DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> گـُوبـــاره <$BlogRSDUrl$>

گـُوبـــاره
 

Saturday, April 21, 2018


فرهنگ از نگــــاهی دیگر (۳)  



بررسی های بسیاری در رفتار شناسی نشان داده است که بهترین استراتژی برای داد و ستد اجتماعی، آن است که در آن نیکی با نیکی و بدی با بدی پاسخ داده می شود. نسلِ آنکه هماره به دیگران نیکی می کند و توقعِ نیکی از دیگران ندارد، دیری در جهان نمی پاید زیرا بدی کردن به وی، زیانی نخواهد داشت. نسل کسی نیز که هماره بدی می کند و نیکیِ دیگران تاثیری در رفتارهای وی ندارد، بزودی تنها می شود و برمی افتد. از اینرو، بناگزیر، برترین استراتژی رفتاری و کرداری برای انسان، نیکی در برابر نیکی و بدی در برابر بدی ست. این چگونگی هزاران سال است که اساس دادگری در جهان است و هم امروز نیز در کشورهای دموکراتیک، پشتوانه قانونی دارد.





Post a Comment

Sunday, April 08, 2018


فرهنگ از نگــــاهی دیگر (۲) 


در بخش نخست گفته شد که جدا انگاری فرهنگ از طبیعت، ریشه ای دیرین در تاریخ اندیشه دارد. غربیان از گذشته های دور،  فرهنگ و طبیعت را رویاروی یکدیگر می پنداشتند. در فرهنگ های شرقی نیز، جدال عقل و دل، نمادی از این چگونگی ست. در فلسفه غربی، رویارو پنداریِ فرهنگ و طبیعت و کوشش در شناسایی اندازه اهمیت هر یک در شکل گیری انسان و جامعه، رشته ای بسیار کهن و دراز دامن است. نیز این پرسش که آیا انسان پدیده ای طبیعی ست یا فرهنگی، از دیرباز در گستره انسان شناسی، ذهن انگیز بوده است.

انقلاب صنعتی اروپا و دستاوردهای بسیار چشمگیر آن پس از سده نوزدهم میلادی، نقش فرهنگ را در زندگی انسان غربی پُرنماتر نمود. یکی از پرسش های اساسی در آن روزگار این بود که چه چیزی انسان را در چنین جایگاهی نشانده است که بتواند اینگونه آسان برجهان و پدیده های آن چیره شود و همه چیز آن را در راستای سود و رفاهِ خود سربراه و نرمش پذیر و ابزارگون کند؟ پاسخ این پرسش، همیشه "فرهنگ" بود. فرهنگ، راه زندگی تعریف شده است؛ مجموعه ی انگاره ها، پنداره ها، باورها، گزاره ها، پذیره ها، جهان نگری و شیوه ی زیستی و نیز همه ی اُلگوهای رفتاری و کرداری مردم هر سرزمین برای رویارویی با زیستبومشان که از هنگام زاده شدن تا مرگ، از راه آموزش و پرورش از نسلی به نسل دیگر سپرده می شود.

پس از پیدایش نگرش برآیشی در گستره آکادمیکِ مدرن، پژوهش هایی در حوزه کردارشناسی و جانورشناسی، این پرسش را میدان داد که، اگر برخوردِ جانوران با زیستبومشان ریشه در الگوهای رفتاری و کرداری غریزی دارد، آیا پرتوی از این چگونگی را در ساختار و بافتارِ رفتاری و کرداری انسان نیز می توان یافت؟ هرگونه پاسخی به این پرسش، واتاب های ژرفی می توانست داشته باشد. اگر پاسخ “آری” می بود، آنگاه پاسخ دهنده باید می پذیرفت که فرهنگ انسان نیز بازتابی از ساختار غریزی اوست. اما اگر پاسخ “نه”، می بود، انسان، بیرون از رده جانوران پنداشته می شد و نگرش برآیشی دربرگیرنده وی نمی توانست باشد. البته پیش تر، داروین به بانگ بلند، آشکارا گفته بود که همه ی رفتارها و کردارهای انسان، از خوردن و خفتن و زادورود کردن گرفته تا کش و قوس های عاطفی و روانی او، همه در راستای کمک به سازگاری و ماندگاری وی در جهان برآمده اند. اما داروین درباره این نکته که آن همه غریزی هستند یا آموزشی، سخنی بمیان نیاورده بود.

در سال ۱۹۷۵ میلادی، ادوارد آزبورن ویلسون، حشره شناس نامدار آمریکایی، کتابی بنام؛ “زیست شناسی اجتماعی: سنتز نوین۱” منتشر کرد که جنجال انگیزترین کتاب در گستره ی زیست شناسی در سده بیستم میلادی بود. نکته کانونی ویلسون در آن کتاب این است که رفتارها و کردارهای اجتماعی همه ی جانوران برآیندی از برآیش آنان است و برای سازگارتر ساختن زیستِ آنان در راستای ماندگاری بیشترشان برآمده اند. ویلسون در نگرش خود، حساب انسان را از جانوران دیگر جدا نکرده است و در بخش آغازین و پایانی آن کتاب، اهمیت پژوهش درباره ی رفتارها و کردارهای انسان به شیوه روشمندِ جانورشناسان را گوشزد کرده است و بر آن است که بررسی های جانور شناسی نشان داده اند که بسیاری از رفتارهای گیردارِ انسان، مانند؛ خاک و خون پرستی، خویشخوشداری، ایثار، بیگانه ستیزی و رفتارهای زیانمند ِ گروهی، زمینه های برآیشی دارند و دگرگون شدنی نیستند. رفتارها و کردارهای انسان از دیدگاه زیست شناسی اجتماعی، برآیندی از نیازهای او به ماندگاری هستند و در پیوند با ریستبوم اش پدید می آیند. یعنی که هرالگوی کرداری، در پی رویارویی ِانسان با زیستبوم اش پدید می آید تا او را در سازگارتر شدن با آن زیستبوم و ماندگاری بیشتر در آن یاری کند و چون ریستبوم هر زینده، هماره در حال دگرگون شدن است، رفتارها و کردارهای انسان نیز چون جانوران دیگر، ناگریز از پیروی از ویژگی های زیستبومی خویش است. البته مراد از دگرگونی هماره در اینجا دگرگونی در مقیاس برآیشی ست که هریک نیاز به هزارها سال دارد. هیچ گیاه و جانوری نمی تواند الگوهای ثابتِ رفتاری و کرداری خود را با دگرگونی های ناگهانی و آنی زیستبوم خود مانند، سیل و زلزله سازگارکند.  

زیست شناسی اجتماعی و گزاره های آن درباره انسان، موج های گرانی از واکنش های بسیار ستیزه جویانه از سوی بسیاری از رفتار پژوهان، رفتار شناسان و جامعه شناسان برانگیخت. برخی ویلسون را گوهرگرا خواندند و پیامدهای ناخوشایند نگرش او را بدو گوشزد کردند. برای نمونه، این که اگر کردارهای انسان بنیادهای برآیشی دارند و طبیعی هستند، چگونه می توان فردِ بزه کاری را که بفرمان ژن های خود دست به کاری – هرچند ناروا- زده است، مجازات کرد؟ نیز این که اگر فرهنگ را طبیعی بدانیم و زمینه های حقیقی نابرابری و تهیدستی مردم برخی از کشورها را نادیده بگیریم، آنگاه بدام نژادپرستی می افتیم و ناگزیریم که برخی از نژادها را برتر و بهتر و سازگارتر و ماندگارتر از دیگران بدانیم. ژرفای این ستیز چنان بود که شماری از ژن پژوهان، فسیل شناسان، و مردم شناسان، گروهی را برای بررسی و مبارزه با گزاره های زیست شناسی اجتماعی شکل دادند تا به خیال خود بازتاب نگرش ویلسون را در حوزه آکادمیک کاهش دهند.

البته جدال بر سر نگرشِ ادوارد ویلسون یک سویه نبود و دانشمندان بزرگی چون نوام چامسکی به پشتیبانی از آن برخاستند و سخن گفتند. چامسکی که دانشمندی نامدار در گستره زبان شناسی ست، در این باره نوشت که؛ “اگر دگرخواهانِ رادیکال، خواستارِ جهانی بهتر هستند، نخست باید پنداره ای از ذاتِ پایدارِ انسان در ذهن خود داشته باشند، تا بتوانند در راستای رسیدن به جهانی که دمساز با آن ذاتِ است، مبارزه کنند. “جهانِ بهتر هنگامی معنا خواهد داشت که بدانیم که چرا چیزی را ارزشمند می انگاریم. باید بدانیم که آنچه را “بهتر”، می پنداریم، از چه رو و برای چیست؟” چامسکی همچنین برآن بود که دشمنان ویلسون درباره ی ذات گرایی او بزرگ نمایی کرده اند. ویلسون خود نوشته بود که آنچه در زیست شناسی حقیقت دارد، نباید زمینه ی گرفت و دادِ ما با دیگران و یا بنیادِ برنامه ریزهای دولت باشد. کار زیست شناس، برهنه کردن حقیقت های زیستی ست، چه زشت و چه زیبا.

ادوارد ویلسون در پی جنجالی که بر سر کتاب زیست شناسی اجتماعی درگرفت، در سال ۱۹۷۸ کتاب دیگری بنام؛ “درباره ی طبیعت انسان۲” منتشر کرد. وی در این کتاب، که چون کتاب پیشینِ او جنجالی شد، به بررسی ویژگی های رفتاری انسان و جامعه انسانی، از چشم اندازِ برآیشی پرداخت. فشرده سخن ویلسون در آن کتاب این است که رفتارها، کردارها و ویژگی های فرهنگی انسان را نمی توان بی چشمداشت به تاریخ برآیشی وی شناسایی کرد. تن و جان انسان و شیوه ی کارکردن آن ها در رویارویی با زیستبوم ویژه ای شکل می گیرد و الگوهای رفتاری و کرداری ویژه ای را پدید می آورد که به مجموعه آن ها فرهنگ می گویند. پس فرهنگ، در چارچوبِ مثلثِ انسان، برآیش و زیستبوم شکل می گیرد و معنا پذیر است. وی برآن است که کوشش های فلسفی و جامعه شناسیکی که فرهنگ را مفهوم مجردی می پندارند و زمینه های برآیشی و زیستبومی آن را نادیده می انگارند، به فرهنگ نگاهی افسانه ای- دینی دارند.

امروزه نگرش ادوارد ویلسون، بخشی از گستره بزرگتری بنام، “برآیش شناسی اجتماعی” است که دربرگیرنده روانشناسی برآیشی، رفتار شناسی برآیشی، زیستبوم شناسی و روانپزشکی برآیشی می باشد. از چشم اندازِ این گستره، فرهنگ با همه ی گوناگونی و پیچیدگی اش، خود برآیندی از طبیعت انسان است. گرایش های فرهنگی مانند، آئین، اخلاق، ایثار، خاک و خون پرستی، رده بندی مردم، نقش زن و مرد، ارجگذاری فلسفه و ادبیات و هنر، نیک و بد، همه تراوه هایی از طبیعت انسان هستند که شیوه ی پیدایش و دگرگونی آن ها در هر سرزمین، این توهّم را برای ما پدید می آورد که این گرایش های رفتاری و کرداری، هیچ پیوندِ یکراستی با ساختار ژنتیک ما ندارند. اما راست این است که فرهنگ، شیوه چگونه زیستن انسان برروی زمین است و آنچه فرهنگی را از فرهنگِ دیگری جدا می کند، ویژگی های کاربردی آن است. برای نمونه، فرهنگ مردمان بیابان زی، فرهنگ سازگاری با کویر و گرما و کم آبی ست. اخلاق در چنان فرهنگی در راستای نکوداری آب و انباردن آن و کشت و کار زمانمند و صرفه جویی و گرما گریزی و آموختنِ فوت و فن کندن چاه و قنات و پروردن گیاهان و میوه های آبدار است. زیبایی نیز در چنان فرهنگی با همین ارزش های فرهنگی سروکار دارد. ببینید در زبان فارسی که زبان مردم سرزمین های نیمه خشک است، واژه “آب”، پیشوند و پسوند چه تصاویر شاعرانه ای شده است؛ آبان، آباد، آبوار، آبناک، آبگون، آبستن،آبرو، آبسال، آبگینه، آبنوس، آبی، آب و رنگ، خوشاب، گلاب، سراب و … این همه برای آن است که آب، در فرهنگِ کویریِ این زبان، نماد طراوت و تازگی و پاکی و رویش و شادابی ست و همین که کسی بگوید؛ کبوتر تشنه از گلوی چشمه آب می نوشد، بسیارانی آن را شعر خواهند پنداشت. دیگران نیز خواهند پذیرفت که این جمله به شعر نزدیک است.

واروی این چگونگی را در فرهنگ اسکیموها می توان یافت. در آن فرهنگ که بر روی برف و یخ شکل گرفته است، ماندگاری در گرو دورماندن از سرما و خیسی و زیان های پیایند آن است. اگر فردوس بیابان زیان، سرزمینی آبسال و سرسبز و خُنک، با نهرهایی روان و چشمه هایی جوشان و فوّار است، بهشت اسکیموها جایی گرم و خشک است که در میان میدانی از آتش با شعله های سربه فلک کشیده ای که روز و شب بسوی آسمان زبانه می کشند و تاریکا و سرمای جهان را روشن می دارند. این همان پنداره ای ست که بیابان زیان از دوزخ دارند. پرت نشویم.

اگر فرهنگ انسان، ریشه در ذات برآیشی وی دارد، پس چگونه است که او نه چون چارپایان، زندگی گروهی و گله ای دارد و نه جایگاه وی در جامعه را زورِ بازوی او تعیین می کند؟ چرا انسان با کاربردِ زبان به قراردادهای گوناگون اجتماعی و قانون و تشریفات و اخلاق و ادبیات و هنر دست یافته است؟ تعارف کردنِ خوراک و نوشاک به دیگران در جهان جانوری چه معنایی دارد؟ آرایش و ویرایش و پیرایش و ستایش را چگونه می توان از چشم انداز فرهنگ طبیعی توجیه کرد؟ جهان جانوری چگونه به درک زیبایی و لذت بردن از آن می رسد؟ اگر همه کشش ها و کوشش های انسان در راستای سازگاری و ماندگاری اوست، پس چگونه است که برخی گهگاه از این هدف سر باز می زنند و خودکشی می کنند. خدا، عشق، شعر، موسیقی، سوز و ساز، هجران، گذشت، مهربانی، روان گردانی، قهر و آشتی و گفتمان هایی از این دست را چگونه می توان در بیرون از چارچوب فرهنگِ انسانِ مختار توجیه کرد؟ چه می گویی؟

پاسخ برآیش شناسان به همه ی آن پرسش ها این است که فرهنگ، تراوه ای برآیشی و، فرهنگمندی، توانی سازگارانه در راستای ماندگاری بیشتر نسل انسان در جهان است. فرهنگ، ابزاری برای آسان کردن زندگی انسان اجتماعی ست. این دستگاه، زمانی پدید آمده است که افراد برای ماندگاری در جهان نیاز به همکاری برای شکار و جدال با جانوران درنده و تنومند دیگر داشته اند. برآیش فرهنگ، در گرو چهار توانایی مغز، یعنی حافظه، آگاهی، ذهن و زبان است. تا زمانی که زمینه های زیستی این چهار پدیده در مغز انسان با هم نبود، از فرهنگ و برآیندهای آن نیز خبری نبود. همچنان که امروز چون جانوران دیگر آگاهی، ذهن و زبان ندارند، همگی همانگونه می زیند، که پیشینیان آن ها در ده هزار سال یا صد هزار سال یا یک ملیون سال پیش.

همه آئین ها و راه ها و رسم های گوناگون فرهنگی که جامعه شناسان آن ها را به فرهنگ نسبت می دهند، برآیندی از شاخه های الگوهای برآیشی چندی هستند که نزدیک به بیش از ۷۰ میلیون سال پیش، در دوران یخبندان پلیستوسین۳ شکل گرفته اند. اکنون که سازگاری و ماندگاری انسان برروی زمین در گرو کارکردِ این الگوهاست، هریک از آن ها به کردارِ پایدار برآیشی روگردانده است و در ژرفای ساختارِ ژنتیک انسان جا گرفته است. نمونه ی این چگونگی، حس درونی زنانگی و مردانگی و پنداره آن در ذهن انسان است. مردان و زنانی که خود را در تنی ناسازگار می پندارند، یعنی زنی که می پندارد که مرد است و به خطا در تن مردی زندگی می کند، خوب می داند که فرهنگ و آموزش و پرورش، نه تنها نتوانسته است به او بپذیراند که زن است، بلکه از همان اوان کودکی که لباس پسرانه برتن او کرده اند، در می یافته است که اشتباهی رُخ داده است و کسی آن را در نیافته است. این چگونگی، بخشی از داده های طبیعی انسان است که آموزش و پرورش و فشارهای فرهنگی و اجتماعی هیچ سودی در دگرگون کردن آن ندارند. واروی این چگونگی نیز، کوشش در بار آوردن کودکان به گونه ای ست که یا چیزی از فهرست الگوهای رفتاری و کرداری برآیشی آنان برداشته شود و یا چیزی بدان فهرست افزوده شود. نمونه این چگونگی، کوشش در پیش گیری از درگیریِ آتش عشق، میان فرادستان و فرودستان، سروران و بردگان، مسلمانان و کافران، فرزندان ارباب و رعیت و یا برهمنان و آلودگان است. نمونه دیگر، چله نشینی برای سرکوب کردن آتش هوا و هوس و شهوت با چله نشینی و بی خوابی و گرسنگی و ریاضت کشی جانکاه است که هیچ پایانداد سودمندی ندارد. در ادبیات فارسی، داستان شیخ صنعان، نمادی از پیروزی کردارهای پایدارِ برآیشی۴برسنت های طبیعت ستیز است.

نگرش برآیشی به فرهنگ، بازتابی از گسترش دانش ژنتیک در چند دهه گذشته است. پژوهش های چندی در آن گستره نشان داده است که هر ژن، استراتژی ویژه خود را برای ماندگاری دارد. یکی از نمایه های این استراتژی، حسابگری برای سازگاری با زیستبوم و ماندگاری در آن است. کار ژن ها ماندن در جهان و گذر کردن از نسلی به نسل دیگر است. از چشم انداز ژنتیک، تنِ آدمی ابزاری برای پرورش و سپارش ِ ژن های او از اکنون به آینده است. از این رهگذر، هر نسلِ هر زینده، حلقه ای از زنجیره ی نژادی ست که گذشته را به آینده پیوند می دهد. حسابگری ژنتیک، یعنی این که اگر بتوان در هنگام خطر، ژن های فرسوده ی زنی ۵۰ ساله را فدای دختر ۵ ساله او کرد، این چگونگی گامی درست در راستای ماندگاری بیشتر ژن هایی ست که رو به آینده دارند و هنوز فرصت باروری نداشته اند. چنین است که مادرِ آن دختر، در هنگامِ خطر، آماده جانسپاری در راه نجات دختر خود می شود. این چگونگی همیشه آنی رخ می دهد و هیچ نیازی به اندیشیدن و درنگ ندارد. این استراتژی ژنتیک که در همه جانوران دیده می شود، زمینه ساز کردار پایداری برآیشی ویژه ای در انسان است که “از خود گذشتن”، خوانده می شود. همین یک استراتژی ژنتیک، سرچشمه بسیاری از کردارهای نیکوی انسانی مانند؛ گذشت، همدلی، همکاری، همراهی، پرستاری از کودکان و شهادت است. در جهانی که رقابت برای سازه های کمیاب سازندگی۵، یعنی هرآنچه جانوران برای ماندگاری نیاز دارند، بسیار توانفرساست، توانایی همکاری و همدستی و هماهنگی در کاری مانند شکار و یا کشاورزی و دامداری، توانایی انسان را برای بدست آوردن خوراک و نوشاک و پوشاک و هرآنچه برای ماندگاری مورد نیاز است، چند برابر می کند. استراتژی ژنتیک از خود گذشتن، یکی از پایه های طبیعی اخلاق برآیشی ست.

از چشم اندازِ نگرش برآیشی، مجموعه استراتژی های ژنتیک در ژرفساخت نهادِ انسان، بنیادهای طبیعی رفتارها و کردارهای فرهنگی او هستند. هر یک از این استراتژی های در گذار از هزاره های پُر خیزوخوابِ تاریخ برآیشی انسان، با سودِ آشکار و پنهانی که برای سازگاری و ماندگاری او داشته اند، سبب شده اند که دارندگانِ آن ها اندک، اندک بر دیگران در بهزیستی و دیرمیری پیشی بگیرند. برای نمونه، آنان که دارای ژن ایثارگری هستند که همکاری و همیاری و همراهی را میدان می دهد، دسترسی بهتر به خوراک و نوشاک داشته اند و زندگی درازتری از خودخواهان و تکروان و خود شیفتگان داشته اند. این چگونگی سبب شده است که نسل تکروان نابود شود و تنها نسل گروه نخست بر روی زمین بماند. این چگونگی را درباره ی زبان، ادبیات، موسیقی، دین، شوخی، خشم، خشونت، ترفندمندی و هرآنچه اجتماعی و فرهنگی پنداشته می شوند، می توان گفت. البته هریک از این پدیده ها در هر سرزمین ویژگی های بومی خود را دارد که از اهمیت چندانی برخوردار نیست. آنچه مهم است این است که همه مردم دنیا در همه سرزمین ها، برای نمونه، شوخ طبعی را خوش می دارند، اگرچه هرآنچه در جایی شوخی انگاشته می شود، می تواند در جای دیگر جدی پنداشته شود.

نگرش نوام چامسکی به زبان در دهه میانی سده بیستم میلادی و پرداختن وی به ساختار دستوری و پیوند آن با بنیادهای طبیعیِ توانِ آموزشِ زبان در مغز انسان، گام بزرگی در فرهنگ شناسی برآیشی بود. نخستین کتاب چامسکی با نام؛ “ساختار منطقی تئوری زبان” در سال ۱۹۵۵ منتشر شد. اگرچه درآن زمان هنوز زمینه های زیستی زبان در مغز انسان شناسایی نشده بود، اما چامسکی دریافته بود که آسانی فراگیری زبان در میان همه گروه های انسانی، نشان از زمینه طبیعی دارد و از نسلی به نسل دیگر سپرده می شود. از اینرو، چامسکی برای نخستین بار نوشت که همه مردم، ساختار زبانی همگون، فارغ از تفاوت های فرهنگی و اجتماعی دارند. یعنی که زمینه ی آموزش زبان در همگان یکسان است. این نگرش درست رویاروی تئوری پذیرفته شده زبان در آن زمان بود که زبان را آموختنی و فرهنگی و اجتماعی می پنداشت.۶

اگر در کنار نوزاد انسان، نوزادِ گربه و یا هرجانورِ دیگری را نیز بزرگ کنیم، نوزاد انسان اندک، اندک زبان باز می کند و سخن می گوید، اما نوزاد گربه نه. این ساده ترین آزمایش برای راست آزمایی تئوری چامسکی ست که زبان را دارای زمینه ای طبیعی می انگارد. وی برآن بود که در مغز انسان، چیزی بنام، ” دستگاه فراگیری زبان” (Language Acquisition Device)، وجود دارد که آموزش زبان را آسان می کند. این دستگاه، دستور زبان پایه را که چامسکی آن را دستور جهانی می خواند، در خود دارد.

تئوری چامسکی درباره ی زبان، راهگشای پرداختن به دیگر زمینه های زیستی فرهنگ از چشم انداز برآیشی شد. از آن پس، بررسی درباره ی موضوع هایی که تا پیش از آن نامناسب پنداشته می شدند، به گستره ی پژوهش های روانشناسیِ برآیشی کشیده شد. موضوع هایی چون؛ تفاوت های میان زن و مرد، خشونت، هوش، عشق و …. پیش تر، بررسی و پژوهش درباره ی این مفاهیم به دو دلیل ناشایسته پنداشته می شد. نخست بهره برداری های سیاسی حکومت های فاشیست از برخی از برآیندهای اندیشه های برآیش شناسیک و دیگر، اخلاق لیبرالِ حاکم بر روزگار ما در اروپا. حکومت های فاشیست در گذشته، مانند نازی های در آلمان، با کژبرداری از تئوری داروین به روایتِ هربرت اسپنسر، برآیش هستی را که روندی افقی و ناارزشداورانه است، خطی عمودی پنداشته بودند تا با نگرش تبعیض گرایانه آنان همخوان باشد. از اینرو، آنان برایش هستی را “تکامل هستی”، انگاشتند. دیدگاهی تکاملی که از چشم اندارِ آن، انسان سفید پوست آلمانی، در بالاترین پله ی آن نشسته بود و رنگین پوستان و سیاهان را نژادهای فرودست تری از خود می پنداشت.


نکته دیگر آنکه چون نگرش سیاسی حاکم بر هر زمان، نهادهای دین، دانش، ادبیات و هنر را ابزارِ تایید خود می خواهد، شیوه ی کارکرد ِ این نهادها هماره با گیرها و گرفتاری های زیادی روبروست. از میان این همه، آزمایش ها و پژوهش های علمی  که در پی برهنه کردن حقیقتِ پدیدارهای جهان هستند و تن به تور ایدئولوژی و اخلاق حاکم بر زمان نمی دهند، به ناگزیر همیشه در تیررس پاسداران خودگماشته ی فرهنگ حاکم بر زمانه هستند. این فرهنگ در روزگار ما فرهنگ لیبرالِ غربی ست که برخی از گزاره های آرمانی خود را پذیره های پرسش ناپذیر حقیقت می پندارد. روزگاری سردمداران کلیسا در برابر دانشمندانی چون گالیله و داروین می ایستادند و با جُستاوردهای آنان مبارزه می کردند. اکنون اربابان رسانه های غربی خود را پاسداران اخلاق لیبرال می دانند و بازتاب پژوهش های علمی را مُهرِتاییدِ پذیره های باورها و نگره های خود می خواهند. این گونه است که امروزه در حوزه های آکادمیک غربی، در بررسی زمینه تفاوت های میان زن و مرد، تنها به سازه های فرهنگی و اجتماعی بسنده می کنند. نیز آنکه گفتن و یا نوشتنِ این سخن که، خشونت بخشی از ساختار کرداری انسان است و کاربردِ بجای آن ماندگاری بیشتر انسان برروی زمین را سبب می شود، گره بر ابروی اخلاق گرایان لیبرال می اندازد.

دنبـــــاله دارد.
—————-
یادداشت ها:

۱. Wilson, E. O., (1975), Sociobiology: A New Synthesis. Cambridge, MA: Harvard University Press.

۲. Wilson, E.O., (1979), On Human Nature, Cambridge, MA: Harvard University Press.

۳. دوران یخبندان پلیستوسین نزدیک به دو میلیون سال پیش آغاز شد و تا دوازده هزار سال پیش دنباله داشت

۴. Evolutionary Stable Strategy

۵. Scarce Resources

۶. Skinner, B.F. (1957). Verbal Behavior. Acton, MA: Copley Publishing Group
http://www.behavior.org/resources/595.pdf




Post a Comment

Wednesday, April 04, 2018


فرهنگ از نگــــاهی دیگر (۱) 


مغز انسان در هنگام پیوستن وی به گروه دلخواهی که او آزادانه بدان می پیوندد، هورمون های “آکسی توسین”، و، “وسوپرسین”، در مغز می پراکند. این هورمون ها، انسان را آرام و رام و شادمان می کنند و بارِ سنگین هستی را از روی دوش اش برای چندی برمی دارند، آنچنان که وی گذرِ زمان را فراموش می کند. این هورمون ها با رفتارهایی که برمی انگیزند، پیوستن به دیگران و مهرورزیدن و کوشش در راستای کردارهای گروهی را در انسان ارجمند می کنند و چون چسبی هستند که فرد را به فرد و یا افرادِ دیگر در گروه، قبیله، قوم، سازمان، حزب، انجمن، گنگره، همایش، مجمع، مسجد و هر کانونی که منش ها و روش ها و هدف های گروهی دارد، پیوند می دهند و به او هویتی گروهی می بخشند.۶ گرایش قبیله ای، زمینه ساز گرایش های قومی، دینی، حزبی و آب و خاکی ست. ریشه بسیاری از جنگ ها را در این گرایش می توان پی جُست. این گرایش همچنین زمینه ساز همه ی دگرستیزی هاست که با نام خدا، دین، ناموس، ملت، انسانیت، اخلاق، کرامت انسانی، میهن پرستی، سنت گرایی، دیو ستیزی، پاکسازی و برچسب هایی از این دست، بسیارانی را بکام مرگ می فرستد.


Post a Comment

Tuesday, December 19, 2017


یـادداشـت‏ های شـــــبانه: (۸۰)  


زبان نیز مانند فرهنگ، خوب و بد ندارد و هیچ زبانی را نمی توان بهتر و برتر از زبانی دیگر دانست. اما هرچه گویشوران و کاربرانِ زبانی در گسترهٔ نوآوری کوشاتر و سازنده تر باشند، زبانشان ورزیده تر خواهد شد. ورزیده ترین زبان،‌ زبانِ پرکارترین و کوشاترین مردمان است. برای نمونه، زبان انگلیسی با آغازِ انقلاب صنعتی اروپا چنان ورزیدگی و افزایش واژگانی یافت که اکنون ژرفا و گسترای آن از هر زبانِ دیگری در جهان بیشتر است. از آغاز انقلاب صنعتی تاکنون،‌ هربار که پدیدهٔ صنعتی تازه ای ساخته شد، واژگان تازه ای نیز برای قطعه ها و بخش ها و نیز برای شیوه کارکرد آن ساختند. از دوربین ساده عکاسی گرفته که از بیست قطعه ساخته می شد تا جت بوئینگ ۷۴۷ که بیش از هفت میلیون قطعه در آن بکار رفته است و هر قطعه نیز نام ویژه ای دارد. برای نمونه، همان دوربین ساده عکاسی، واژگان تازه ای چون لنز، عدسی، دیافراگم، سنسور، فیلم، فتو، فریم، فوکوس، فلاش، نگاتیف، پوزتیو و… را با خود آورد و بسی واژگان دیگر در پیوند با عکاسی، مانند عکاسباشی، دروببین چی، فتوشاپ، زاویه، سکانس، کادر، آتلیه، میکس، ضدِنور و لوکیشن. البته این چندی از واژگان تازه ای ست که صنعت عکاسی به زبان فارسی افزود. در زبان انگلیسی شمارِ این واژگان، بسی بیش از این است.

نمونه ایرانی این چگونگی را باید در پروژه هسته ای حستجو کرد. این پروژه واژگان تازه ای مانند؛ رآکتور، سانترفیوژ، هسته ای، پادمان، آب ِسرد، کیک زرد، بُرد – بُرد، راست آزمایی و برجام را به فهرست واژگانِ زبان فارسی افزود و واژه های دیگری مانند؛ اورانیوم، پلونیوم، ان پی تی، فکت - شیت و…. را نیز سر زبان ها انداخت.

بـــله، زبان پیرو کنش ها و کوشش های اجتماعی ست. چیزی مانند دماسنج که به خیزوخواب هوا پاسخ می دهد. هرچه اقتصاد جامعه ای پویاتر باشد، زبان اش پربارتر و رساتر است.



Post a Comment

Thursday, December 07, 2017


از اين ديــــدگاه:‌(۳) 


اين پرسش را از گوگل که پرسيدم، نه ملیون و دویست و ده هزار پاسخ، به زبان های انگلیسی و فارسی يافت، از جمله اين جمله از امام خمينی؛ "ما با آن چیزی که در خدمت اجانب برای عقب نگه داشتن جوانان ما و از دست دادن نیروی انسانی ماست، ما با او مخالف هستیم."
پيداست که دامنه اين کژانديشی و شهيد نمايی، دامن امام امت را هم گرفته بوده است!
این نوشته را در لینک زیر پی بگیرید:‌
اين پرسش را از گوگل که پرسيدم، نه ملیون و دویست و ده هزار پاسخ، به زبان های انگلیسی و فارسی يافت، از جمله اين جمله از امام خمينی؛ "ما با آن چیزی که در خدمت اجانب برای عقب نگه داشتن جوانان ما و از دست دادن نیروی انسانی ماست، ما با او مخالف هستیم."
پيداست که دامنه اين کژانديشی و شهيد نمايی، دامن امام امت را هم گرفته بوده است!


Post a Comment

Sunday, December 03, 2017


از این دیــــدگاه 


جامعه شناسان برتر دنیا یعنی چه؟
چه کسی این ارزشگذاری را کرده بود و براساس چه سنجه و یا سنجه هایی؟
ارزش واقعی انسان”، یعنی چه؟
چرا جامعه شناسان برتر جهان، علّامه محمّد تقی جعفری را به نشست خود راه داده بودند؟ مگر او جامعه شناس بود؟ آخوند را چه به شرکت در نشست جامعه شناسان؟
چرا جامعه شناسان برتر جهان، پرسشی نامربوط به رشته خود را برای نشست خود برگزیده بودند که علامه در همان آغازِ نشست، همه کاسه، کوزه شان را در هم بریزد و با یک جمله آن ها را کنفت کند؟



Post a Comment

Saturday, October 21, 2017


پـرتـــــگاهی 


در سالهای پایانیِ‌ دههٔ هفتادِ سدهٔ بیستمِ ترسایی، برخی از اندیشه ورزان و اقتصاددانانی که چندی پس از آن سال ها، "نئولیبرالیست"‌خوانده شدند، به ناگهان در دیدرسِ گردنگشانی مانندِ مارگارت تاچر؛ رئیسِ دولت انگلیس در آن زمان و نیز رونالد ریگان؛‌ رئیس جمهور امریکا آمدند و با خوشداشت آنان روبرو شدند. این چگونگی سبب شد که تئولیبرالیسم، نقشی کانونی در سیاست های اقتصادیِ و اجتماعیِ دولت های انگلیس و امریکا در دههٔ هشتادِ داشته باشد و سپس دامنهٔ آن به کشورهای دیگر نیز کشیده شود. این رویداد،‌ زمینه ساز دگرگونی های زیادی در گستره های سیاست، اقتصاد، بازرگانی، فرهنگ،‌ شیوهٔ تولید، توزیع و مصرف و قانون های کار و سرمایه گذاری شد. هستهٔ کانونیِ اندیشهٔ تئولیبرالی این است که اگر مکانیزمِ بازارِ، در کارکردِ خود آزاد باشد و دیوار و مرزی مانند؛‌ دخالتِ های دولت و حکومت ونیز، مالیات و قوانینِ کار و سندیکاهای کارگری و واردات و صادرات و بوروکراسیِ جلودارِ آن نباشد،‌ می تواند خودبخود در پرتو مکانیزمِ عرضه و تقاضا، همه ی گرفتارهای اقتصادی و اجتماعی جهان را سامان بخشد.
پیروی از این چشم اندازِ اقتصادی در سی و اندی سالِ گذشته، بازتاب های ژرفی بر همه چیزِ جهان داشته است. یکی از این بازتاب ها،‌ پیدایش طبقهٔ اجتماعیِ تازه ای در اروپاست که چون از هیچگونه امنیتِ کاری، مالی و روانی برخوردار نیست و بیرون از دایره ی شهروندی می زید. جامعه شناسان این طبقه را "پِرِکاریات" (Precariat)،‌ نام نهاده اند که با توجه به ریشه معنایی این واژه، می توان در زبانِ فارسی، واژهِ "پرتگاهی" در بربرِ آن گذاشت.۲ طبقه ای که هماره برلبه ی پرتگاه اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی می زید و هیچ پشتوانه ی مالی ندارد. پیوستگانِ این طبقهٔ اجتماعی،‌ اگر کار هم داشته باشند، کارِ روزمزدِ موقت و بی قرارداد و یا با قراردادِ بی ضمانت و پشتوانهٔ کارِ روزانه است که قراردادِ "صفر ساعت" خوانده می شود. آنان همچنین نه جایی از خود برای زیستن دارند و نه تواناییِ‌ برنامه ریزی برای آینده ای امیدبخش. زندگی پرتگاهی، زندگی پیش بینی ناپذیر و بی چشم انداز است. زندگی دغدغه و هراسِ هماره از این که فردا چه خواهد شد و چه باید کرد؟ پرتگاهی، شهروندی ست که با آنکه حقوق شهروندی دارد،‌ اما چون هماره درگیرِ چرخه دشوارگذرِ زندگی خویش است، نه توانِ پی گیری حق خود را دارد و نه پشتیبانی برای دنبال کارِ او.
جامعه شناسان این طبقه تازه ی اجتماعی را "طبقه ی خطرناک" می دانند و برآن اند که چون پیوستگانِ ناخواسته به این طبقه، چیزی برای از دست دادن ندارند، به آسانی می توانند دستِ آویزِ گرایش های افراطیِ‌ شوند.۳ آنان پیروزی دونالد ترامپ و رویش ناگهانی گروه ها و گروهک های گوناگون افراطی در اروپا را بازتابی از این چگونگی می دانند و رویدادهای بزرگی مانندِ برکزیت در انگلیس و پیروزی حزب های دست راستی در اطریش و جمهوری چِک را نمونه ی بازتاب های آن. خیزشِ گروه هایی مانند، پگاه زرین در یونان؛‌ جبهه ی ناسیونالسیتی ملی در فرانسه و انگلیس، حزب آزادی در هلند و نیز پیروزی های حزب های چپ گرا در یونان،‌ پرتغال وانگلیس را نیز نمادهایی از پیدایش و رویش این طبقه.
اگرچه روندها و رویدادهایی که میلیون ها نفر را در بسیاری از سرزمین ها، از گستره کار و کوشش و کُنش های اجتماعی به پیرامون رانده است، بازتاب های بسیار ژرف و پیش بینی ناپذیر خواهد داشت، اما شاید هنوز زمانِ پرداختن به این پرسشِ تاریخی که؛‌ "چه خواهد شد؟" فرا نرسیده است. آنچه پیداست این است که اگر آنگونه که جامعه شناسان گفته اند و نوشته اند،‌ طبقهٔ تازه ای در اروپا پدیده آمده باشد، این طبقه تا زمانی که به آگاهی سیاسی نرسد و طبقه ای برای خود نشود، می تواند دست آویزِ راهزنان عوامفریبِ سیاسی و فرهنگی گردد.
……………
واژه ی انگلیسیِ "Precariat" از ترکیبِ دو واژه ی "Precarious" (فروریز و خطرناک) و "Proletariat" (پرولتر) ساخته شده است. به گمانم در زبانِ فارسی، "پرتگاهی"، برابرنهادِ گویایی برای این واژه، بمعنای کسی که برلبه ی پرتگاه زندگی اجتماعی و اقتصادی می زید، می تواند باشد. 
https://en.wikipedia.org/wiki/Precariat
۲. نگاه کنید به لینکِ زیر:
https://culanth.org/curated_collections/21-precarity
۳. نگاه کنید به لینک زیر:‌
https://workingclassstudies.wordpress.com/2014/10/27/the-precariat-the-new-dangerous-clas


Post a Comment
Free counter and web stats