DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> گـُوبـــاره <$BlogRSDUrl$>

گـُوبـــاره
 

Thursday, February 16, 2017


در گستره ی فرهنگ (4) 


در بخش پيش به اهميت حافظه پرداختيم و در اين بخش، نقش آگاهی را در برآيشِ توان فرهنگمندی برمی رسيم. آگاهی، تجربه ای درون- ذهنی ست. اين که چيزی در درون ما به زنده بودنمان در جهان گواهی می دهد و ما را از ديگرپديده های جهان جدا می کند. توانايی جداکردن خود از جهان و بودن در طبيعت و نه بودن با آن. آگاهی توانايی پنداشتنِ خود در جهان و انگاشتن پديده ای ذهنی بنام "من" است در ذهن هر فرد است. تنها انسان است که می تواند بگويد؛ "اينک من و آنک جهان". پوستِ تنِ انسان، مرز من ِ او با جهان است. اين مرز هماره در دسترس ذهن ماست و ما همواره در زمان بيداری، از جايگاه هر نقطه از تنِ خود در فضای دور و برمان آگاه هستيم. يعنی بی که نياز به نگاه کردن داشته باشيم، می دانيم که انگشت شست پای راستمان و يا نرمه گوش چپمان در چه نقطه از جغرافيای تنمان جا دارد.


Post a Comment

Saturday, February 11, 2017


در گستره ی فرهنگ - 3 


حافظه،آگاهی، ذهن و زبان، چهار ستون بنيادين فرهنگ و فرهنگمندی برای انسان هستند. اين چهار ستون، زمينه های طبيعی فرهنگ را پديد می آورند. اگر هر يک از اين برآيه های بزرگ تاريخی وجود نمی داشت، فرهنگ انسانی به گونه ای که ما امروز می شناسيم نيز، نمی توانست شکل گيرد. از ميان اين چهار ستون، حافظه، کهن ترين برآيه زيستی ست که تاريخ برآيش آن به سه ميليارد سال پيش بازمی گردد. چنين است که امروز هيچ گياه و جانورِ بی حافظه ای در جهان نمی توان يافت. 1


Post a Comment

Thursday, February 02, 2017


در گستره ی فرهنگ (2) 


در بخش نخست گفتيم که جدا انگاری فرهنگ و طبيعت، ريشه ای ديرين در تاريخ انديشه دارد. غربيان از ديرباز، فرهنگ و طبيعت را روياروی يکديگر می پنداشته اند. در فرهنگ های شرقی نيز، جدال عقل و دل، نمادی از اين چگونگی ست. در فلسفه غربی، برابر گذاری فرهنگ و طبيعت و کوشش در شناسايی اندازه اهميت هر يک در شکل گيری انسان و جامعه، رشته ای بسيار کهن و داز دامن است. نيز اين پرسش که انسان پديده ای طبيعی ست يا فرهنگی، از ديرباز در گستره انسان شناسی، ذهن انگيز بوده است.
انقلاب صنعتی اروپا و دستاوردهای بسيار چشمگيرِ آن پس از سده نوزدهم ميلادی، نقش فرهنگ در زندگی انسان را پُرنماتر نمود. يکی از پرسش های اساسی در آن روزگار اين بود که چه چيزی انسان را در چنين جايگاهی نشانده است که اينگونه آسان برجهان و پديده های آن چيره شده است و همه چيز آن را در راستای سود و رفاهِ خود سربراه و خمش پذير و ابزارگون کرده است؟ پاسخ اين پرسش هميشه؛ "فرهنگ" بود. مراد از فرهنگ، همه اُلگوهای رفتاری و کرداری مردم هر سرزمين برای رويارويی با زيستبومشان است که از راه آموزش و پرورش از نسلی به نسل ديگر سپرده می شود.


Post a Comment

Thursday, January 26, 2017


در گستره ی فرهنگ (1) 


بسياری از ويژگی های روانی انسان نيز، ريشه در رفتارها و کردارهای پايدارِ برآيشی پستانداران دارد. پستانداران جانورانی خونگرم، سرماگريز، زودرنج، گروه زی و آب وخاک پرست اند. آنان همچنين تاب چندانی برای درد کشيدن ندارند و دردِ هماره و بی گسست، آنان را زودتر از جانوران ديگر از پا در می آورد. انسان نيز همه اين ويژگی ها را دارد. اما توانايی اين را نيز دارد که در پرتو آموزش و پرورش، آگاهانه، دست از پرستش خاک و خون بردارد و با نگرشی جهانی، خود را شهروند جهان بداند. او همچنين می تواند تب و تاب ِ درد را با داروهای دردکاه، کنترل کند. يکی از کاستی های برآيشی انسان در اين راستا، قبيله گرايی ست که ريشه در برآيش خوی گروه زيستی انسان دارد. اين خوی، هم زمينه زيستن انسان با ديگران (قبيله، قوم، وطن) را برايش فراهم میآورد و هم زمينه ستيز و کشُتن و کشُته شدن را. آزمايش های چندی نشان داده است که شيمايه بسياری از بخش های مغز انسان، با پا گذاشتن او به جمع، به يکباره دگرگون می شود. تپش قلب، آهنگ خيزو ريزِ خون در رگ ها، فشار خون، دمای بدن، ميزان نم ِ پوست، امواج مغناطيسی مغز و روندِ فرودم و بازدم، همه با پيوستن انسان به گروه ، يعنی پاگذاشتن به جايی که گروهی ديگر از انسان ها درآن جمع اند، دگرگون می شوند. البته اندازه اين دگرگونی ها، پيوندی نزديک با نوع و شکل و کارِ گروه و نيز جنس، سن، جايگاه فرد در رده بندی های اجتماعی، شخصيت، دانش و نيازهای وارد شونده دارد.


Post a Comment

Thursday, January 19, 2017


کلنجار اهل دین با جُستاوردهای داروین (بخش پايانی) 


کلنجار اهل دين با جُستاوردهای داروين، نه کلنجاری دينی ست و نه دانشی. اگر چنان می بود، ميدانی برای داد و ستدی دوسويه برای اهل دين و دانش پديد می آورد که بازتاب های آن باروری فرهنگی می توانست باشد. اين کلنجار هميشه و در همه جا، کوششی سياسی برای پيش گيری از بسته شدن دکان های دين فروشی بوده است. نيز چنين است داستان مبارزه اهل دين با حقوق بشر، آزادی زنان، دگرانديشان، بی دينان، و هم با دستاوردهای نوآورانی چون؛ کوپرنيک، گاليله، مارکس، فرويد، لايل و ديگر نوآورانی که پرده از روی حقيقت های پنهان برداشته اند و چشم اندازهای تازه ای برای نگرش به جهان هستی و پديدارهای آن برای انسان گشوده اند.
فرهنگ مدرن، رای مردم را تنها سرچشمه مشروعیت قدرت برای دولت می داند و برآن است که هر فرد در جامعه، فارغ از دانش و دارایی و پیشینه خانوادگی و پایگاه احتماعی و زور و ریزی و درشتی و سن و سال خود، تنها یک رای برای گزینش حزب و یا سازمان دلخواه خود دارد. این چگونگی همه ارزش های سنتّی را نادیده می گیرد و امتیازهای حسبی و نسبی را بی بها می کند. از چشم انداز فرهنگ مدرن، قدرت مایه فساد است و بهترین شیوه برای مبارزه با این فساد، پخش کردن قدرت در جامعه و داشتن نهادهای مهار کننده ای است که با شیوه های های قانونمند و سنجش پذیر، اداره شوند. این نگرش، کسانی را که به کانون های قدرت دسترسی دارند و به هر بهانه ای خود را برتر از دیگران می دانند، خوش نمی آید و بنام دین، کشور، ملت، قوم، ناموس، تاریخ، قانون و انسانیت، با حاکمیتِ مردم بر سرزمین و سرنوشت خویش، مبارزه می کنند. ریشه دشمنی حکومت های ما با اندیشه های مدرن را از این زاویه باید بررسید. دشمنان مردم در هر سرزمین، دشمنان اندیشه اند، زیرا که اندیشه، پیش نیاز آزادی و درگیری مردم در اداره امور کشور است.


Post a Comment

Wednesday, January 18, 2017


نفت، طلای سیاه یا بلای سیاه؟ 


ساختار روانی انسان به گونه‏ ای‏ ست که در آن، فرد، پیروزی‏ های خود را بحساب خودش می ‏گذارد و شکست‏ ها و ناکامی ‏هایش را بحساب دیگران. این سخن را درباره قوم ‏ها و ملت‏ ها نیز می ‏توان گفت. نمونه ایرانی این چگونگی، رویارویی ایرانیان با رویدادهای تاریخی ‏ست. چنين است که هر رویدادی را که پنداره همگانی آن را خوشایند می ‏داند، به ایرانیان نسبت می ‏دهند، مانند؛ ماندگاری زبان فارسی برای فارسی زبانان و پایداری آن در برابر یورش زبان و فرهنگ عربی. اما هرآنچه ناخوشایند و ناروا انگاشته می ‏شود، کار دیگران پنداشته می شود، مانند، ناکامی در صنعتی شدنِ کشور- که به گمان بسیارانی، کار انگلیسی ‏هاست – و یا ناکامی از بهره وری از سود ناشی از نفت که – باز هم تقصیر انگلیسی‏ ها و البته امریکایی هاست. گاه نیز رویدادی دستکار خود ایرانی ها پنداشته می‏ شود و سپس با آشکار شدن پیامدهای حساب نشده آن به دیگران نسبت داده می‏شود، مانند انقلاب که نخست نزدیک به صد در صد مردم آن را بومی می‏ دانستند و اندی و چندی بعد بسیاری درماندند که – بقول شاعر- ما انقلاب کردیم یا انقلاب ما را؟
اکنون بیش از یک سده از روزی که نخستین کلنگ ِ اولین چاه نفت در خاورمیانه در ایران به زمین زده شد، می گذرد. یک صد و اندی سال پیش، نخستین بشکه نفت از این سوی جهان، از ایران بسوی انگلیس روانه شد. از آن زمان تاکنون سخن درباره خوب و بد این رویداد بسیار گفته و نوشته شده است. برخی پیدایش نفت در این سرزمین را " بلای سیاه" خوانده ‏اند. این سخن اشاره به بازتاب های سیاسی و فرهنگی‏ ای دارد که پیدایش و فروش نفت سبب شده است، برخی دیگر پاسخ داده‏ اند که اگر چنین است چرا نفت را باید بلای سیاه خواند؟ مگر نه این است که این ماده تنها جنس صادراتی جدی کشور ماست که هر ساله میلیاردها دلار بسوی ایران سرازیر می ‏کند؟ راستی اگر اين نفت نبود، ايران در شکل کنونی آن وجود می داشت؟ پس با این حساب باید شیوه مدیریت نفت را بلای سیاه خواند و نه خود آن را که سرمایه بزرگ و سودمندی برای کشور ما بوده است. 
........................
https://www.tribunezamaneh.com/archives/author/eh


Post a Comment

Sunday, January 15, 2017


افسونباری ژن و افسونکاری دین 


همه دین ‏ها و آئین ‏ها با چشمداشت به ساختار ژنتیک انسان پایدار می ‏شوند و از آن‏ در راه افسونکاری بهره می‏جویند. ذهن انسان بویژه انسان امروزی، سبب جوست و به هر آنچه بی‏ سبب روی می ‏دهد، خیره می‏شود و اگر پاسخی برايش نیابد، در شگفت می ‏شود. شعبده بازان با چشمداشت به این رفتارِ ذهن انسان کار می کنند و هر تردستی و افسونگری با ته مایه ای از این چگونگی شکل می گیرد. پیامبران نیز با توجه به این ویژگی ذهنی، معجزه را گواهی بر راستی ادعای خود می ‏دانسته ‏اند.
پستانداران با نوازش آرام و رام می شوند و انسان که دسته ای از این رسته است، نیز. نوازش، نخستین دریافت عاطفی ِ نوزاد از مادردرهنگام آمدن به جهان است. دریافتی که هنگامه ی آمدن به جهان را آسان می ‏کند و هراس نوزاد را کاهش می‏ دهد و او آرام می ‏کند. گرمای این مهر، تن پوش جان آدمی می ‏شود و تا پایان هستی، او را امیدوار می ‏دارد. جهان، جایی سرد و سیاه و سنگین است و ما را همین آتش هماره مانا، افراشته و افروخته و امیدوارمی ‏دارد. نوازش، کلید انبان عاطفه انسان است. انسان چون دیگر پستانداران، با نوازش مجاب می‏ شود. چنین است که مکان های مقدس را با ساختمان ‏هایی دلنواز و با کاربرد ِ آینه و نور و عطر و گل و گلاب و گیاه و آب، پرداختی نوازشگر و روان گردان می‏ کنند.
چرا در کنار هر واحه ی خوش آب و هوا، کلیسایی، کنشتی، معبدی، زیارتگاهی و یا نیایشگاهی هم هست؟ برای این که نیروی روان گردان ِ طبیعت در آن سرزمین ها، به حساب معجزهای آن زیارتگاه‏ها و خدایان و ادیان وابسته بدان ها گذاشته شود. با این حساب، ادیان آبروی خود را در اذهان همگانی از ساختار ژنتیک ما می‏ گیرند. یعنی هرآنچه را ما خوش می ‏داریم، به خود می‏ چسبانند و نسبت می ‏دهند تا ما خوشداشت‏ های خود را به حساب "کرامات" و "برکات" آنها بگذاریم. چنین است که بزرگترین شب سال، شب میلاد مسیح می ‏شود و گل سرخ را "محمدی" نام می ‏نهند و خورشید و ماه و ستارگان را ردَ پای قدسین می‏ خوانند و آفتاب را پرتو ایزدی. نیز چنین است انتساب رو و بوی خوش به پیامبران و امامان و بستگان آن ‏ها.
افسونباری ژن، سرچشمه افسونکاری دین هاست. 
.....................
https://www.tribunezamaneh.com/archives/author/eh


Post a Comment
Free counter and web stats