DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> گـُوبـــاره <$BlogRSDUrl$>

گـُوبـــاره
 

Monday, August 22, 2016


دريافت 


حقیقت افسانه ‏ای هم دست کمی از حقیقت تاریخی ندارد. دارد؟ شاید بهتر است بگوییم که حقایق تاریخی هم چندان حقیقی ‏تر از حقایق افسانه ‏ای نیستند. این نکته را من تازه دریافته ام . نه این که آن را جایی خوانده باشم، نه. خودبخود بدان رسیده ‏ام. می دانم پذیرش آن برای بسیاری دشوار خواهد بود. اما اگر از اين ديدگاه به حقيقت بنگريم که حقيقت و افسانه و تاريخ، همه برساخته های ذهنی انسان است، آنگاه ای بسا که پذيرش ادعای من آسانتر باشد.

ريشه های هر حقيقت تاريخی، بسيار آسان می تواند در ابرِ ابهام افسانه گم شود و انگ و رنگ افسانه ای بخود بگيرد و بخش افسونگر و افسانه ای آن چنان فربه شود که هسته حقيقی آن حقيقت را دگرگون کند. نمونه اين چگونگی، شخصيت های دينی هستند. اگر بپذيريم که روزگاری، مردان نيک نهادی چون؛  موسی، يا عيسی يا محمد در جهان بوده اند و زيسته اند و خود را پيام آوران الهی می پنداشته اند، پذيرشِ داستان معجزه ها و شگفت کاری های آن ها را بايد بخش افسانه ای زندگی آنان بدانيم. اين سخن را درباره همه قهرمان های تاريخی از کورش تا ناپلئون نيز می توان گفت.


حقايق افسانه ای نيز، گاه شکل حقيقی بخود می گيرند. نمونه اين حقايق، کاراکترهای شاهنامه هستند که هنوز پس از هزار و اندی سال، کسانی درباره بود و نبود آن ها و کيستی و چيستی و باورهايشان سخنرانی می کنند. يا ملانصرالدين که انگارسده هاست که در ميان ما می زيد و ما گاه کارهای خود را به کارهای او مانند می کنيم. حقيقت در جهان چيزی ست و حقيقتِ انسانی چيزی ديگر. اولی هرگز شناخته شدنی نيست و دومی برساخته ای ذهنی ست که در هر زمان در پرتو نيازهای ما بازتعريف و بازتفسير می شود و رنگ تازه ای بخود می گيرد تا ما را در سازگاری با زيستبوم خود در راستای ماندگاری در جهان ياری کند. 


Post a Comment

از روی بوی ماه 
از لمس اوج هلهله 
از تیک تاکِ دل 
از شور آب و گل 
از سایه روشنای صدای سکوت شب 
از عشوه بنفشه صحرایی 
از پشت ِ گوشِ هوش 
از دستخط چهچه بلبل، 
بر نازکای روشنِ ابریشم نسیم 
پیداست کاین جهان 
حرفی برای گفتن اگر دارد 
از جنس آیه های شما نیست. 


Post a Comment

Saturday, August 20, 2016


آسمان آويز يا زمين خيز؟ 


روزگاری انسان دل در گرو ستارگان داشت و برآن بود که هر که را ستاره بخت بلند باشد، نیکبختی جاودانه او راست. در آن روزگار، پنداره همگانی، هرآنچه را در خیالخانه ذهن انسان می گنجید، برای بلند بختان، آسانیاب می‏ پنداشت. آنگاه، هرکس پرتوی از ستاره خود بود و ستاره، خانه دور دست آرمان ‏هایی بود که انسان را هزاران هزار سال فریفته بود و برخود خیره داشته بود؛ آرزوی زندگی جاودانه، آرزوی روئینه گی جان و تن، آرزوی پرواز، آرزوی همزمان در همه جا بودن و.... هر آن آرمان که اغواگر ذهن ِ پنداره باف و انگاره گر انسان است

سپس روزگار آرمان‏ های بزرگ اجتماعی رسید. آرمان ‏هایی فراانسانی که هر یک، فرمان پیامبری آسمانی بود. آرمان سرزمینی آباد با مردمانی آزاد و شاد، که در آن، "غم سنگین ات تلخی ِ ساقه علفی (باشد) که به دندان می فشری". آرزوی جهانی آرام که در آن " ابر و باد و مه و خورشید و فلک"، رام و آرام، سر بفرمانِ انسان باشند و گرگ و میش در کنار یکدیگر آسوده بزیند. آرزوی جهانی هنجارمند و راست، تا انسانیت و برادری و برابری را میدان دهد.

سپس تر، روزگار انسانِ زمینی فرارسید تا انسان را نه چون آویزه ای آسمانی، که خیزه ای زمینی بپندارد و او را بدانگونه که هست، دوست بدارد و بستاید و جهان را آنسان که می شود ومی تواند، بسازد و بپردازد و نه آنگونه که در افسانه ها آورده اند. و.... آن روزگار، امروز است.



Post a Comment

Friday, August 19, 2016


فرهنگ زيستِ ديمی  


فلاتِ ایران تا چند سال پيش، زیستگاه گونه های ویژه ای از گیاهان و جانوران بی همانندی بود که در هیچ جای دیگر جهان یافت نمی ‏شدند. در این سرزمین تا کنون ۶۰۰۰ گونه گیاه، ۱۴۰ گونه پستاندار، ۱۱۵ گونه خزنده، ۲۰ گونه مار، ٣۶٣ گونه پرنده و ۹۰ گونه ماهی شناسایی شده است که ویژه زیستبوم ایران است. از میان این همه، هرسال ریشه هزاران گونه گیاه از روی زمین کنده می شود و نسل هزاران جانور نيز برچيده می شود، که شناخته ترین آن‏ها؛ شیر ایرانی، ببر مازندران و قوچ البرزی ست. در سایت انجمن حمایت از یوزپلنگ ایرانی خواندم که نسل یوزپلنگ ایرانی، این گربه- سان زیبای مازندرانی نیز اکنون بر لبه ترتگاه هستی ایستاده است و دیری نخواهد پایید که یوزپلنگ ایرانی نیز از در خلقت برود بیرون. البته اگر برآورد کارشناسان درباره روندها و آيندهای زيستبومی درست باشد، در آينده نزديک، چيزی از ايران، به گونه ای که ما امروز می شناسيم، باقی نخواهد ماند.

بحران های زيسیتبومی، بزرگترين زيان های پيش بينی شدنی و فراتر از آن، پيشگيری پذير، در پی دارند، اما در پيوندِ با ايران، کارشناسانِ اين گستره چنديست هشدار داده اند که ديگر کار از کار گذشته است. سفره آب های زير زمينی در چند دهه گذشته بيهوده هدر داده شده اند و دشت ها و جلگه های آبسال و حاصلخيز، نشستی بازگشت ناپذير کرده اند. جنگ ِاستان ها بر سرِ آب، ديريست که در ايران آغاز شده است، اما حکومت از درز اخبار آن جلوگيری می کند. اگر آنچه کارشناسناسان زيستبومی گفته اند و نوشته اند، درست باشد، ايران تا چند سالِ ديگر، دستخوش دگرگونی های ژرف و پُرچالشی خواهد شد که ديگر در آن کشور، نه از تاک نشانی مانَد و نه از تاک نشان. چالشی که - ای بسا سبب - شود که تا دو دهه ديگر، چيزی برای سپارش به آيندگان بجا نماند.

فرهنگ را می توان بازتاب رويارويی و گرفت و دادِ انسان، تاريخ و جغرافيا نيز دانست. مراد من از تاريخ، جهان نگری تاريخی انسان که دربرگيرنده ی باورها، آرمان ها، سنت، دانش و بينش انسان است، می باشد. اين سازه ها، "گستره شدنی های" هر فرهنگ را می سازند و شيوه برخورد ما با زيستبوم مان را پديد می آورند. برای نمونه، نگرش کسی که زيستبوم خود را امانتی می داند که بايد از نسلی به نسل ديگر سپرده شود، با کسی که آن را جولانگاه خويشخوشخواهی می پندارد، تفاوت های بسياری دارد. چنين است که من بر اين باورم که تاريخِ هر سرزمين، سازنده ی شيوه برخورد ِ مردم آن سرزمين با جغرافيای آن هستند.


يکی از بزر گترين گيرهای گرفتاری ساز تاريخ مردم سرزمين های پيرامونی اين است که در تاريخ آن ها، آگاهی از آنچه برای زيستن در دنيای صنعتی لازم است، وجود ندارد. نمونه؟ آگاهی از وجود و حضور ديگران و نيز کشورهای ديگر و پذيرش برابری حقوقی آن ها. آگاهی از پيش نيازها و بايدها و نبايدهای زندگی شهری، آگاهی از پايان پذير بودن و ارزشمند بودنِ آب، هوا، جنگل، رود، چشمه، موادِ کانی و زيستبوم. آگاهی از اهميتِ پيوندِ رفتارها و کردارهای انسان و سلامت فیزيکی و روانی و بطورکلی، کيفيت زندگی او. چنين است که گزاره های فرهنگی مردم کشورهای پيرامونی، آنان را برای برنامه ريزی آماده نمی کند و روش ها و روندهای اجتماعی، کم و بيش ديمی ست. فرهنگ زيستِ ديمی نيز، فرهنگ توّکل بر خداست. شوربختانه اين فرهنگ در روزگارما، پاسخگوی گيرها و گرفتاری های خانمانسوزی مانندِ بی آبی، افزايش جمعيت، جنگل زدايی و شهرگستریِ بی برنامه نمی تواند باشد.  


Post a Comment

Thursday, August 18, 2016


انگاره  


روزگار کنونی مردم کشورهای پیرامونی مانند ایران، به گونه ای ‏ست که هر روز، پیوند گذشته آنان با آینده گسسته‏ تر می شود. اگر چنین باشد، بررسی گذشته آنگونه که بسیارانی می ‏پندارند، راهگشای آینده نخواهد بود. پیوند گذشته و اکنون و آینده، دیریست که در کشورهای پیرامونی از هم واگسسته است و گذشته، در چند و چون امروز آنان نقش چندانی ندارد و بازتاب آن بر آینده روز بروز کمرنگ‏ تر می شود. اگرچه امروز چنان می نمايد که پيروان برخی از فرهنگ های کهن با خيزش های ستيزآميز، آهنگِ بازگشت به گذشته و زنده کردنِ شيوه های زيستی بومی خود را دارند، اما اين خيزش ها را بايد بخشی از دست اندازهای سياسیِ جهان در حال گذار دانست. بنيادهای ارزشیِ فرهنگ مسلط برجهانِ کنونی، غربی ست. اين فرهنگ، روندی بی بازگشت را در تاريخ انسان آغاز کرده است که شايد تنها اَبَر- رويدادهای زيستبومی بتواند چرخه آن را از گردش باز دارد.

جمعيت جهان در نيم سده گذشته، چنان افزايش يافته است و به گونه ای شکل گرفته است که ديگر هيچ گريزی از توليد انبوه، برای پيشگيری از گرسنگی و تشنگی ميليونی نيست. افزايش جمعيت، شکل شهرها و شيوه زيستی غربی و نيمه غربی و غرب زده ای که در جهانِ کنونی در سايه آموزش و پرورش مدرن در همه کشورهای جهان پديد آمده اند، ديگر بازگشت به چشم اندازهای فرهنگی کهن را برنمی تابند. اين حقيقت را تجربه مردم کشور فلک زده ای بنامِ "ايران"، در چار دهه گذشته نشان داده است. اين تجربه نشان داده است که چگونه سرمايه های کانی و فرهنگی و اجتماعی کشوری پهناور و باستانی، هنگامی که مردم آن کشورکه هوسِ بازگشت به خويش می کند، چه آسان می تواند در اندک زمانی چنان بباد يغما رود که سرگذشت آن، درس عبرتی برای کشورهای ديگر شود.   


Post a Comment

Wednesday, August 17, 2016


دشمـــنان ما 


بزرگترین دشمنان مردم ايران، تهیدستی و ناآگاهی فزاینده ا‏ند. این دو بلای بزرگ سبب می شوند که همیشه بخش بزرگی از مردم، آماده برای خدمت به دشمنان خود، به حکومت‏ های خودکامه و یا دولت ‏های استثمارگر خارجی باشند. آورده‏ اند که آغامحمدخان قاجار به جانشین خود گفته بود که؛ " اگر می خواهی بر این مردم حکومت کنی آن ها را گرسنه و بیسواد نگه دار." گویا این هشدار همچنان در کشور ما بکار بسته می ‏شود و غارت کردن سرمایه‏ های ملی را آسانتر می ‏کند.

تهیدستی، ناآگاهی می ‏آورد و ناآگاهی، توانمندی ‏های انسان را کاهش می دهد و او را فرومایه و تهیدست می کند. این سخن بمعنای آن نیست که تهیدستان فرومایه‏ اند، بلکه می خواهم بگویم که ناداری و تهیدستی، زمینه ساز همه زشتی ‏ها، ناهنجاری‏ ها و ناسازگاری ‏هاست و تهیدستان هماره درتیررس ناخوشی ‏ها و نابسامانی ‏ها و ناروایی ‏های جهان هستند.

در جهانِ زندگان، دستبرد به آنچه ديگران دارند، يکی از کردارهای پايدارِ برآیشی ست. نمونه انسانی اين دستبرد، گرفتن انرژی، ويتامين، پروتئين و نمک های موردِ نيازِ تن، از راه خوردن گياهان و جانوران، يعنی سبزي، ميوه، گوشت و چربی ست. بارآوری گياهان برای خوشداشت انسان نيست، بلکه کوششی طبيعی برای ماندگاری تخمه خودشان در جهان است. هر گياه، در آرامش گياهی خود، انرژی، ويتامين، پروتئين و سازه های زيستی مورد ِ نياز خود را از راه آب و خاک و آفتاب می سازد و همه را در ميوه ی خود که خانه تخمه های آن است، جا می دهد تا آن تخمه ها از هنگام جدا شدن از بوته، ساقه و يا شاخه، تا هنگامی که هنوز در  خاک جا نگرفته اند، موادِ خوراکی کافی داشته باشند. چنين است که تخمه بيشتر گياهان، در ميوه آن هاست. برای نمونه، هندوانه، تخمدان آن ميوه است که خوراک و نوشاک و پوشاک، برای تخمه های نورسته را در خود دارد و تا زمانی که تخمه ها در زمين جا نگرفته اند، زنده و شاداب بمانند. اين همه را، هندوانه در پوسته سختی جا می دهد تا از گزندِ بسياری از جانوران گياه خوار در امان بماند. 

اگرچه از چشم اندازِ انسان، تخمه هر هندوانه بخش مزاحم و بيهوده آن پنداشته می شود، اما از ديدگاه هندوانه، آن گوی آبناک و شيرين، توشه راه تخمه های جوان از هنگام زاده شدن تا زمان جا گرفتن در خاک می باشد. نيز، چنين است مکانيزم گذارِ هسته های سيب و پرتغال و انگور و هر گياه دانه دارِ ميوه زای ديگر. هر گياه، ميوه خود را در پوسته سختی می روياند تا از خورده شدنِ آن پيشگيری کند، برخی اين پوسته را تيغ دار می سازند، مانند دوريان و آناناس و ميوه های کاکتوسی. برخی زهرآگين، مانندِ پرتغال، ليمو، کيوی برخی با پوست سخت و چوبين، چون بادام، گردو و فندق. چندی از گياهان نيز، هسته های خود را تلخ و زهرآگين می کنند.   

دستبرد به زندگی و جان و جهان ديگران را، در جهانِ جانوران نيز می توان ديد. برای جانورانِ تک ياخته ای، مانند ميکروب ها، ويروس ها و قارچ ها، زيستن از راه دسترنج ديگران، راه زندگی ست. اين زيندگانِ ذره بينی، با نشستن برپوست تن گياهان و جانوران و يا راه يافتن به درون تن آن ها، بی هيچ کوششی، آن تن را جولانگاه مفتخوری و خوشزيستی خود می کنند و به زاد و رود می پردازند و کار را بجايی می رسانند که اگر ميزبان کوششی برای نابودیِ آنان نکند، او را از پا در می آورند.
ميکروب ها، ويروس ها، قارچ ها و باکتری ها، تروريست های زيستی هستند که هيچ هدفی جز چريدن بر و يا در تن ميزبانِ خود ندارند.

در جهانِ جانورانِ بزرگتر، ديدن دستبردِ هر گياه و جانور به ديگر جانداران، آسانتر است. برخی از گياهان، اين کار را با محروم کردنِ گياهان ديگر از آفتاب، با شاخ و برگ افشانی می کنند و گروهی با پيچيدن به دور ساقه گياهی. گياهانِ گوشتخوار، از آن نيز فراتر می روند و جانوران مهمان را بدام می اندازند و می بلعند. اما جانوران با چيدن ميوه و کندن ريشه و دانه و نيز با دريدن و شکار و کشتارِ جانورانِ، ديگر زيندگان را از ميدان طبيعت بدر می کنند. اگر از چشم اندازِ اخلاق انسانی به اين گونه رفتار ها و کردارهای جانوران بنگريم، در می يابيم که انسان در اين گستره، هولناکترين جاندارِ جهان است زيرا که او گياهان و جانوران ديگر را، آگاهانه به گونه سيستماتيک، برای بهره وری و باربری و کشتار می پرورد. کشاورزی و دامپروری، دو نهادِ انسانی برای دستبرد زدن به گياهان و جانوران در راستای ماندگاری اين جانور است.

فراتر از آن، انسان به بهره وری از همگون خود نيز می پردازد. بردگی، بيگاری واستثمار، نمونه هايی از شيوه های انسان در گذارِ تاريخ برای بکار گيری ديگران و کارکِشی از آنان در راستای سودِ خويش است. اين چگونگی اکنون سال هاست که شکلی نهادينه بخود گرفته است و جهان را چنان بازآرايی کرده است که اکنون نيمی از ثروت جهان در دست يک درصد از مردم آن است. چرا؟

زيرا که نهادهای اجتماعی که بازتاب رفتارها و کردارهای گروهی انسان اند، نمادهايی از خوی او هستند. خويی که همانگونه که آرامانگرا و آرامش دوست است، خويشتنخواه و خودکامه نيز هست. چنين است که تاريخِ ز يسته ی انسان، هم تاريخ مردمی و مهربانی ست و هم تاريخ جنگ و خونريزی و غارت و استثمار. انسان، جانوری ست که در مقياس برآيشی، بتازگی جنگل زيستی را پشت سر گذاشته است و شيوه زيستی ديگری برگزيده است. از اينرو، خودکامگی و خويشتخواهی و خشونت، هنوز در رده بالای فهرست کردارهای پايدار برآيشیِ او جا دارد. دانستن اين نکته بايد ما را برآن دارد که بپذيريم مهرورزی و باهمی و نوعدوستی و دموکراسی خواهی و انديشه برابری، خود بخود پديد نيامده اند و ماندگاری آن ها نيز، نياز به نگاهداری و مبارزه هماره دارد. آن يک درصدی که بيش از نيمی از ثروت جهان را در دست دارد، با دموکراسی و برابری نيز ميانه ای ندارد و ناآگاهی همگانی و تهيدستی را بهترين شيوه برای نگهداری جايگاه خود در جهان می داند و با آن سخنِ آغا محمد خان قاجار، همگمان است.بازگرديم به ايران.

در ايران به گواهیِ تاريخ، شيخ و شاه، در پيوند با تهيدست داشتن و ناآگاه خواهیِ مردم، هماره همدست و همگمان بوده اند و مردم را بزرگترين دشمنان خود می پنداشته اند. اگرچه اين چگونگی تنها ويژه ايران نيست، اما در ايران، با توجه به ثروت و امکاناتِ آن کشور، هميشه ابعاد فاجعه باری داشته است. در ايران، غمِ نان تاکنون هرگز در هيچ دروه ای از ميان نرفته است و به تاريخ نپيوسته است. در اين دوره، غم آب نيز دارد به آن افزوده می شود.  


گفته ‏اند که؛ "شکم گرسنه کافراست." این بدان معناست که انسانِ گرسنه، آمادگی بیشتری برای تن در دادن به کارهایی که دیگران از آن سر بازمی زنند، دارد. شاید آغا محمد خان با آگاهی از این چگونگی‏، مردم را گرسنه و بی‏سواد می ‏خواست و می داشت، زيرا که گرسنگان، مانند موم در دست حاکم نرمش پذیر و شکل گيرند.


Post a Comment

Saturday, July 23, 2016


اولين امام زاده ی لندن 


می دانم سرگذشتی را که در اينجا می نويسم، باورنخواهيد کرد.... باشد. نکنيد. شما که به معجزه ايمان نداريد. پس قسم خوردن من هم بيهوده خواهد بود. بهرحال اگرپس از خواندن اين ماجرا، کنجکاو شديد، بد نيست يک روز با من بياييد به يکی از همين فروشگاه های بزرگ. کدام فروشگاه بزرگ؟ حالا میگم.

يادش بخير مادر بزرگ که هروقت مرا می ديد دست به دعا برمی داشت و يکی از دعاهای هميشگی اش هم اين بود که: " مادر الهی به هر در ِ بسته ای که می رسی به رويت باز بشه." من هميشه با منطق اين دعا گرفتاری داشتم و هر بار که آن را می شنيد م به مادر بزرگ می گفتم که: " مادر جان، آخه اين چه دعايی ست که می کنی. من خودم دست دارم و می تونم در بسته را هُل بدم و بازکنم . ديگه برای کار به اين کوچکی به خدای به اون بزرگی احتياجی نيست.
مادر بزرگ با شنيدن پاسخ من هميشه لبخندی می زد و می گفت؛ " ای، ای.... امان ازبچه گی"

سالها گذشت و من هم مثل شما آواره کوه و دره و دروازه های شهرهای درندشت غربت شدم و بلاخره از لندن سر در آوردم و به شغل شريف رفيوجی گری مشغول شدم. يادم هست که در همان روزهای اول که همه کس و همه چيز و همه جا را مردد و خوابزده و گيج برانداز می کردم، روزی در خيابانی بطرف فروشگاه بزرگی رفتم و هنوز به در نزديک نشده بودم که ناگهان درِ بسته فروشگاه خودبخود برويم باز شد. يکه خوردم.

می دانم که باورتان نمی شود و فکر می کنی که من دارم لاف در غربت می زنم. حق هم داری، چون خود من هم اول باورم نمی شد. خيال کردم که کسی از پشت، هر دو در را کشيده و رفته و من او را نديده ام. خشک ام زد. پس پسکی برگشتم بطرف پياده رو. در بسته شد. کنجکاوی ام گل کرد. تکانی بخودم دادم و با عزم جزم دوباره بطرف در رفتم. هنوز دستم به در نرسيده بود که هر دو لنگه در دوباره خودبخود برويم باز شد. دو باره برگشتم بطرف پياده رو. دوباره در بسته شد.

عجب....!؟!؟ مانده بودم که يعنی چه؟ ناگهان دوزاريم افتاد که، بـــــع له، گويا دعای مادر بزرگ کار خودش را کرده بود. شک نداشتم که حالا که من درغربت هستم، مادر بزرگم، فشار دعا را بيشترکرده بود و اين يکی را با فشار قوی مستجابانده بود. حالا نه تنها در ِ بسته برويم باز می شد که بعدش هم بسته می شد. الله اکبر. با خودم گفتم که کاراز محکم کاری عيب نمی کند. با چند بار ديگه بايد امتحان کنم. بهتر است که شتاب زده به نتيجه قطعی نرسم. هفت، هشت باری به جلو و عقب رفتم و هفت هشت باری در، با کمال احترام برويم باز و بسته شد.

کم کم داشت از اين معجزه بيهوده خوشم می آمد که ديدم نگهبان فروشگاه، با قيافه خيلی عصبی  روبرويم ايستاده و انگشت به لب محو تماشای من شده است. حق هم داشت. لابد او هم برای اولين بار بود که چنين معجزه ای را می ديد. مرد سياه پوست درشت اندام گوريل مانندی بود که غضب اش می توانست زهره هر آدمی را بترکاند. اما اکنون خيره در کار من انگار در جايش خشک شده بود. من هم بخاطر او چند بار ديگه جلو عقب رفتم . بار آخر که اين کار را کردم، نگهبان ناگهان شلنگ انداز، به طرف من خيز برداشت. لابد خيال کرده بود که من حضرت مسيح هستم و داشت می آمد که خود را بروی دست و پای من بياندازد. خُب، البته تقصير هم نداشت. او که از جريان دعا و مادر بزرگِ  من اطلاعی نداشت. من هم نمی خواستم به دروغ اولين امامزاده لندن بشوم. برای همين در يک چشم به هم زدن، پا به فرار گذاشتم . نگهبان سمج هم چند صد متری دنبال من دويد اما گويا قسمت اش نشده بود که دستش به اين امامزاده برسد.




Post a Comment

Wednesday, July 20, 2016


نیــایش  




سه شبانه‌ روزِ تمام‌، "علمای‌ اعلام‌ و حُجج ‌ِاسلام"،‌ بدرگاه‌ خدا نالیده‌ بودند و از او طلب‌ باران‌ کرده‌ بودند. دو سال‌ بود که‌ دراصفهان‌ باران‌ نباریده‌ بود و زاینده‌ رود، مانندِ امروز، دیگر نه‌ زاینده‌ بود و نه‌ رود. بچه ‌ها نمی دانستند برف‌ چیست‌ و فقط‌ تعریف‌ِ آن‌ را ازبزرگترها شنیده‌ بودند. کم‌ کم‌ خاطره گل‏ های‌ کُرکین‌ جامه‌ اصفهان‌ به‌ افسانه ‌ها پیوسته‌ بود و هوا، بوی‌ خاک‌ مرده‌ می ‌داد. کسی دیگر به کسی رحم نمی کرد و می ‌رفت‌ که‌ در آینده‌ نه‌ چندان‌ دور‌، آدمخوری‌ هم‌ باب‌ شود. با این همه،‌ دعای‌ علما نیز سودی ‌نبخشیده‌ بود و از آسمان‌ همچنان‌ آتش‌ بر دشت‏ های‌ برشته‌ اصفهان‌ می ‌بارید.

با شکست‌ِ علما، مطربان‌ِ شهر دور هم‌ جمع‌ شدند و برآن‌ شدند که‌ شبی‌ را در کوه‌ صفه‌ برای‌ آمدن‌ باران‌، بزنند و بخوانند و برقصند. چنان‌ کردند. همگی‌ تا آخرهای‌ شب‌ می ‌زدند و می‌ رقصیدند و می ‌خواندند:

ای‌ ابر بده‌ باران
‌از بهرِ گنهکاران‌

آخرهای‌ شب‌، کمیته‌ چی‌ها سررسیدند و همه‌ را با دریده دهانی تا آنجا که می ‌شد، زدند و دایره ‌هايشان را شکستند و نی‌ لبک‏ ها را زیر پا خرد کردند و دستان‌ مطرب ‏ها را از پشت‌ بستند و در اوان‌ پگاه‌، همگی‌ را از پیر و جوان‌، خرد و خمیر، روانه‌ زندان‌ کردند.

اوان‌ِ پگاه‌، بغض‌ آسمان‌ در ابر اندوهی‌ سنگین‌ و دلگیر ترکید و آنچنان‌ بارید که‌ زاینده‌ رود را دوباره‌ براه‌ انداخت‌. و چنین شد که زاینده رود دوباره همه زاینده شد و هم رود
.


Post a Comment
Free counter and web stats