DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> گـُوبـــاره <$BlogRSDUrl$>

گـُوبـــاره
 

Monday, August 03, 2020


قـم بهتر است یا آکسـفورد؟ 


این طنزینه ی کوتاه را من در پاسخ به دوستِ ناموری که سال ها پیش، قصیده ی بلندی بنامِ “آکسفوردیه” درباره ی شهر آکسفوردِ انگلستان سرود، نوشتم و هفته ی پیش در خانه تکانیِ کرونایی ام، در میان دست نوشته های رنگ و رو باخته ی گذشته پیدا کردم. اکنون با توجه به این که دانشگاهِ آکسفورد سال هاست که بسیاری از "ژن های خوبِ" آقازاده ها را از شهِرِ قُم بخود جذب می کند، آن را زمانمند یافتم و دریغ ام آمد که برای ثبت در تاریخ، در اینجا نگذارم.

ای گفتمانسرود تو در بارِ آکسفورد
سرلشـکر تمـامی آثارِ آکســــــفورد

عالی سروده اید و بحق این قصیده را
باید نوشـت بر در و دیـوارِ آکسـفورد

اما اگـر به دیده ی انصـاف بنـگرید
اندی به زیـر گنبـد دوّارِ آکســـفورد

هستند شـهرهای دگـر نیـز در جهـان
بهتر ز آکسفورد و ز اقمارِ آکسفورد

پرسی کدام شهر؟ همین شهر ِ من- در- آن!
رشـک تمـام کوچـه و بـازارِ آکســــــفورد

شـهر شهیـد پـرورِ و خـون و قیـام، قُـم
شهری که نیست هیچ بدهکارِ آکسفورد

قُـم را مقایسـت نتـوان کرد هیـچ گاه
با شهر بی حجاب و سکولارِ آکسفورد

یک کوکِ کـورِ لیفـه ی تنبـانِ شــهر قُـم
برتر ز صد دوجین کت و شلوارِ آکسفورد

قُـم سالیانِ سال، ژنِ خوب و بی مثال
تـزریق کـرده برتنِ بیـمارِ آکســـفورد

در حیرتم که حضرتِ استاد از چه رو
گشته ست بی گُدار، هــوادارِ آکســـفورد؟

از قول من بگو به همه مردم جهان
از جمـله با اهـالی بیـعارِ آکســـفورد

از جمکران ندا رسد اکنون، کران کران
کای خلق، خاصه خلق گرفتارِ آکسفورد

زان پیشتر که منجی عالم رسد ز راه
برهم زنید این پـُز و آهـار آکســفورد

با دست خویشتن کلک خویش برکنید
وآتش زنی به شـهر دل-آزار آکسفورد

ورنه پس از ظهور، بجانِ شما قسم
من دانم و تمــامیِ کفـارِ آکســــفورد


نوشته های دیگر



Post a Comment

Thursday, July 23, 2020


دموکراسی، حکومتِ نُخبـگان نیست. 


در زبانِ انگلیسی، برابر نهادِ واژه ی "حکومت"، (Rule) است. برای نمونه،
The rule of King Arthur
(حکومتِ آرتور شاه). طبقه ی حاکم نیز،(The Ruling Class) خوانده می شود. هنگامی که زمزمه ی دموکراسی خواهی در اروپا آغاز شد، مردم خواستارِ حکومتِ قانون، (The Rule of law)، بجای حکومت شاه شدند. پژواک این گفتمان در انقلاب مشروطیت ایران نیز شنیده شد. در برابر واژه ی "دولت" در زبان انگلیسی باید، (State) را گذاشت که بمعنای "نهادِ سیاسی اداره امورِ ملت" است. البته واژه ی (Government) هم هست که بمعنای اداره کنندگان دولت است. در انگلستان از زمانی که قدرت از حکومت به دولت سپرده شد، کانونِ قدرت و مرکزِ قانونگذاری نیز از مجلس لـُردان به مجلسِ عوام انتقال یافت، یعنی که "حکومتِ دارایان و نخبگان " به "دولت عوام"، بدل شد. مجلسِ عوامِ بریتانیا، بزرگترین نمادِ این سخن است که؛ دموکراسی، شیوه ی دولتمداریِ شهروندانِ عادی ست. این گونه، است که دموکراسی که در همه کشورهای جهان بدعت پنداشته می شود، در بریتانیا سُنّت است و این کشور را مادر همه ی پارلمان های جهان خونده اند.

سوء تفاهمی که در فرهنگِ ما از زمانِ آشنایی ایرانیان با نگرشِ غربی، دولتِ مدرن (State) را همان حکومت آشنای خودمان پنداشته است، ریشه در بحران ترجمه دارد که خود برآیندِ کوچکی از بُحران بسیار بزرگ و پُرژرفا و بلندا و پهنای دیگری در ذهن و زبان و نگرش تاریخی ایرانیان است. نگرشی که هرپدیده ی مدرن را در فرهنگ بومی جستجو کرده است و می کند.

دنبــــاله



Post a Comment

Friday, July 10, 2020


اکســیرِ هـوشــیاری 


اکســیرِ هـوشــیاریِ مـا در همـین قـم اسـت
این قم، که ریشه های تباهی در آن گم است

این قم که صیدِ صیغه، در آن، امر حوزوی ست
تا اقــــتدار مـایـه ی حـق تـقدّم اسـت

اینجا مقام هیبت الاسلام افعی است
آنجا کـُنام حجت الاسلام کژدم است

این حوزه ی مبارک و آن روضه ی رفیع
کانونِ پخش سل، کرونا و تراخم است

در چشم شیخ، قمقمه هر حجاب دار
با خمره های زیر عبا در تکلم است

شب ها که ابر، تیره کند آسمان شهر
در پشت پرده، کشمکش ماه و انجم است

پایان کار اگرچه شود سخت دردناک
آغاز کار با یه سلامُن علیکم است

این مرکز خرافه و خرپروری کنون
لابراتوار ویژه ی تحمیق مردم است

“این سرزمین قدس که از عرش برتر است”
نخجـیرگاه سـبز ِسـتوران بی سُـم اسـت

نزدیک تر بیا که ببینی بچشم خویش
اکسیرِ هوشیاریِ ما در همین قم است

https://news.gooya.com/2020/07/post-40720.php



Post a Comment

Thursday, June 25, 2020


از مهتابیِ کهکـشان. 


دیوی که پا روی دلِ من گذاشته است
گریبان سپیده را رها نمی کند.
و دستی که چشم انداز را با خود برده است
تازیانه ی آذرخش را
برپهنه ی پنهانِ شب جولان می دهد.

دیوارِ ندبه، از سکّه افتاده است
و فرشتگان در پشتِ درهای بسته
مویه می کنند.

اکنون - فـاصــله - قانون باهمی ست
و دیگر هیچ کس
با هیچ کس
در هیچ جا نمی گنجد!

از مهتابیِ کهکـشان
زمین، زمینه ی زیبایی برای زیستن است.
با مِسوارِ گُداخته ی کوهساران اش
رنگین کمان های پس از باران اش
شالی زاران اش
بهاران اش
ایران اش
وعشق
که راز ماندگاریِ زیبایی ست.

پایانِ جهان نیز،
آغازی برای انسان باید باشد.
من این راز را از ستوهِ کوه
در چشمان ابوالهول خوانده ام
و در لبخندِ مرمرین الهه ی باران
که در فُراخای شهابریزِ شب
از باغِ آسمان ستاره می چیند.




Post a Comment

Friday, June 19, 2020


وقتِ آن است که برخیزیم و درآویزیم با هرچه دروغ. 


ارزشِ کارِ کسی که سیفونِ توالت را ساخت، بسی بیشتر از اهمیتِ کارِ همه ی پیامبران و دین آوران در گذارِ تاریخ بوده است. اختراع این ابزار را باید پیشرفت بزرگی در حوزه ی سلامت، بهداشت، بهزیستی، پیشگیری از آلودگی و زیباسازی زیستبوم انسان دانست و آنرا در فهرست بهترین اختراعاتِ جهان آورد. آشکار است که در مسابقه ی سودمندی، دینِ هیچ پیامبری بپای سیفون توالت نمی رسد. پس چرا ما اکنون سده هاست که به دین بند کرده ایم و ذهن و زبان و زمانِ خود را در سده های گذشته، در این باره هدر داده ایم، اما یک خط درباره ی سیفون توالت و سازه های سودمندی همانندِ آن ننوشته ایم تا فهرستِ رده بندی ارزشی گفتمان ها را ذهن خود دگرگون کنیم؟
سِرجان هرینگتون، مخترع انگلیسی که سیفونِ توالت را در سده ی نوزدهم میلادی ساخت، به شوخی جهان را به دو دورانِ پیش و پس از اختراع سیفون بخش بندی کرد و ویژگیِ دورانِ پساسیفون را “وجودِ هوای تازه در زیستگاهِ انسان و حومه ی آن ” دانست و گفت که پیش از آن در هرجای شهر که نفس می کشیدی، بوی زننده ی فاضلاب را در هوا حس می کردی. این سخنِ هرینگتون اشاره به وجودِ پسماندهای مردم برسطحِ زمین در کنارِ هرخانه و یا هرجا که انسان بود، دارد. در جهانِ پساسیفون، نه تنها هوای زیستگاه های انسان تازه شد بلکه میکروب ها و ویروس ها و پدیده های گندآگین و آلوده کننده نیز، با فشارِ آب به زیرِ زمین فرستاده می شود.۱
این رُخدادِ نیکو سبب شد که انسان از شرِّ مگس ها، موش ها، کرم ها و پشه های پسماند-خوار نیز آسوده شود. پیش از آن رویداد، بخش هایی از شهرهای بزرگِ جهان که زیستگاه تهیدستان بود، چنان گندآلود وعُق آور و حالگردان بود که هیچ گذرنده ای را زهره ی گذشتن از آن جاها نبود. این چگونگی را هنوز هم در برخی از کشورها در شبه قاره ی هند می توان دید.
هرینگتون ابزاری را برای انسان ساخت که انسانِ آگاه از هستیِ خویش در جهان، همیشه در آرزوی دستیابی به آن بود. ابزاری که بتواند پسایندِ گوارشی او را که کانونِ آلودگی و گند و پلشتی و دل آزاری ست، از جلوی چشمانش دور کند و آن را از خانه و کاشانه ی او براند و از دیدرس او و دیگران پنهان کند. سِرهرینگتون این ابزار را در سده ی شانزدهم میلادی ساخت و پس از او توماس کِـرَپِر، لوله کشِ نوآورِ انگلیسی، آنرا برای کاربریِ همگانی در انگلیس آماده کرد.۲
در نخستین نگاه، چنین می نماید که مقایسه ی سودمندیِ سیفونِ توالت با بهره ی ادیانِ الهی، کاری ناموزون و نادرست ست. البته چنین نیز هست، زیرا که اولی، نقشی کلیدی در پاکسازی زیستبوم انسان داشته است و دومی، نقشی بس بزرگ در آلودن ذهن و زیستگاهِ او. یکی اهمیتی همسنگِ تصفیه و لوله کشی آبِ شهری دارد و دیگری نه تنها هیچ سودی نداشته است که از آغازِ پیدایش در جهان تاکنون، میلیون ها نفر را گمراه کرده است و هزاران هزار تن را به کشتن داده است و سرچشمه آلودگی ذهنی و آزارِ زنان و کودکان و دانشوارن و بینشمندان و دگراندیشان بوده است. هنگامی که زیست شناسان در سده نوزدهم میلادی با چشمداشت به دستاوردهای لوئی پاستور و رابرت کاک تئوری میکروب را آوردند و جانوران ریزِ میکروسکوپی را بنیادِ همه ی بیماری ها خواندند، شهرداری ها هم برای زدودنِ آلودگی های میکروبی از آبِ شهری، به تصفیه آب و لوله کشی آن پرداختند و با ساختنِ توالت های فلاش دار و بنانهادن سیستمِ بیرون بردنِ فاضلاب از شهر، توانستند سرچشمۀ بسیاری از بیماری های واگیر را از شهرها بیرون برانند. هم نیز، زباله های شهری را که تا پیش از آن در باغچه ها و زمین های بایر چال می شد، به بیرون از شهر ببرند. همزمان با این دگرگونی ها، دست اندکارانِ موادِ خوراکی نیز در پی دورنگهداشتنِ خوراکی ها از میکروب ها، ویروس ها، قارچ ها و جانورانِ ریزِ انگلی، به شیوه های تازه ای از بسته بندی و نگهداری کالاهای خود پرداختند. با فراگیر شدنِ تئوری جرم، حتی فلورانس تایتنگِل نیز از مدیران بیمارستان های انگلیس خواست که با بازگذاشتنِ پنجره های بخش ها در بیمارستان ها، با آوردنِ هوای تازه به داخلِ بیمارستان، از میزانِ مرگ و میرِ ناشی از آلودگی بکاهند.
پیش از پیدایشِ تئوری میکروب، درد شناسان هوا را سرچشمه ی بیماری می دانستند و می پنداشتند که آلودگی در ذاتِ برخی از گونه های هواست. این باور ریشه در وجودِ برخی از گازهای زیانبار، مانندِ اکسید نیتروژن، اکسیدوکربن، کلر و یا فسفین در هوای برخی از جاها داشت که می توانست به خفگی کشیده شود. پس از کشف وجودِ جاندارانِ میکروسکوپی مانندِ میکروب ها، قارچ ها و باکتری های دیگر، آب و هوای شهرها به یکباره دگرگون شد و جمعیتِ شهرهای اروپایی روندی افزایشی گرفت. پیدایشِ سیفونِ توالت را باید یکی از برآیندهای آگاهی انسان از وجود میکروب دانست.
ایکاش در پی اختراعِ سِر جان هرینگتون، سیفونِ ذهنی و اجتماعی و فرهنگی نیز ساخته می شد تا انسان بتواند باورهای آلوده و انگلی خود را نیز از ذهن اش بروبد و به بیرون براند.
………..
https://www.uta.edu/english/ees/pdf/jorgensen3.pdf
هنوز هم در زبانِ شفاهی در انگلیس،”جان” نامِ دیگری برای توالت است و اشاره بنام جان هرینگتون (Sir John Herington)، دارد و کِرَپ، (Crap)، که فشرده ی نامِ خانواندگیِ توماس کِرَپر(Thomas Crapper) است، بمعنای پسماند بکار می رود.


Post a Comment

Saturday, June 13, 2020


ميان‌ِ هاله‌ای‌ از هيچ 


به‌ خواب‌ می‌ ماند،
شگفت‌ و روشن‌ و شيرين،‌
ميان‌ِ هاله‌ای‌ از هيچ‌.
به‌ آفتاب‌،
به‌ آتش،‌
به‌ آب‌ می‌ ماند،
بهشت‌ِ گم شده‌ی من‌.
چراغ‌ِ روشنی‌ از هر چه‌ آرزوست‌ لبالب‌.
.
حضورِ من‌ داغی‌ ست،‌
كه‌ در هوای‌ِ تو روييده‌ ست‌.
فريادی ست‌،
ميان‌ِ تشنگي‌ و تندر.
ميان‌ِ آب‌ و اقاقی.
.
چه‌ روزگارِ بدی‌!
چه‌ راه‌های‌ درازی‌!
كسی‌ نمی‌ داند،
چگونه‌ بايد باشد.
كسی‌ نمی‌ گويد؛ چرا؟
چگونه‌ بگويد؟
.
درون‌ِ پرده‌ ی تنهايی،‌
شكفته‌ روشن‌ و خاموش،‌
و در خيال‌ِ من‌ از خواب ها و‌ روياها،
جهان‌ِ زيــبايی،‌
از آفتاب،‌
از آتش‌،
از آب‌،
می‌ بافد.


Post a Comment

Friday, June 05, 2020


تحریف و تخریبِ نگرش های دگرگونسازِ تاریخی 


در دوسده ی گذشته سه نگرشِ بزرگِ تاریخی، جهان را به گونه ی بازگشت ناپذیری دگرگون کرده است. این سه نگرش؛ مارکسیسم، داروینسم و فرویدیسم است که انسان را ناگزیر از بازنگری شیوه ی اندیشه خود و بازتعریفِ بسیاری از گفتمان های سیاسی، اقتصادی، زیستی، فرهنگی و اخلاقی کرده است. کارل مارکس نشان داد که تنش های طبقه های دارا و ندار در جامعه، موتورِ رانش های سیاسی و تاریخی ست و نابرابری در دسترسی به سازه های زیستی، بنیادِ همه ی کژی ها، کاستی ها، ناهماهنگی ها، نابسامانی های فردی و اجتماعی ست. داروین نیز ، انسان را گونه ای جانور بردرختِ بارورِ هستی یافت و ساختارِ تن و جانِ او را وامدارِ کوله باری از بنیادهای غریزیِ رفتارها و کردارهایِ جانوران پیش از او دانست. این نگرش، انسان را از جایگاهِ بلندِ "اشرف مخلوقات" بودن به زیر کشید و او را جانوری از بی شمار جاندارانِ جهان قلمداد کرد. فُروید، با پُرنما کردنِ نقشِ نیروی جنسی، خیزوخواب های عاطفی انسان را واتاب های خواهش ها، کشش ها و کوشش های جنسی او دانست و آشکارا گفت و نوشت که بخش بزرگی از گزینه های فرد در زندگی روزمره اش، ریشه در رانش های جنسی او دارد و نه در حسابگری های خردمندانه.
این سه نگرشِ دگرگونساز، هرگز در هیچ جای جهان با خوشداشتِ دینمداران و قدرتمندان روبرو نشد. اگرچه هر این سه نگرش، از راهِ ترجمه به همه سرزمین هایی که اکنون صنعتی خوانده می شوند، بُرده شد، اما بدبختانه در کشورهایی که هنوز فرهنگ دینی برآن ها حاکم است، هیچگاه به روشنی بازگفت و بازنوشت نشد. من در این یادداشت، به نمونه هایی از کوششِ دینمداران در تحریف و تخریبِ نگرش داروین در راستای خودی کردنِ آن و خنثی کردنِ بازتاب های آن می پردازم.
در ایران برای نخستین بار میرزا تقی خان انصاری کاشانی که از نواندیشان دوران قاجار و استاد مدرسه دارالفنون بود، گزارشی از کتاب خاستگاه رسته ها را با برداشت و دریافتی آزاد از این کتاب در جزوه ای با نام؛ “جانورنامه” در سال ۱۲۸۷ قمری منتشر کرد. کاشانی این کتاب را چون جزوه ای آکادمیک، برای دانشجویان خود، ۱۱ سال پس از نخستین چاپ کتاب داروین نوشت. اما برگردان کامل نخستین کتاب داروین با نام،”منشاء انواع”، در سال ۱۳۵۷ شمسی توسط نورالدین فرهیخته در تهران به چاپ رسید.
البته پیش از انتشار این کتاب، برخی از باسوادهای ایرانی، از راه نوشته های شبلی شُمیّل و دیگر نویسندگان عرب، آشنایی اندکی با اندیشه های داروین داشتند. برای نمونه، سید جمال الدین اسدآبادی، در کتابی بنام “نیچریه”، ردیه ای بر جستاوردهای داروین نوشته است که نمونه ی درخشانی از آنچه آخوندها، آن را در ادبیات حوزوی، “مشاقبه” می خوانند است. مشاقبه آن است که اندیشه و یا سخنی ناراست را به کسی نسبت دهند و او را بخاطر آن اندیشه و یا سخن نکوهش کنند. سید جمال الدین اسد آبادی در نیچریه، چنین کاری را با داروین کرده است و سپس با انگ دهری بودنِ داروین، تئوری او را محکوم کرده است و مردود دانسته است.
“تئوری داروین در ایران "تئوری تکامل"، نام گرفت و آخوندها کم کم آنرا به پیروی از علمای عرب، فرضیه ی "خلقت ِ تدریجی”، خواندند که البته هیچ پیوندی با تئوری برآیشی داروین ندارد. این گفتمان دینی را علمای عرب برای مبارزه با اندیشه های داروین ساختند تا داروین را خودی کنند و پذیرشِ اندیشه های او را برای مسلمانان آسان سازند. یکی از این عالمان اسلامی، آیت الله محمدرضا نجفی اصفهانی ملقب به “مسجدشاهی” ست که با خواندن برخی از مقالات شِبلی شُمیّل به زبان ِعربی، برآن شد تا به گمانِ خود، به سخنانِ نادرست داروین پاسخ دهد. وی پاسخ های خود را در کتابی بنام، “نقد فلسفه داروین” به زبان عربی گردآوری کرده است. نوشته های مسجد شاهی در این کتاب، چیزی فراتر سخنان عامیانهِ آخوندی روده- دراز و زیاده گو نیست. چنان که از نام کتاب پیداست، مسجد شاهی نیز با داروین و تئوری او آشنا نبوده است و او را فیلسوف می پنداشته است.
در روزگارِ ما دکتر یدالله سحابی یکی از کسانی ست که به تئوری داروین پرداخته است. او در کتابی بنام؛ "قرآن مجید و خلقت انسان"، کوشیده است تا کژی ها و کاستی های تئوری داروین را در پرتو آیه های قران راست و ریست کند و از این رهگذر، اندکی داروینسم اسلامی نیز به داروین بیاموزد! سحابی که آگاهی بیشتری از آخوندهایی که تا پیش از او درباره داروین سخن گفته بودند، داشت، با پافشاری شگفتی، در کتاب خود برآن است تا حقایقی را که در این باره می داند، تحریف کند و ذهن خواننده کتابِ خود را به سوی روایت اسلامی آن براند. وی نوشته است که کتاب های آسمانی یهودیان و عیسویان با حقایق علمی همخوانی ندارند، اما مسلمانان را از پیشترفت های دانش باکی نیست زیرا که:
"این حقیقت همواره جلوه گر است که حقایق علمی در آفرینش موجودات و انسان مورد تأیید متون مقدسه یهود و مسیحیت نیست و بنا به مندرجات مزبور، دو رکن علم و دین در تأیید یکدیگر نمی باشند ؛ ولی در قرآن خلقت تدریجی و پیوستگی موجودات و سپس تکامل فکری در انسان، از حقایق مسلمه ای است که در موارد عدیده و قبل از آنکه دانشمندان این زمان با تحقیق و تجربه به آن واقف و معتقد گردند، به عنوان یکی از نوامیس آفرینش یاد شده است."
بد نیست که روی این بُرّه از نوشته ی او اندکی درنگ کنیم. نوشته است؛ "حقایقِ علمی در آفرینش موجودات و انسان، موردِ تأیید متون مقدسه یهود و مسیحیت نیست ". نکته اساسی در این نیم جمله، آوردن واژه، “حقایقِ علمی”، در کنارِ “آفرینش”، است. آفرینش ماهیتی افسانه ای دارد، یعنی که آفریننده و آفریده در افسانه آفرینش، هر دو مفاهیمی ذهنی و ساختگی و روایی و پوچ و بی زمان و مکان هستند و فارغ از قوانین طبیعت اند. آفرینش را تنها با باورِ دینی می توان پذیرفت. این مفهوم با "حقیقت"، یعنی آنچه در زیرِ پوششِ "واقعیت" پنهان است و باید با روش ویژه ی پژوهش و پالایش علمی آشکار شود، بیگانه است. هیچ حقیقت علمی در هیچ مفهوم افسانه ای نیست و نمی تواند باشد. افسانه را انسانِ ناتوان از دسترسی به حقیقت، برای پُرکردنِ جای خالی آن بکار می برد تا رخنه ای را در ذهن خود بپوشاند.
سپس نویسنده برای آن که دین خود را بر دیگر ادیان ابراهیمی برتری بخشد، کتاب های دینی یهودان و عیسویان را، بی ارزش کرده است. "حقایق علمی در آفرینش، مورد تاییدِ متون مقدسه یهودیان و مسیحیان نیست و بنا به مندرجات ِ مزبور، دو رُکنِ علم و دین در تایید یکدیگر نمی باشند." نیک اگر در نگریم، می بینیم که نویسنده تا اینجای جمله، چهارتا گُل، بسود اسلام زده است. نخست مفهوم ِ “حقایق علمی” را با آفرینش درآمیخته است. سپس آفرینشِ حقیقت مدار ِعلمی را در انحصار دین خود در آورده است و سپس تر، دین های یهود و نصارا را متهم به ناسازگار بودن با علم و دین کرده است. یعنی یدالله سحابی به زبان دیگر نوشته است که؛ "هنر نزد اسلامیان است و بس." کار شگفتِ دیگری که نویسنده در این کتاب کرده است آن است که همه اطلاعات علمی زمان خود را گردآوری کرده است و سپس دراین کتاب، دربدر در پی یافتن آیه و حدیث و روایت، برای نشان دادن ریشه های اسلامی آن ها گشته است و با بافتن آسمان و ریسمان بیکدیگر، نشان داده است که آخرین دستاوردهای علمی زمان او درباره پیدایش کهکشان ها و زمین و گیاهان و جانوران، همه در هزار و چارصد و اندی سال پیش، در قرآن آمده بوده است!
دکتر یدالله سحابی، استاد دانشگاه و مردی جدی بود و خود را دانشی مردی فرهیخته می دانست. پس ما نیز باید نوشته های او را جِّدی بگیریم و به جِّد از خود بپرسیم که چگونه می شود که چنین مردی که خود را اهل دانش می دانست، این گونه در یک جمله، این چنین بی پرده و بی پروا، حقیقت و علم و دین و افسانه و توهین به متون مقدسِ دو دین بزرگی را که از دیدگاه وی از “ادیانِ الهی”، هستند، درهم آمیخته است تا سخنی را که پیش از او صدها ملای دیگر در مسجدهای هزاران روستای سرزمین های اسلامی گفته اند، به خیال خام خود، به کُرسی بنشاند؟ باید از خودمان بپرسیم که چه شرایط زیستی و فرهنگی سبب می شود که کسی و یا کسانی این چنین گستاخانه – شاید بی که بخواهند – پرده پوش حقیقت می شوند؟ به گمان من، یدالله سحابی با نوشتن کتاب،”قرآن مجید و خلفت انسان”، یادگار شگفتی از خود بجا گذاشته است. یادگاری که نام او را در ذهن آیندگان، به فهرست دشمنان بزرگ حقیقت در تاریخ علم در ایران خواهد افزود.
از دیگر کسانی که به این حوزه پرداخته اند، می توان از علامه طباطبایی، سید حسن نصر اصفهانی و مصباح یزدی یاد کرد که باید آن ها را نمایندگان گروهی دانست که هیچ گونه همخوانی آشکاری میان داروینیسم و اسلام ندیده اند. از میان این گروه نظر محمد حسین علامه طباطبایی، از همه با مزه تر است. وی برآن است که؛ "پیوستگی نسلی انسان و میمون قابل تجربه هم نیست؛ یعنی ما تاکنون تجربه نکرده‌ایم که فردی از افراد این نوع، به فرد دیگری از افراد نوع دیگر متحول شود. به زبانِ روشن‌ تر، هرگز کسی مشاهده نکرده است که میمونی انسان شود." گفتنی ست که دگرگونی های برآیشی، آنچنان کُند است که گاه اندک دگرگونی به میلیون ها سال نیاز دارد. اگر قرار بود که طبیعتِ جانداران به دگرگونی های آنی پاسخ دهد، تاکنون سفید پوستانی که در سده های گذشته به آفریقا مهاجرت کرده اند، سیاه پوست می بودند و سیاه پوستانِ آمریکا و اروپا، سفید پوست.
چنین می نماید که نویسندگانِ اهل دین در ایران، در پیوند با نگرش داروین، هیچ نکته تازه ای را که پیش تر در جهان اسلام گفته و یا نوشته نشده باشد، نگفته و ننوشته اند. این چگونگی گواه دیگری بر نداشتن آشنایی آنان با این چشم انداز ژرف و جهان گیر است.
بسیاری از علمای اسلامی، سخنان همانندی درباره ی مارکسیسم و داروینیسم گفته و یا نوشته اند و در چشم اندازی کلان نگر، این دو دیدگاه را الحادی و ارتدادی یافته اند. این چگونگی نشان دهنده ناآشنایی علمای اسلامی، بویژه گونه ی شیعی آن، با دانش مدرن نیز هست. کشیشان مسیحی در سده نوزدهم میلادی، انتقاد از داروین را با نقدِ تئوری او آغاز کردند و گفتند که هیچ یک از ویژگی های تئوری دانشی را ندارد. آنان همچنان به ناتوانی این چشم انداز در ارائه دستگاه اخلاقی اشاره کردند و نیز درباره جانور پنداری انسان هشدار دادند.
یکی از گزاره های بنیادی تئوری برآیشی داروین، پنداره ی بی برنامگی و ناهدفمندی هستی ست. اگر اهل دین در دنیای اسلام، همین یک گزاره را دریافته بودند، بی تردید هرگز سخن از سازگاری این نگرش با باورهای اسلامی نمی گفتند. این گزاره، گفتمان تکامل در ادیان سامی را به چالش می کشد و آن را بی بها می کند.
تاریخ همه ی کشورهای جهان، بویژه کشورهای پیرامونی در دوسده ی گذشته، تاریخِ ستیز میان سنت گرایان و نوخواهان بوده است. این ستیز در کشورهای غربی، در پرتوِ آزادی و آرامش نسبی، با گفتگو بسودِ نوگرایان پایان یافته است. اکنون دیگرنه تنها هیچ کشیشی در اروپا، در آروزی برپا کردنِ حکومت عیسوی نیست بلکه خود را نیز گنجِ دانش و آموزگارِ اخلاق جامعه نمی داند. اکنون دیگر هیچ اروپایی برای پیش گیری از رویدادهای ناخوشایند ناگهانی، در پی نذر، دعا، جادو وجنبل نیست. اکنون بیمه، جای توکل بخدا را گرفته است و برنامه ریزی، جایگزینِ "امید به خدا" شده است. این همه از آنروست که فرآیندِ شکل گیریِ هویتِ ملی در کشورهای دموکراتیکِ غربی مانندِ پروژه ای روشمند، به شیوه ای نهادینه پیگیری شده است.


Post a Comment
Free counter and web stats