DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> گـُوبـــاره <$BlogRSDUrl$>

گـُوبـــاره
 

Friday, February 08, 2019


یـادداشـت های شـــــبانه: (۸۹) 


حمله به آرامگاهِ کارل مارکس، این قله بلندِ اندیشه ی انسانی، رویدادِ تازه ای نیست. بارها بر تک ستونِ این آرامگاه رنگ پاشیده اند و در پای آن زباله ریخته اند. بارها کسانی شبانه در پی سنگسارِ آن برآمده اند. چند سال پیش کسی یا کسانی کوشیده بودند که سرِ مارکس را از روی ستون با طناب جدا کنند و به پایین بکشند. در سال ۱۹۷۰ میلادی، دورادورِ ستونِ ایستاده بر آرامگاه را بمب لوله ای گذاشته بودند که خوشبختانه آتشزنه ی آن کارا نشد. این بار اما کسی یا کسانی با چکش، به لوحِ مرمرِ رویین ستون حمله کرده اند. 

اگرچه این ویرانگری نیز می تواند کارِ ابلهی روانی و یا فاشیشتی مالیخولیایی باشد، اما در دوسال گذشته، این گونه کارها در انگلیس روبه افزایش بوده است. اکنون سربازانِ خود- انگیخته ی اخلاق ویکتوریایی در پرتو آتشی که برکزیت بپاکرده است، در پی پاکسازی جامعه بر آمده اند.۱ این چگونگی حمله به یهودیان را افزایش داده است و نیز سبب شده است که اکنون سازمان اطلاعاتِ بریتانیا (MI۵)، بجای پلیسِ، مبارزه با دست راستی های افراطی مبارزه کند.۲ در پیوند با حمله به آثار باستانی، چندی پیش کسی به اتهامِ کوشش در سوزاندنِ خانه داروین به آن خانه که اکنون از سوی سازمان میراث انگلیس به موزه تبدیل شده است، دستگیر شد. 

من این رویدادها را نمادی از آتشِ خشمِ برافروخته ی مردمی می دانم که دیگر به نمایندگان خود در پارلمان و نیز به دولت اعتماد ندارند و آسیمه سر در پی برافکندنِ طرحی نو هستند. قدرتمندان حاکم نیز با آگاهی از این چگونگی، این تهدید را به فرصتی برای جدا کردنِ بریتانیا از اروپا کرد ه اند تا پس از رها شدن از چنگال قوانین اروپا، انگلیس را به سنگاپورِ اروپا بدل کنند.٣ در حقیقت آنچه اکنون در انگلیس، بی برنامگی و سردرگمی می نماید، نقشه راهی برای رسیدن به این هدف است. 

دنبـــاله


Post a Comment

Thursday, January 31, 2019


زهرخندِ تاریخ 


آمد
از آنسوی زمان
از آنسوی جهان
با نگاهی که گردن می زد!
و خطابه ای از افسانه و اسطرلاب
برآتش ریخت
با فوت و فنی عتیق
از ترفند و تباهی و تکرار.

چه تیرها و تبرهایی در نگاهش بود!
چه فرداهایی در صدایش!
وما، چه تکبیرگویان 
در ماه نگریستیم و گریستیم!

اکنون 
دریاها از دشت ها 
و دشت ها از رودها
و رودها از چشمه ها 
و چشمه ها از کرشمه ها بریده اند
و پرندگان، 
از شاخسارِ رویاها پریده اند
و جای خالی بالهایشان 
در آسمانِ آبیِ البرز
حفره های درهمِ زوزه ی گرگان گرسنه است   

کودکانِ کالِ زمان
سیلابِ های خیابان های جهان اند
برخیان راه های هماره در راه
راهیان موج های رونده در چاه
و گل های صد پر
زهرخندِ تاریخ بر گورهایشان

اکنون دیگر هیچ
دیگر هـیــــــچ موجی، اوجـــی
دلی را هوایی نمی کند.
و هیـچ چیز
به هیـچ چیز نمی ماند.
.....................

نوشته های دیگر




Post a Comment

Monday, January 28, 2019


بـوی جـوی مولـیان 


بوی جوی مولیان؟ بویی کجا؟
آب و دشت و آهو و جویی کجا؟
"ریگِ آموی و درشتی های آن"؟
گشت صادر، ریگ و آمویی کجا؟
آب جیحون سوی مسکو می رود
ماهی و صیاد و پارویی کجا
زندگی بربسته رخت از این دیار
سبزه زار و بچه آهویی کجا؟
هر نبود و بود مان برباد رفت 
شادی و شور و تکاپویی کـجا؟
باید از اینجا روم جای دگر
باید، اما چرخ و یابویی کـجا؟
ای مُذبذب خود به لندن رفته ای
باز هی بیهوده می گویی کـجا؟


Post a Comment

Monday, January 21, 2019


سلطانِ واجبی را اعدام نکنید 



سال هاست که در حکومت اسلامی، پدیدۀ "واجبی"، به سیاست آلوده شده است و موضوعی امنیتی و حساسیت انگیز است. این نکته هم درست است که این جوانی که اکنون "سلطانِ واجبی" خوانده می شود، با وارد کردنِ واجبی فرنگی به کشور، اشتباه بزرگی مرتکب شده است و ناموسِ خیلی از مومنان را با این جنسِ اجنبی آلوده است و خیلی جاهای خیلی ها را هم سوزانده است. اما شاید این سوزش بخاطر موفقیتی است که این فردِ خدوم، در سالهای گذشته برای دور زدنِ تحریم ها داشته است و خدمات شایان دیگری هم به اسلام و انقلاب کرده است . گیرم که چارتا لنگه واجبی هم به کشور عزیزمان وارد کرده باشد. مگر حجِ کسی با این کار کج شده است. این قلم جنس اش در برابرِ صدها خروار واجبی بومیِ فردِ اعلایی که وی هرساله به بازارِ کشور می ریزد و نوره کش خانه های این مملکت را رونق می دهد، عددی نیست.
از این بالاتر، هرساله حُجاجِ ایرانی صدها خروار از این محصول وطنی را برای فروش به مکّه و مدینه و عتباتِ عالیات می برند و این جوری هم در نگهداری این سنّت اسلامی سهیم هستند و هم به صادرات کمک می کنند. مگر نشنیده ای که صدام گفته بود که؛ "ایرانی ها هرچیزشان بد باشد، واجبی شان حرف ندارد. زندانی تا می خورد، به آن دنیا نقل صادر می شود" این سخن را بن سلمان هم یک جورِ دیگه گفته است. وقتی خبرنگاری خارجی ازش پرسید که آیا هدف شما آغاز جنگی با ایران است، او به زبانِ سیاسی گفت؛ "نه، ما فکر می کنیم که کنترل کردن حکومت اسلامی ایران امروز کارِ واجبی است. ما جنگمان را با آن ها در بیش از هزار و چارصد سال پیش کردیم و چنان آن ها را گوشمالی دادیم و ادب کردیم که هنوز هم که هنوز است، ایرانی ها روزی ۱۷ بار بسوی خاکِ کشور ما کُرنش می کنند و به سجده می روند و بزبانِ ما، بر پیغمبرِ ما و یاران و اصحابش که خودِ ما باشیم، درود می فرستند. ما دیگر چه جنگی با این ها می توانیم داشته باشیم. ایرانی ها وقتی چل سال پیش دیدند که پایه ایمانشان نسبت به آداب و سنّت های ما دارد اندکی سُست می شود، خودشان بدون درخواست و یا کمکِ ما، انقلابی برای احیای دین و آئین ما در کشورشان بپا کردند و امروز هم بیش از همیشه در همۀ ماه های سال، هزار هزار با یک گونی پُر از واجبی برای فروش به کشور ما می آیند. چرا بجنگیم؟"
می گویند صدام هم وقتی پس از جنگ می خواست ویزای زیارتی به ایرانیان بدهد، پسرش با اعتراض از او پرسید؛ "بابا، مگر ایرانی ها دشمنان ما نیستند؟" صدام لبخندی زد و گفت؛ "هستند. ما هم با آنها دوست نیستیم. اما توریست های ایرانی در عراق از توریست های دیگر کشورهای دیگر با حالتر هستند. این ها هم خاکِ کشور ما را بعنوانِ تُربتِ کربلا و نجف و مُهر و تسبیح می خرند و هم این خاک را برای شفا یافتن می خورند. پس مگر می شود جلوی توریست به این خوبی را گرفت پسر جان؟"
بله، این درست است که سلطان واجبیُ دلارِ را با قیمتِ رسمی برای وارد کردن محصولاتِ صنعتیِ واجب و موردِ نیازِ کشور گرفته بوده است و با آن واجبی فرنگیِ اسمارت از دوبی وارد کرده است. اما آیا او اولین و یا تنها کسی است که این کار را کرده است؟ یعنی سلطانِ دارو فقط به آوردنِ دوا اکتفا می کند و"از آن دارو که درمان می کند صد دردِ بی درمان ما را" به کشور نمی آورد؟ پس این همه دوای فت و فراوان که،"آنچنان را آنچنانتر می کند." از کجا می آید؟ سلطانِ شِکر، وقتی که می گوید کارش فقط واردات شِکر است، همه می دانند که او دارد شِکرِ زیادی می خورد. سلطانِ دنبه چطور؟ خیال می کنی که فقط تو کارِ دنبه گوسفند ست؟ وانگهی، مگر مقامات ارشد، کاری واجب تر از رسیدگی به امورِ واجبی ندارند؟





Post a Comment

Saturday, January 05, 2019


واژگان پایانی 


خانم سایه اقتصادی نیا، که در ایران او را پژوهشگر و منتقد ادبی می دانند، چندی پیش در نشستی ادبی در تهران گفته است که؛ " شعر سپید بعد از انقلاب فرمانروای بلامنازع عرصه شعر فارسی است؛ آن قالبی که از همه پُرسراینده تر و پُرمخاطب‌تر بود، شعر سپید است. این موضوع دلایل متنوعی دارد اما یکی از مهم ترین آن ها شخص احمد شاملو بود (نفوذ اجتماعی شاملو). دلایل دیگری هم داشت از جمله این که شعر سپید سرودن بسیار آسان بود (سادگی شعر سپید) برای سروردن این شعر، فقط تخیل شاعرانه کفایت می کرد و به اصطلاح دیوار شعر کوتاه شد و هر کسی می توانست به این عرصه گام بگذارد."
ریچارد رورتی، فیلسوف امریکایی گفته است که هر کسی، خوشه ای واژه در ذهن خود دارد که با کاربرد واژگآنِ آن، به بهنمایی باورهای خود می پردازد و رفتارها و کردارهای خود را با کمک آن واژگان، درست و بجا می خواند. رورتی واژگان این خوشه زبانی را، "واژگان پایانی" نام نهاده است.۱ این واژگان بارهای ارزشی دارند و هر یک از آن ها آبستنِ ارزشی ویژه است تا ذهن شنونده و یا خواننده را بسوی اندیشه ویژه ای رهنمون شود. واژگان پایانی، در هر گفته و یا نوشته، نشان دهنده ی هدف نهایی نویسنده اند و با برنمودن آن ها می توان پرده های تعارف و تظاهر و ترفند را از روی هر سخن به کنار زد و از واقعیت آن سخن، به حقیقت پنهان در آن پی برد. بد نیست نگاهی به چندی از این گونه واژه ها و گفتمان ها در نوشته ی خانم اقتصادنیا بیندازیم. "نفوذِ اجتماعی شاملو، آسان بودن و سادگیِ شعرِ سپید، کفایتِ تخیّلِ شاعرانه، کوتاه شدنِ دیوارِشعر" و این که "هرکسی می توانست به این عرصه گام بگذارد"، نمونه های گویایی از گفتمان های پایانی این نوشته است. چیدمان واژگانی این واژه ها و جمله ها بگونه ای که در این متن آمده است، گویای ناخشنودی نویسنده از قالبی که او آنرا "شعرِ سپید" می خواند است. این قالب نیز – هرچه هست – از نگاه ایشان آسان و ساده است و ابزار کارِ آن تنها "تخّیلِ شاعرانه" است. من در این یادداشت خواهم کوشید که بی هیچ ارزشداوری درباره ی قالب های شعر فارسی، چندتا از پیشداوری هایی را که نویسنده در این متن، درباره شعر دارد برنما و پرنما کنم. اهمیت این کار در این است که این پیشداوری ها، ریشه در نگرش ایدئولوژیکِ حکومت اسلامی ایران دارد و اساس سیاستِ فرهنگی رژیم را می سازد.
۱. قالب های شعرِ فارسی رده بندی ارزشمدارانه دارد. شعرِ سپید یکی از این قالب هاست که هم ساده است و سرودن اش بسیار آسان است و به در آن به تخّیلِ شاعرانه کفایت می شود و دیوار شعر را کوتاه می کند و راه را برای همگان به عرصه شعر باز می گذارد.
۲. این قالب شعر، پس از انقلاب، "فرمانروای بلامنازع عرصه شعر فارسی" شده است و مهم ترین دلیل آن هم، "نفوذ اجتماعی شاملو" بوده است. 
٣. بازتاب این رویداد این بود که " دیوار شعر کوتاه شد و هر کسی می توانست به این عرصه گام بگذارد."
این پیشداوری ها، که زمینه ساز چینش واژگانی و پیام آن است، می خواهند خواننده را به این نتیجه برساند که شعرِنو، روندِ تاریخی شعر فارسی را برهم زده است و با برداشتنِ عروض و قافیه، شاعری را ساده و آسان کرده است و بلبشویی براه انداخته است که اکنون هرکسی می تواند خود را شاعر بنامد. گناه این خیانت نیز به گردن احمد شاملوست که از نفوذ اجتماعی خود برای پیشبردِ این کارِ سوء استفاده کرده است. این اندیشه، بنیادِ ایدئولوژیک نگرشی ست که می گوید، شعر سپید قالبی وارداتی در گستره ی شعر فارسی ست که بیگانگان برای به ابتذال کشاندن شعر ما برایمان آورده اند. پس چه باید کرد؟ پاسخ بسیار روشن است. این قالب و بانیان آنرا باید از گستره شعر فارسی بیرون راند و نام آن ها را از تاریخ ادبیات فارسی خط زد. نام شاملو در اینجا نمادِ شعر مدرن فارسی ست که کهنه پرستان از روزگارِ نیما تا کنون با آن سرِ ستیز داشته اند.
جدال میان هوادارانِ شعر کلاسیک و شعر نو، بخشی از ستیزِ تاریخیِ کهنه و نو در فرهنگ ماست که من در گذشته بدان پرداخته ام. در نگرشِ سنتی، گوهر شعر در معنای آن جستجو می شود و زیبایی و استواری آن در عروض و قافیه و صنایع شعری. این نگرش ریشه در فرهنگ قرون وسطا دارد که درآن شعر ابزاری برای سپارش اصول و فروعِ دین و تکلیف های مومن به حافظه اوست. ترفندی برای به حافظه سپردنِ وردهای عبادی و نام قدیسین و مراسم و مناسکِ دینی. هم نیز رسانه ای برای یادآوری فشارِ گور و دشواری نشستن در صحرای محشر و رسیدن به کمال و...
در نگرشِ مدرن، منظومه سازی چیزی ست و سرایشِ شعر، چیزی دیگر. اولی صنعتی آموختنی و در حافظه اندوختنی ست و دومی، گزارش تجربه ای رویاوار که "هنگامه ی سُرایش" نام دارد. در نگرشِ مدرن، شعر نیز چون هنرهای دیگر، بسوی گوهر خود گراییده است و نقش ابزاری آن در پاسداری از ارزش‏های رایج اجتماعی و یا ستیزِ با آن ها کمتر می‏ شود. اما از چشم اندازهای پیشین، شعر ابزاری برای آموزش و پرورش اخلاقی و یا پُرنما کردن و سپارش اندیشه‏ ای زمانمند به مردم و یا هدف ‏های دیگر فردی و اجتماعی بود. چنین است که بسیارانی در کشور ما سخنان شیرین و دلپذیر و یا حکمت آمیز و دانش آموز را شعر می دانند و بسیاری از این سخنان را ازبر می کنند و گاه برپیشانی نامه ها و نوشته های خود می نشانند. "برو شیر ِ درنده باش ای دغل"، و یا، "با ادب باش تا بزرگ شوی" و یا "نابرده رنج گنج میّسر نمی شود"، همه پندهای سودمندی است، اما هیچ یک از آن ‏ها را شعر نمی توان خواند همچنان که هیچ یک از قصیده های خاقانی و شیخ شبستری و ثمرات و رشحات و نغمات و قطرات و لمعات و نفخاتِ آسیدعباس فرات را.
شعر نو، نه به درد سپارش به حافظه برای زمزمه کردن پای منقل می خورد و نه برای زار زدن و سوزناله کردن در دستگاه های موسیقی سنتی سروده می شود. فراتر از آن، گرایش شعر به گوهر ناب هنر در نگرش مدرن، هماره آن را از سودمندی باز می دارد و از فرگون شدن برای ترابری بندها و پندهای اخلاقی دور می کند.
ستیزِ حکومتِ اسلامی با نام و شعرِ شاملو، ستیز با بامدادی که نزدیک به بیست سال پیش غروب کرد نیست بلکه بخشی از ستیزِ فراگیر و تاریخی با همه ی دستاوردهای مدرن است. این ستیز تا زمانی که کهنه پرستی پابرجاست، دنباله خواهد داشت. 
...............
1. The Linguistic Turn, Essays in Philosophical Method, (1967), ed. by Richard M. Rorty, University of Chicago press, 1992. . 
2. شاعر و نیز شعر دوستی که با شعر و ادبیات مدرن آشنایی ندارد، نمی تواند بپذیرد که؛ "قوقولی قو خروس می خواند" از سروده های نیمایوشیج، شعر است. نیز این بند از شعر فروغ فرخ زاد:
من پری کوچک غمگینی را
میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
مینوازد آرام ، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.

دنبـــــاله


Post a Comment

Monday, December 31, 2018


پیوند 


گرچه بر هيچِ اين جهان بندم
 
فارغ از هر رونـد و آينـدم
 
گرچه هیچ ام نیاز و آزی نیست
نـرواند شــــماتت و پنــــدم

گرچه در اين سرای هيچاپوچ
پـوچ تـر از خـودِ خـــداوندم

در زمستان زندگی يادت
می ‏دهد با بهــار پيــوندم

نوشته های دیگر: 


Post a Comment

Monday, December 24, 2018


رفتارهای میمونی. 



نزدیک به همۀ رفتارها و کردارهای آدمیان در شکل ها و شیوه های گوناگونش، گونه ها و نمونه هایی از رفتارها و کردارهای میمونی ست که بخش بزرگی از آن در پنجاه میلیون سال گذشته در میان میمون های گروه زی بویژه گونه های عنتر و گوریل در جنگل ها، دشت ها و دمن ها در پاسخ به نیازهای زیستبومیِ این جانوران شکل گرفته است و بخش اندکی از آن نیز در هزاره های نزدیک، در بیابان های گرم و سوزان در پی انبوه شدنِ شمارِ گونۀ انسان. همۀ آموزه ها و گزاره ها و پذیره های دین ها و آئین ها و گرایش ها و نگرش ها و ایدئولوژی ها و نیز، همۀ ترفندهای انسان فریبی، برای پنهان کردنِ این حقیقت پدید آمده است تا انسان را تافتۀ جدا بافته ای نشان دهد. حقیقتی که پوشاندن و پنهان داشتنِ آن با لایه های دروغینی از واقعیت های ساختگی از هزاره های کهن تا به امروز توانسته است دکان های سودآوری برای فریبکاران و ترفند بازان و معرکه گیرانِ آئینی، دینی و اخلاقی باز کند.۱   

حقیقت این است که آدمی نیز چون شاخه ای از درختِ بارورِ هستی و رسته ای از دستۀ میمون ها، پیوندِ بسیار نزدیکی با عنتر و شمپانزه دارد و با آن ها بر یک شاخۀ رُسته است و برآمده است.2 این همریشگی و همرستگی سبب شده است که ژرفساختِ ژنتیکِ انسان و شمپانزه آنچنان بیکدیگر نزدیک باشد که بسیاری از ویژگی های رفتاری، کرداری و عاطفی این دو جانور همانند و همگون باشد. برای نمونه، انسان نیز مانندِ شمپانزه، گاه بجای "نه" گفتن، سرش را تکان می دهد. این کردارِ انسانی، یادگاری از دوران پیش از برآیش زبان است که انسان نیز چونان میمون های دیگر، با ایماء و اشاره که اکنون "زبانِ تن"، خوانده می شود، سخن می گفته است.3

نمونۀ دیگری از کردارهای همگون میان انسان و شمپانزه، دست دراز کردن برای کمک خواستن است. هر این دو جانور در هنگامِ ترس از افتادن، دو دستان خود را بالا می آورند و بسوی دیگران دراز می کنند. این کردار که ریشۀ پایدارِ برآیشی دارد، هنگامِ بهم خوردنِ تعادلِ تن و لیزخوردن و یا خالی شدنِ زیر پای انسان و شمپانزه، خودبخود کارا می شود و دستان این جانوران را حتی اگر کسی نیز در کنارشان نباشد، بالا می برد. رویۀ دیگری از این چگونگی، دست دراز کردن برای گدایی ست که شمپانزه نیز توانایی آن را دارد و اگر در هنگام گرسنگی، میمون و یا انسانی را در حال خوردن و یا در دست داشتنِ خوراک ببیند، دست اش را برای گدایی بسوی او دراز می کند. همچنین شمپانزه نیز مانندِ انسان در کودکی و جوانی "هله هوله" خوردن را خوش می دارد و از زیاده روی کردن در خوردنِ دانه ها و میوه های شهدآلود و مستی آور باکی ندارد. هم نیز در هنگام افسردگی، با پُرخوری – البته اگر خوراکی در دسترشان باشد – خود را آرام می کند. نمونه های دیگرِ کردارهای همگون میان انسان و شمپانزه، توانایی بلند خندیدن، اوجاندنِ جنسی خود با دست (استمنا)، آزرده و افسرده شدن و حق خواهی ست.



Post a Comment
Free counter and web stats