گـُوبـــاره | |||
Tuesday, November 24, 2009
يکصد و پنجاه سال پيش در چنين روزی نخستين و پُربازتابترين کتاب چارلز رابرت داروين، بنام "خاستگاه گونهها" در لندن منتشر شد. انتشارِ اين کتاب، آنسان كه پيش بيني شده بود جنجالِ فراواني در پی داشت. برخي، پنداره جهان خودرو و بي راهبر را سهمناك ترين خطاي انديشه بشر دانستند و گروهي جانور پنداري انسان را با زهرخندِ تمسخر نكوهيدند. از آن روزگار تا کنون، داروين و داروينيسم، سوژهِ پسنديده اي براي بسياری از طنزآوران و كاريكاتوريست ها بوده است. شماره هاي آن زمانِ مجله پانچ (Punch) كه از ديرپاترين و جا افتاده ترين نشرياتِ طنز در انگلستان بود…… دنبـــــاله.... Post a Comment Saturday, November 21, 2009
من ريشههای ارزشی زبان احمدی نژاد را در اين چگونگی میبينم. زبان سنت گرای ستيزندهای که در برابر دشمنی که شناختی از او ندارد، زخمی و زبون افتاده است و تيری جز زخم زبان برای پرتاب بسوی دشمن ندارد. پس شگفت نيست که زبان چنين کسی، تلخ و گزنده و دشنامآلود و ديوانه وار باشد. زبان آنانی که در چنبر اين چگونگی گرفتاری میشوند، آبشار واژگانی خشمآلود و خونخواه و کينتوزانه است که هدفی جزخنک کردن دل گوينده ندارد. او خود نيز از بيهودگی سخنان خود آگاه است، اما ناگزير از....... دنبـــــاله.... Post a Comment Tuesday, November 10, 2009
1. بيــم و امـيد ذهن انسان درگير بيم و اميد هماره است. بيم از رويدادهای ناگوار و ناخواسته و ناگهانی و اميد به روزها و شبهايی بهتر و آرمانی. انسان تنها جانوریست که با بيم و اميد میزيد و هرگز نمیتواند با يکی، بی ديگری زندگی خود را پیگيرد. اگرچه آرزوی ديرينه انسان اين بوده است که روزی جهان را چنان آرام و رام کند که همه چيزش پيش بينی پذير و دلخواه باشد. اما بدبختانه اين خواهش با ذات زندگی انسان جور در نمیآيد. پيشينيان بسيار زود اين نکته را در يافتهاند و آرزوی جهانی دلخواه را به فردايی افسانهای واگذاردهاند. فردايی که انسان در فردوس آن هرچه بخواهد فراهم میشود و با پای خود بکام انسان اندر میشود. حقيقت اين است که زندگی بی اميد به افسردگی و خودکشی کشيده میشود و انسان بیباک و بیبيم،ديری نمیپايد. البته انسان زندگی سراسر اميد و دلگرمی و شادمانی را دوست میدارد و از هراس و بيمناکی و ترس از رويدادهای ناگوار آينده گريزان است. اين چگونگی سبب شده است تا در گذر تاريخ بسياری از حکومتها، دينها و ايدئولوژیها بيم و اميد را دستمايه بازار خود کنند و انسان را در چنبر ارزشهای خويش بيندازند. هر فرد در جهان تنها يک بار می زيد و اين زندگی همه سرمايه اوست. اين سرمايه با تيک تاک ساعت در گذر است و رو به نابودی دارد. تيک تاک ساعت، صدای گامهای مرگ بسوی ماست يا صدای گامهای ما بسوی مرگ؛ سفری ناخواسته و بی فردا. پس زمان، ارزشمندترين گوهریست که انسان دارد. حکومتها، دينها و ايدئولوژیها دزدان اين گوهرند. پيشتر گفتيم که انسان چون ديگر جانوران، خودکامه و خويشتنخواه است. اين گرايش ذاتی انسان را آموزههای فرهنگی دگرگون میکنند و از خودکامهای درنده خو، زيندهای مهربان و آشتیجو میسازند. خودکامگی انسان سبب میشود که او هرجا زمينه فراهم شود و واهمهای در کار نباشد، ديگران را به بيگاری بکشد. تاريخ درازدامن انسان گواه اين گرايش است. اين چگونگی با دست يازی به دين و اخلاق و آداب و زور شکل میگيرد و با افزايش و کاهش ِ بيم و اميد در ذهن مردم پیگيری میشود. دينبازان با اميد رستگاری و بيم دوزخ و خشم خدا، از مردم در راستای هدفها و برنامههای خود کار میکشند و حاکمان مردم را به اميد فردايی بهتر کاری و کوشا می کنند و از تهيدستی و بیآبرويی و بیچارگی میترسانند. اين پاداش و پادافره چنان در دل ارزشها و آموزهای فرهنگی جا میگيرد و به ذهن کودکان راه میبرد که بيشتر مردم را يارای پرسشگری درباره آنها نيست و همگان آنها را طبيعی و درست و بجا میپندارند. هرچه در سرزمينی دسترسی همگانی به سازههای زيستی نابرابرتر باشد، اقتصاد و فرهنگ و پيوندهای اجتماعی ناموزنتر است و دورويی و نيرنگ و شکلک سازی بيشتر. بهداشت روانی جامعه را با اندازه گيری فاصله ميان حقيقت و تظاهر به آن بايد سنجيد. هرچه دره ميان آنچه هست با آنچه قرار است باشد، پُرپهناتر باشد، جامعه بيمارتر است و مردم آن گرفتارتر. يک نگاه توريستی به جامعه امروز ايران نشان میدهد که شکل بيرونی رفتارها و کردارهای مردم آن سرزمين هيچ پيوند راستی با جهان درونذهنی و رفتارها و کردارهای خصوصی مردم ندارد. در آنجا مردمی میزيند که هنگام بیرون آمدن از خانههای خود ماسکهايی بصورت میزنند که هم خود و هم ديگران از دروغين بودن آنها آگاهند. با آن همه، چون اساس سياست و زمامداری بر دروغ و دورويی استوار است، همگان ناگزير از همراهی با اين تراژدی نکبت بار هستند. پرت نشويم اگرچه بيم و اميد دو اهرم کارا برای درگير کردن مردم در جامعه و بيگاری کشيدن از آن هاست، بيشتر حکومتها، دينها و ايدئولوژیها با کاربرد گسترده بازتابهای روانشناسی بيم و هراس، پايههای ماندگاری خود را محکم میکنند. نخستين گام اين کار برهم زدن امنيت روانی افراد است.پژوهشهای زيادی درباره روانشناسی همزيستی نشان داده است که آرامش روانی، باهمی، مهربانی، دوستی و يکدلی میآورد. اين ويژگیها با نابرابری اقتصادی جور در نمیآيد. آن که خود را استوار و پايدار و شاد و دلگرم میپندارد، اندک اندک ديگران را نيز همانگونه میخواهد. اما کسی که آسايش و امنيت روانی ندارد، تنها بفکر خويش است و همواره به گفته سعدی؛ گليم خويش بدر میبرد زموج. دنبـــــاله دارد Post a Comment Friday, October 23, 2009
چشمانت را ببند و آرام و رام خورشيد را در جانات خاموش کن ...... کردی؟ اکنون دريا را از نقشه جغرافيای جهانات بردار تا ريشه هر ترانه در خاموشی بخشکد ...... بهتر شد؟ نــــگاه کن اينک هردرخت عرعر ِ آوارگیست آسمان،... کدام آسمان؟ خورشيد مرده است ديگر هيچ انگيزه و رنگيزهای دلی را هوايی نمیکند کوهها د رغربت غمناک خويش غنودهاند و رودها در سياهی گم میشوند وباران، ترانه بی ترنم تنهايیست بهترنشد؟ چشمانات را ببند و تاری بتن از آيه "اَمَن يُجيب" برگرد خويش تا بتارانی هوا را چشمانت را ببند و بمير که اينجا خانه شعرو شور و شيدايیست Post a Comment Saturday, October 17, 2009
دوران کشورهای بزرگ سرآمده است وآينده از آن ِ کشورهای کوچکی خواهد بود که مانند شرکتهای بازرگانی اداره شوند. اين روند ساليان درازی ست که آغاز شده است، اما افزايش جمعيت جهان، کمبود آب و خوراک و روندهای ناخوشايند زيستبومی اين چگونگی را در آينده شتاب بيشتری خواهد بخشيد. در روزگار کنونی هر کشوری خانه ملتیست. میگويند کشور ايران خانه ملت ايران است. ِيکی از گرفتاریهای گره زدن کشور و ملت اين است که چون ملت را با تاريخ و زبان و ويژگیهای فرهنگی آن تعريف میکنند، اين چگونگی قومهايی را که در کشوری، زبانها و فرهنگهای ويژه خود را دارند، با آن ملت بيگانه میکند. ايران نمونه خوبی برای نشان دادن اين گرفتاریست. زبان فارسی يِکی از ويژگیهای مليت ايرانیست. از اينرو، فارسی زبان رسمی ِکشور ايران است و همه کسانی که به زبانهای ديگر در آن کشور می زيند، ناگزير از فراگيری اين زبان هستند. اما اگر از ديد قومهايی ديگر که زبانهای ديگر دارند بنگريم، آنان نيز زبان را يکی از ويژگیهای ملی میپندارند، اما زبان مادری خود را و نه زبان فارسی را که به زور به آنان آموزاندهاند. زورگويی ملی حکومت و يا حکومت ملی سبب آگاهیهای قومی و حساسيت بيشتر مردم به فرهنگ و زبان خود میشود و تنشهای قومی را دامن می زند. اين چگونگی ويژه ايران نيست، اما در ايران نيز سالهاست که چون آتش زير خاکستر، با حکم حکومتی مهار شدهاست. در جاهای ديگر، هرگاه که روزنهای برای سرکشی اين آتش گشوده شدهاست، شعلهای کارا داشته است مانند، يوگسلاوی، گرجستان وعراق. بله، روزگار ما روزگار آگاهیهای فرهنگی، مذهبی و زبانیست. اين آگاهیها خودبخود ويرانگر ِ پنداره "ملت برزگ" و "سرزمين پهناور" است. از سوی ديگر، بازرگانی جهانی، کشورهای بزرگ با حکومتهای ايدئولوژيک و اقتصادهای کند و ناکاره را برنمیتابد و از چرخه داد و ستد جهانی بدر میکند. در دودهه گذشته کشورهای کوچکی مانند ايسلند، کره جنوبی و بسياری از کشورهای اسکانديناوی نمونههای بارز کشورهای کوچک شتابنده بودهاند. در گذشته امپراتوریهای صنعتی استثمارگر، بهتر میدانستند که سرزمينهايی را که مواد خام کارخانههای آنان را فراهم می کرد، کشورهايی پهناور با حکومتهای مرکزی مقتدر باشد. اگر اين چگونگی در برنامه سياسی کشورهايی مانند انگليس نبود، ای بسا که کشور ايران در سده گذشته به چند کشور کوچکتر تقسيم میشد. داشتن ديکتاتوری زورمند که بتواند راههای خروج مواد کانی را از کشور امن و باز نگه دارد، بسی ارزانتر از آوردن نيرو از انگليس و استعمار مستقيم بود. انگیسیها در سده نوزدهم، هرجا که از کاشتن ديکتاتوری قلدر و نادان در میماندند، ناگزير از فرستادن نيرو و استثمار مستقيِم آن سرزمين میشدند. اما امروز شيوه داد و ستد جهانی و پيوندهای پولی به گونهایاست که با کنترل بهای مورد نياز، میتوان آنها را آسان و ارزان خريد. اين چگونگی را داشتن کشورهايی کوچک که به شيوه بنگاههای اداره شوند، آسانتر خواهد کرد. از سويی نيز آنگونه که رويدادهای چند سال گذشته در عراق و افغانستان نشان دادهاست، چنگ اندازی به کشورهای ديگر و اشغال مستقيم آنها ناممکن مینمايد. به گمان من افزايش جمعيت و کاهش سازههای زيستی همراه با ناسازگازی گستره زيستبومی، در آينده کشورهای بزرگ را به کشورکهای کوچکی تقسيم خواهد کرد که هريک، منطقه ويژه صنعتی دهکده جهانی خواهد بود. در چنان جهانی هويت ملی هر کشور را درآمد ملی آن تعريف خواهد کرد. Post a Comment Tuesday, September 15, 2009
ديشب با دوستی ديرين در گفتگو بودم و از هردری سخنی میرفت. سخن به جامعه شناسی اسلامی کشيده شد و گفت و نوشتهای کنونی درباره اين پرسش که آيا علوم اجتماعی اسلامی می توان داشت يانه. پاسخ من به اين پرسش بسيار ساده و کوتاه است. نه، نمیتوان. مگر ما فيزيک و شيمی و بيولوژی و رياضيات اسلامی داريم؟ اگر نداريم، پس چرا بايد جامعه شناسی اسلامی داشته باشيم. وانگهی، از چشم اندازی که همه پديدارهای جهان آفرينههای آفريدگار است، شناختن چه معنايی دارد؟ مگر او شيوه کارکردن اين پديدارها را در کتاب راهنمايی که فرستاده است، نياورده است؟ پيش پندارکسی که دست بکار شناسايی انسان میزند، اين است که آنچه درباره انسان در کتابهای دينی آمده است، پذيرفتنی نيست. "شناختن"، به گونهای که در دانشهای مدرن پی گيری میشود، گفتمانی تازه است که پس از رنسانس پديد آمده است. اين گفتمان برپايه اين پذيره استوار است که آموزههای دينی درباره ذات پديدارهای هستی، افسانهایست و شايسته انسان خردمند نمیتواند باشد. هنگامی که پس از رنسانس، خدا از مرکز جهان هستی برداشته شد و انسان بجای او نشست، انديشهها و آموزههای دينی رنگ باخت و به تاريخ باورهای افسانهای پيوست. چنين است که شناسايی روشمندی که شيوه پژوهش و پالايش دانشهای مدرن است، پيوند آشکاری با شيوههای شناسايی کهن ندارد. اين شناسايی از جنس شناختهای پيش از آن نيست. از اينرو، جامعه شناسی و يا روانشناسی دينی همانگونه نادرست است که جامعه شناسی اصفهانی، نوروزی و يا جنگلی. البته میتوان باورهای هردين و قوم و قبيلهای را از ديدگاه جامعه شناسی و يا روانشناسی مدرن بررسيد. اما آنچه مرا در اين باره شگفتزده می کند، اين است که چگونه سخنانی از اين دست که ريشه در گرفتاری گروهی ويژه دارد، ناگهان سخن ِ روز روشنفکران ما میشود و ذهن آنان را درگير میکند. آن که از نقش دانشهای اجتماعی گله دارد، بازتابهای اين دانشها را ويرانگر جهان خود میداند. از چشمانداز او بايد راه را برهرشيوه انديشهای که مردم را با جايگاه انسان در جهان مدرن آشنا کند و از خوشباوری و ساده انگاری و پيروی کورکورانه بازدارد، بست. پس نيک اگر بنگری، سخن وی درباره جلوگيری از خطریست که دانشهای اجتماعی برای ايشان دارد و نه اهميت آن در گستره آکادميک کشور. خاستگاه فلسفی دانشهای اجتماعی انسانمداریست؛ يعنی که اين همه درباره شناسايی روشمند انسان و شيوه آيش و رويش و روش او در جهان است. از چشمانداز اين دانشها که در شيوه شناسايی خود تفاوت چندانی با دانشهای دقيقه مانند، فيزيک و شيمی و ژنتيک ندارد، انسان نيز همانند هر پديده شناسايی پذير ديگری، مورد پژوهش و بررسی قرار میگيرد. يکی از اساسیترين تفاوتهای ديدگاههای دينی و ايدئولوژيک با ديدگاه دانشی اين است که آنها ذات انسان را آسمانی میدانند، اما دانش مدرن، انسان را برآيندی زمينی و زمانی میداند. از چشمانداز اديان، انسان چلچراغی است که از آسمان بسوی زمين آويخته شده است. تافتهای جدا بافته که آفريدگار جهان پس از آفرينش او بر خود آفرين گفته است. از ديدگاه زيست شناسی که شاخهای از دانش مدرن است که با چگونگی برآيش انسان برروی زمين سروکار دارد، انسان جانوری از دسته ميمونها که خود از رسته پستاندارانند، میباشد. از اين ديدگاه، انسان ذاتی جانوری دارد که در گذار از هزارههای پر فراز و فرود ِصبر و ستيز و خيزوگريز، اکنون تن افراز و آگاه، سودای سرکشی به کرانههای دوردست کهکشانها را دارد. پس از اين ديدگاه، انسان افرازهای است که از زمين بسوی آسمان در بالندگیست. Post a Comment Saturday, September 12, 2009
شعله سبز رهايی در گرفته است و هوای رسيدن در ما زبانه می کشد ديگر کسی با کسی بيگانه نيست "ما همه با هم هستيم" جام زهر را بنوش راهی نمانده است راهيان فردا شاخ غول را شکستهاند و ديگر کسی را از کسی باکی نيست "ما همه با هم هستيم" جام زهر را بنوش راهی نمانده است پستان زهره از پنجه گراز خونين است ترانه هنوز در آتش می گدازد و خشمی خام در ما پولاد می درد "ما همه با هم هستيم" جام زهر را بنوش راهی نمانده است روزنهای به راز شب گشودهاند که رودباری از شعر از گلوگاه سپيده روان است روزنهای به راز ِ رويش خورشيد و ديگر راه، زبان چاه نمی تواند بود "ما همه با هم هستيم" جام زهر را بنوش راهی نمانده است گورينتر از آنی که آشنا بدانمات بيگانهترا از آن که با نام بخوانمات با توام ...اوی "ما همه با هم هستيم" جام زهر را بنوش راهی نمانده است Post a Comment
ديويد ايگلمن، پژوهشگر اعصاب شناس آمريکايی به تازگی گفتمان تازهای ساخته است بنام، "Possibilianism" که در زبان فارسی بايد "ممکن گرايی" را در برابر آن نهاد. از چشم انداز اين گفتمان که برپايه دستاوردهای مغزشناسی شکل گرفتهاست، هرآنچه به ذهن انسان می رسد، می تواند ممکن باشد و نمی توان آن را با قاطعيت رد کرد. شايد بشود اين چشمانداز را به فارسی، " شايدی" خواند. ديدگاه شايدی، پذيرههای صد- در- صدی را رد می کند. از اين چشمانداز، هرپنداره هم میتواند باشد و هم نباشد. شايد خدا باشد، شايد هم نباشد. شايد مرک پايان کبوتراست، شايد هم نيست. شايد آگاهی انسان، فريبی، رويايی ويا بازی ذهن او با اوست. شايد هم نه. ذهنيت شايدی، ذهنيتی پست مدرن و باز و آماده است. ذهنيتی که روياروی ذهنيت ايدئولوژيک میايستد و جزمی گرايی را رد میکند. اين ذهنيت آفرينههای دانشمدار انسان را میپذيرد، اما درباه هرآنچه تن به ترازوی دانش مدرن نمی دهد، با مدارا رفتار می کند. آب ِ ناب، در دمای صد درجه سانتيگراد به جوش میآيد و شايد و بايد برنمی دارد. دمای طبيعی بدن انسان 37 درجه سانتيگراد است و نمیتوان گفت که شايد هم نيست. اما اين که آيا انسان میتواند با ورزش برپريشانی و افسردگی خود چيره شود، پرسشی است که در پاسخ آن میتوان گفت که؛ شايد و شايد نه. البته اگردر آينده رژيم ورزشی ويژهای پيدا شود که هر افسردهای در هرجای جهان بتواند با پیگيری آن، ناخوشی خود را درمان کند، آنگاه شايد از اين پاسخ برداشته خواهد شد. ايگلمن، گفتمان شايدی را در کتاب تازه خود،"چهل داستان از آن جهان" آورده است. اين کتاب همانگونه که از نامش پيداست، ذهن خواننده را به چهل راهی که شايد پس از مرگ برای انسان باز باشد، میبرد که برخی گيرا و برخی شوخناک اما همه دلنشين و خواندنیست. به گمانم اين يکی از آن کتابهايی است که به بسياری از زبانهای زنده دنيا برگردانده خواهد شد. شايد. اميدوارم هرچه زودتر، همزبانی اين کتاب را به فارسی نيز برگرداند. Post a Comment |
يادداشت های ابراهيم هرندی پُسـت نوشته های ديگر:مقاله برآيش هسـتی شعـــر طنـــــز پيوندها:کتاب سنج نياک بـلوچ شراگيم ميـداف انديشه و خيال تشنه ای در ميان هزاران مجتبا آقايی آوازهای روزانه کابوس اقليمی مينـا بايگــانی:
August 2004
January 2005 May 2005 August 2005 September 2005 October 2005 November 2005 December 2005 January 2006 February 2006 March 2006 April 2006 May 2006 June 2006 July 2006 August 2006 September 2006 October 2006 November 2006 December 2006 April 2007 May 2007 June 2007 July 2007 August 2007 September 2007 October 2007 November 2007 December 2007 January 2008 February 2008 March 2008 April 2008 May 2008 June 2008 August 2008 September 2008 October 2008 November 2008 December 2008 February 2009 March 2009 April 2009 May 2009 August 2009 September 2009 October 2009 November 2009 |
||