاری با ذهن و حافظه نوشتاری دارد که پس از پیدایش صنعت چاپ پدید آمده است. در فرهنگ شفاهی، نه تنها نگهداری متن هیچ اثری به گونه ی نخستین آن ممکن نیست، بلکه گویش ها و پس زمینه های ارزشی هر قوم نیز، سبب دگرگونی متن و پیدایش روایت های گوناگونی از آن می شود. از این رو، ساختار و بافت زبان در ادبیات شفاهی، نیازمندِ شگردهایی برای کاهش زیان گویش ها نیز می باشد.

اگرچه، حافظه شنیداری انسان، گنجایش انباردن همه داده ها را ندارد، اما گاه می توان، با کاربرد ترفندهای ویژه ای در ساخت و پرداخت زبان، سخنی را واژه به واژه به خاطر سپرد. شاید کاربرد این شگردها، که در پرتو آموزه های تاریخی شکل گرفته است، باعث به کار افتادن مکانیزم های پیچیده دیگری در شبکه حافظه انسان می شود.
شعر حافظ سرشار از این ترفندهای ادبی است. وی، بی تردید، شیفته شیوایی زبان قرآن که نوشتاری برای ذهنيت شفاهی ست،  بوده است و از صنایع و بدایع آن در شعر خود بهره برده است. بیشتر صنایعِ بدیع قرآن را، که نزدیک به یکصد گونه دانسته اند، در دیوان حافظ می توان یافت. نمایان ترین این صنایع اینهاست: استعاره، انسجام، ائتلاف لفظ، ایجاز، ایهام، ارسال المثل، اشتقاق، ترصیع، تسجیع، تلمیح، تمثیل، تشبیه، تسمیط، تقابل، تکرار، توزیع، تناسب، جناس، تضاد، تقسیم، تنقیص، کنایه، ردالعجزعلی الصدر، مقارنه و مراعات النظیر .این صنایع، نه برای آذین بندی سخن، که در پی برآوردن نیازهای ذهن و زبان حافظه شفاهی پدید آمده است. برای نمونه، چون حافظه شنیداری انسان گنجایش نگهداری بیش از سه تا چهار شماره را ندارد، انسان پس از شنیدن سطری ده واژه ای یا شماره تلفنی نُه رقمی، تنها می تواند دو یا سه واژه و یا شماره نخستین را به یاد بیاورد. اما اگر، با توجه به این ویژگی حافظه، همان شماره نُه رقمی را به سه گروه شماره سه رقمی بخش بندی کند، یادگیری آن بسیار آسان تر می شود. برای نمونه، یادگیری این شماره رقمی، را مى توان، با نوشتن آن بدین گونه، ذهن پذیرتر ساخت: 718- 429- 253.
چنین است که شماره تلفن های شهرهای بزرگ را این گونه گروه بندی می کنند. وزن، دارای چنین نقشی در نظم  است. بخاطر سپردنِ جمله زیر، نه تنها دشوار، که شاید بیهوده نیز بنماید: «ای پناه و تکیه گاهِ لحظه های زیبای پرشکوه و پرعصمتِ خلوت و تنهایی من". کاربرد وزن و ترفندهای ادبی، نه تنها آن را زیبا و معنادارتر می کند، بلکه آن را حافظه پذیر نیز می نماید:

ای تکیه گاه و پناه
زیباترین لحظه های
پرعصمت و پرشکوه
تنهایی و خلوت من
خوان ثالث)

نقش این صنایع، بالا بردن کیفیت موسیقیایی هر منظومه و آسان پذیر نمودن آن برای حافظه شنیداری است. با این حساب، روی دیگرِ این سخن که ایراینان ذهنیتی شاعرانه دارند، این است که ایرانیان ذهنیتی شفاهی دارند. این چگونگی در فرهنگ های همه ی سرزمین هایی که خواندن و نوشتن به تازگی در آن ها فراگیر شده است، وجود دارد و ویژه ایران نیست. نگاهی به کشورهای همسایه ایران، برما آشکار خواهد کرد که گرایش به سخنان منظوم و آهنگین، که ما به خطا آن ها را شعر می نامیم، در همه آن کشورها نیز وجود دارد. از ارجمندی غزل و قصیده در سرزمین های عربی گرفته تا مجالس نقالی و قوالی و غزلخوانی در ترکیه و هند و پاکستان.


هر فرهنگ، مکانیزم خودبانی دارد که کارِ آن برتر نشان دادن آن فرهنگ، از فرهنگ های دیگرِ جهان، در ذهنِ دارندگان و کاربران آن است. این مکانیزم سبب می شود که کاربران ِ هر فرهنگ، افسانه های چندی، درباره ی بهتری و مهتری فرهنگ خود بسازند. این سخن عامیانه نیزکه ایرانیان ذهنیتی شاعرانه دارند، یکی از آن سخنان افسانه ای ست که هنر را نزد ایرانیان می داند و بس.


Post a Comment

Friday, August 26, 2016


گفـتــــــگوی سايت روشنفـــکر 


روشنفکران خود بخشی از معادله قدرت هستند. البته بخشی که روياروی بخش ديگر می ايستد. قدرتمندان با ساختن واقعيت های رايج در هر زمان، می کوشند که ذهن مردم  را در راستای سودِ خود کوک کنند. اما روشنفکران با کوشش در نشان دادن ساختار دروغينِ آن واقعيت ها، به برهنه کردن حقيقت در گستره همگانی می پردازند. برای نمونه، قدرتمند ادعا می کند که واقعيت اين است که کشورِ ما امن ترين کشور جهان است. اما روشنفکر نشان می دهد که رازِ پشت پرده اين امنيت گورستانی چيست و چگونه و با چه بهايی پديد آمده است.


دنبــــاله اين گفتـــگو را در اينجا بخوايند.


Post a Comment

Monday, August 22, 2016


دريافت 


حقیقت افسانه ‏ای هم دست کمی از حقیقت تاریخی ندارد. دارد؟ شاید بهتر است بگوییم که حقایق تاریخی هم چندان حقیقی ‏تر از حقایق افسانه ‏ای نیستند. این نکته را من تازه دریافته ام . نه این که آن را جایی خوانده باشم، نه. خودبخود بدان رسیده ‏ام. می دانم پذیرش آن برای بسیاری دشوار خواهد بود. اما اگر از اين ديدگاه به حقيقت بنگريم که حقيقت و افسانه و تاريخ، همه برساخته های ذهنی انسان است، آنگاه ای بسا که پذيرش ادعای من آسانتر باشد.

ريشه های هر حقيقت تاريخی، بسيار آسان می تواند در ابرِ ابهام افسانه گم شود و انگ و رنگ افسانه ای بخود بگيرد و بخش افسونگر و افسانه ای آن چنان فربه شود که هسته حقيقی آن حقيقت را دگرگون کند. نمونه اين چگونگی، شخصيت های دينی هستند. اگر بپذيريم که روزگاری، مردان نيک نهادی چون؛  موسی، يا عيسی يا محمد در جهان بوده اند و زيسته اند و خود را پيام آوران الهی می پنداشته اند، پذيرشِ داستان معجزه ها و شگفت کاری های آن ها را بايد بخش افسانه ای زندگی آنان بدانيم. اين سخن را درباره همه قهرمان های تاريخی از کورش تا ناپلئون نيز می توان گفت.


حقايق افسانه ای نيز، گاه شکل حقيقی بخود می گيرند. نمونه اين حقايق، کاراکترهای شاهنامه هستند که هنوز پس از هزار و اندی سال، کسانی درباره بود و نبود آن ها و کيستی و چيستی و باورهايشان سخنرانی می کنند. يا ملانصرالدين که انگارسده هاست که در ميان ما می زيد و ما گاه کارهای خود را به کارهای او مانند می کنيم. حقيقت در جهان چيزی ست و حقيقتِ انسانی چيزی ديگر. اولی هرگز شناخته شدنی نيست و دومی برساخته ای ذهنی ست که در هر زمان در پرتو نيازهای ما بازتعريف و بازتفسير می شود و رنگ تازه ای بخود می گيرد تا ما را در سازگاری با زيستبوم خود در راستای ماندگاری در جهان ياری کند. 


Post a Comment

از روی بوی ماه 
از لمس اوج هلهله 
از تیک تاکِ دل 
از شور آب و گل 
از سایه روشنای صدای سکوت شب 
از عشوه بنفشه صحرایی 
از پشت ِ گوشِ هوش 
از دستخط چهچه بلبل، 
بر نازکای روشنِ ابریشم نسیم 
پیداست کاین جهان 
حرفی برای گفتن اگر دارد 
از جنس آیه های شما نیست. 


Post a Comment
Free counter and web stats