DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> گـُوبـــاره <$BlogRSDUrl$>

گـُوبـــاره
 

Sunday, September 30, 2018


انسان، گفتمانِ جهانی شدن و بیماریِ خاک و خون  


ژرفساختِ روانی انسان را رویاها و آرمان ها و آرزوها و خواهش های عاطفی او شکل نمی دهند. انسان چون حلقه ای از زنجیرِ دنباله دارِ جانداران، وامدارِ بسیاری از الگوهای کرداری و ویژگی های عاطفیِ گونه های جانوری پیش از خود در تاریخِ دراز دامنِ برآیشی خویش است. او به همان اندازه که توانِ مهربانی دارد، خودکامه و درنده خو نیز می تواند باشد و هست. ویژگی های رفتاری و کرداری آدمی، در هزاره های تاریخ زیستی او در راستای نیازهای او برای ماندگاری برروی زمین شکل گرفته اند و به فهرست کردارهای پایدارِ و ژنتیکِ او افزوده شده اند. چنین است که بسیاری از این رفتارها و کردارها، از چشم اندازِ اخلاقِ انسانی زشت و نکوهیدنی می نمایند. انسان، به گونه ای که هست و می زید، چیزی ست و اخلاق انسانی، چیزی دیگر. این سخن بدان معناست اخلاقی زیستن، طبیعی نیست و پیگیری آن در جهان نیاز به آگاهی هماره دارد. این سخن را دربارۀ همۀ پدیده های ارجمند و گرانِ انسانی مانندِ، دموکراسی، برابری، بردباری، دگردوستی، پرستاری و رعایتِ حقوقِ دیگران می توان گفت.
از چشم اندازِ رفتار شناسیِ برآیشی، انسان جانوری خاک و خون پرست و قبیله گراست و ژرفساختِ روانی اش، هیچ گونه جهانی شدن را برنمی تابد. جهان نگری و جهانی نگری، دوگفتمان مدرن است که پس از انقلاب صنعتی اروپا، در پرتو پیشروی در تکنولوژی درِیا نوردی چند کشور جهانگیر و جهانخوارِ اروپایی، مانند انگلیس و فرانسه و هلند و پرتغال، پدید آمده است. پیش از آن، جهان در ذهن هر فرد، گستره ای خیالی بود که در پیوند با زیستگاه او و دانش اش از حغرافیای دور و برِ آن زیستگاه شکل می گرفت و تعریف می شد. برای نمونه، در روزگاری که کسی از زادگاه خود و چند شهر و روستای دور و بر فراتر نمی رفت، جهان در پنداره ی همگانی به هفت اقلیم بخش بندی شده بود. در آن جغرافیای افسانه ای، در ذهن هر فرد، شش اقلیم، دورادورِ اقلیمی که وی در آن می زیست، به شکلی پیازین پنداشته می شد که هریک تا اقلیمِ هفتم، چیزی بهتر و برتر از دیگری داشت و آخرین اقلیم، فرادست ترین سرزمینِ ذهنی وی بود. سرزمینی که هیچ یک از کمبودهای زیستگاۀ او را نداشت. اما نکته بنیادی در این راستا این است که در آن روزگار، هیچ کس آرزوی مهاجرت و یا پناهندگی به اقلیم های دیگر را نداشت و زیستگاۀ خود را با آن شش اقلیم دیگر مقایسه نیز نمی کرد.


Post a Comment

Friday, September 21, 2018


زیرِ نقاب 


باز ز یر ِ نقاب خالی بود 
آنهمه کـَروفـَر! خیالی بود!؟

آن تلاوت که می رسید به گوش 
ضرب آهنگ ماستمالی بود


چشم و گوش و دل و دماغ همه 
همه کوری، کری و لالی بود

راه ها سوی چاه ها می رفت 
باز هر پاسخی سئوالی بود

ما به خورشید رنگ خون دادیم 
ورنه خوشرنگ و پرتغالی بود

می درخشید شاد و می رخشید 
آسمانش به آن زلالی بود

باز بیگانه شد خداوندی 
که هوادار این حوالی بود


Post a Comment

Saturday, September 15, 2018


نوبتِ مــــا 


تا نوبت ما شد، همه چی زیروزبر شد
در دورۀ ما، نوبتِ اما و اگر شد

یک خنزریِ پنزری از ره نرسیده
شاهنشه اسلامی عمامه بسر شد

هر راه سوی چاه، سراسیمه روان گشت
هر بد که در اندیشه ی ما بود، بتر شد

هر پویش و هر جوشش و هرکوششِ ناچیز
همسایه ی دیوار به دیوارِ خطر شد

فواره خون از دل این خاک بپاخاست
جام دل ما، کاسه ای از خون جگر شد

در همهمه ی خیزوستیزی که شد آغاز
این سینه ی ما بود که بیهوده سپرشد

بیدِکهنِ شهر که تندیسِ طرب بود
انداخته شد، دار شد و دستِ تبر شد

طومار مُغان، جِقّه ی کی، قُـبّه ی نادر
با تاجِ خشایار، همه بارِ سفر شد

خوردند و ببردند و به بیگانه سپردند
فرهنگِ زمان،‌ سنّتِ بردار- و- ببر شد.

مام وطن آزرده و پژمرده و خاموش
سهم اش زجهان،‌ چشم تر و دامنِ تر شد

صدها سده گیتی هیجان داشت نه خیطی
تا نوبت ما شد، همه چی زیروزبر شد!


Post a Comment

Saturday, September 08, 2018


چیزهایی هم هست، که نمی دانم 


اما من به اینجا که می رسم این نکته به ذهن ام می رسد که پس با این حساب، وجود آقای آرامش دوستدار که آورندۀ این تئوری ست، گواهی برنادرستی آن بايد باشد. آخر اگر دوستدار خودش را «متفکر» و «فیلسوف» می داند - که می داند- ، پس چگونه این فرهنگِ اندیشه ستیزِ اسلامی که توان فکر کردن را از کاربران اش می گیرد و چراغ اندیشه را در ذهن آنان خاموش می دارد، توانسته است اندیشمندی چنو را بپرورد!؟، پس لابد می توان به آینده امیدوار بود که اندیشمندان دیگری مانند او نیز در دل آن فرهنگ، پرورده شوند!


Post a Comment

Saturday, August 18, 2018


مصدّق 


روزی ما خشم ِ خاموش ِشما را فرياد خواهيم کرد
و چشم اندازِ آرزوهايتان را
بر دروازه فردا خواهيم نشاند
هنوز لاله ياد شما را در ما روشن می کند
خاموشی ِ فرياد ِ شما را
تا هرکه از ما
هرکه و هرجاست
سر از خاک و لاک ِ خويش برآرد.
...تاريخ قبايی بی قواره بود
و آدمی، بيگانه با خويشتن خويش
هر راه،
زبان ِ چاهی بود
و هر ستاره،
کور سويی بسوی گمراهی
آنگاه فرياد ِشما
نهيبیِ که آبروی جهان شد
و تار و مار ِ دهشت و ديو
آنگاه شما
روشن تر از هر آينه
خورشيد را بنام صدا کردی.
...........
ابراهیم هرندی


Post a Comment

Friday, August 03, 2018


لحظه ی دیدار نزدیک است. 


رویدادهای و روندهای چند ماه گذشته، چنین می نمایند که بساط نادانی و نکبتی که اکنون چهاردهه است که در ایران بنام حکومتِ اسلامی گسترده شده است، در آستانه ی برچیده شدن است. البته برای بلعیدنِ لقمه ای به بزرگیِ ایران، دشمنانِ و دیوهای بزرگی نیز چنگ ها سوده و دهان ها گشوده اند. بی هیچ گفتگو، اکنون بسیاری از این دشمنان، در پشتِ پرده در پی ساخت و پاخت با یکدیگر و با ملایان هستند تا خیزش مردمِ ایران را خاموش کنند تا خود دستی در آن خوان یغما داشته باشند. اما این چگونگی را باید بخشی از تهدیدهای همیشه در راه دانست و نقشه ی راه را با چشمداشت به واقعیت های موجود کشید. خوشبختانه روزگارِ ما روزگارِ رسانه های خبررسانِ آنی و درگیرشونده است. از سویی نیز، حساسَیت و آگاهیِ مردم در پیوند با با حقوق شهروندی شان چنان است که دیگر نمی توان بی چشمداشت به خواسته های آنان به دادوستد با حکومت های خودکامه پرداخت.
هواخواهانِ رژیم کنونی می گویند که اگر مردم بپاخیزند، ایران مانند عراق و سوریه می شود. اما بسیاری از مردمِ عرب، این سخن را نگرشِ وارونه می دانند و برآن اند که لبنان وعراق دیریست که مانندِ ایران شده است. فشارهای دینی درآن کشورها، باهمی، مدارا و شکیبایی را از مردم گرفته است و تنگ نظری، دیگر ستیزی و یکسویه نگری را افزایش داده است. می گویند که هدفِ حکومتِ اسلامی در ایران، ایرانی کردنِ خاورمیانه است. دیروز لبنان و عراق، امروز سوریه و یمن و اگر جلویش گرفته نشود، فردا بحرین و عربستان و سودان و حتی پاکستان.


Post a Comment

Saturday, July 21, 2018


گیرها و گیرنماها 


هرجامعۀ گیرهایی دارد و گیرنماهایی. گیرها نشانه های گرفتاری های حقیقی در جامعه است و گیرنماها، نمادهای ساختگیِ گرفتاری های دروغین. مرادِ من از گیرِهای اجتماعی، گرفتاری های تنش زایی است که ذهنِ بخش بزرگی از مردم جامعه را درگیر خود می کند و می تواند خشونت زا باشد. این گرفتاری ها از مرزهای خانواده و قوم و قبیله و شهر فراتر می رود و تنش زا و پیشرفت کاه می شود. یکی از بهترین نمونه های این گیرها در روزگارِ ما، نبودن ارزش های اکثریت- پذیز در جامعه است. بنیادی ترین نکنه ای که در آغاز، دربارۀ گیرهای اجتماعی باید گفت، این است که چون آن ها برآیندهایی از روندهای حقیقی در هر جامعه است، به آسانی به گسترۀ همگانی جامعه راه نمی یابد، زیرا که هرگیرِ راستینِ اجتماعی می تواند نمادی از ناتوانی و ناکارگی گروه حاکم در جامعه باشد و انگشت اتهامی آشکار و ویرانگر بسوی آن گروه و شیوۀ کارکردش بشود. "حقیقت" برای حاکمان، گفتمانی بسیار بنیاد ستیز و خطرناک است و در گذارِ تاریخ، آنان را هماره برآن داشته است تا پرده ای از "واقعیت" برروی آن بکشند. واقعیت در هر دوران، زیرساختاری ایدئولوژیک و بافتاری افسانه ای دارد و جای خالی گیرهای اجتماعی را در گسترۀ همگانی، با گیرنماهای زمانمند پُرمی کند.


Post a Comment
Free counter and web stats