DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> گـُوبـــاره <$BlogRSDUrl$>

گـُوبـــاره
 

Saturday, August 18, 2018


مصدّق 


روزی ما خشم ِ خاموش ِشما را فرياد خواهيم کرد
و چشم اندازِ آرزوهايتان را
بر دروازه فردا خواهيم نشاند
هنوز لاله ياد شما را در ما روشن می کند
خاموشی ِ فرياد ِ شما را
تا هرکه از ما
هرکه و هرجاست
سر از خاک و لاک ِ خويش برآرد.
...تاريخ قبايی بی قواره بود
و آدمی، بيگانه با خويشتن خويش
هر راه،
زبان ِ چاهی بود
و هر ستاره،
کور سويی بسوی گمراهی
آنگاه فرياد ِشما
نهيبیِ که آبروی جهان شد
و تار و مار ِ دهشت و ديو
آنگاه شما
روشن تر از هر آينه
خورشيد را بنام صدا کردی.
...........
ابراهیم هرندی


Post a Comment

Friday, August 03, 2018


لحظه ی دیدار نزدیک است. 


رویدادهای و روندهای چند ماه گذشته، چنین می نمایند که بساط نادانی و نکبتی که اکنون چهاردهه است که در ایران بنام حکومتِ اسلامی گسترده شده است، در آستانه ی برچیده شدن است. البته برای بلعیدنِ لقمه ای به بزرگیِ ایران، دشمنانِ و دیوهای بزرگی نیز چنگ ها سوده و دهان ها گشوده اند. بی هیچ گفتگو، اکنون بسیاری از این دشمنان، در پشتِ پرده در پی ساخت و پاخت با یکدیگر و با ملایان هستند تا خیزش مردمِ ایران را خاموش کنند تا خود دستی در آن خوان یغما داشته باشند. اما این چگونگی را باید بخشی از تهدیدهای همیشه در راه دانست و نقشه ی راه را با چشمداشت به واقعیت های موجود کشید. خوشبختانه روزگارِ ما روزگارِ رسانه های خبررسانِ آنی و درگیرشونده است. از سویی نیز، حساسَیت و آگاهیِ مردم در پیوند با با حقوق شهروندی شان چنان است که دیگر نمی توان بی چشمداشت به خواسته های آنان به دادوستد با حکومت های خودکامه پرداخت.
هواخواهانِ رژیم کنونی می گویند که اگر مردم بپاخیزند، ایران مانند عراق و سوریه می شود. اما بسیاری از مردمِ عرب، این سخن را نگرشِ وارونه می دانند و برآن اند که لبنان وعراق دیریست که مانندِ ایران شده است. فشارهای دینی درآن کشورها، باهمی، مدارا و شکیبایی را از مردم گرفته است و تنگ نظری، دیگر ستیزی و یکسویه نگری را افزایش داده است. می گویند که هدفِ حکومتِ اسلامی در ایران، ایرانی کردنِ خاورمیانه است. دیروز لبنان و عراق، امروز سوریه و یمن و اگر جلویش گرفته نشود، فردا بحرین و عربستان و سودان و حتی پاکستان.


Post a Comment

Saturday, July 21, 2018


گیرها و گیرنماها 


هرجامعۀ گیرهایی دارد و گیرنماهایی. گیرها نشانه های گرفتاری های حقیقی در جامعه است و گیرنماها، نمادهای ساختگیِ گرفتاری های دروغین. مرادِ من از گیرِهای اجتماعی، گرفتاری های تنش زایی است که ذهنِ بخش بزرگی از مردم جامعه را درگیر خود می کند و می تواند خشونت زا باشد. این گرفتاری ها از مرزهای خانواده و قوم و قبیله و شهر فراتر می رود و تنش زا و پیشرفت کاه می شود. یکی از بهترین نمونه های این گیرها در روزگارِ ما، نبودن ارزش های اکثریت- پذیز در جامعه است. بنیادی ترین نکنه ای که در آغاز، دربارۀ گیرهای اجتماعی باید گفت، این است که چون آن ها برآیندهایی از روندهای حقیقی در هر جامعه است، به آسانی به گسترۀ همگانی جامعه راه نمی یابد، زیرا که هرگیرِ راستینِ اجتماعی می تواند نمادی از ناتوانی و ناکارگی گروه حاکم در جامعه باشد و انگشت اتهامی آشکار و ویرانگر بسوی آن گروه و شیوۀ کارکردش بشود. "حقیقت" برای حاکمان، گفتمانی بسیار بنیاد ستیز و خطرناک است و در گذارِ تاریخ، آنان را هماره برآن داشته است تا پرده ای از "واقعیت" برروی آن بکشند. واقعیت در هر دوران، زیرساختاری ایدئولوژیک و بافتاری افسانه ای دارد و جای خالی گیرهای اجتماعی را در گسترۀ همگانی، با گیرنماهای زمانمند پُرمی کند.


Post a Comment

Thursday, July 12, 2018


پای فواره ی خون 


برای عباس امیر انتظام
ما شما را بجا نیاوردیم
روزی که شورِ رهایی
هیمه ی دوزخِ ایمانِ ما بود
و شعر و سرود
نجوای جنون.

ما شما را بجا نیاوردیم
و در هر گذر
برای دیو و دد
تکبیر گویان کوچه دادیم.

ما شما را بجا نیاوردیم
که نگاهتان به ایران بود
و صدایتان، نرمای مدارا
و گرمای مهر را با هم داشت.

ما شما را بجا نیاوردیم
و برای قانونِ سرخِ جنگل
پای فوّاره ی خون
سینه زدیم.


ما شما را بجا نیاوردیم
آنسان که انسان را
و ایران را.

.........

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=75722


Post a Comment

Thursday, July 05, 2018


نازی زدایی از فرهنگ ایرانی! 


برنارد هنری لِوی که خود را روشنفکر و یکی از نوفیلسوفان فرانسوی می داند، چندی ست که هیاهوی بسیاری درباره ی گفتمانی که او آن راُ "نازی زادیی از فرهنگ" ایرانی نامیده است، در رسانه های همگانی فرانسه براه انداخته است. فشرده ی سخن او در این باره این است که رضا شاه پهلوی که ستاینده ی هیتلر و شیفته ی اندیشه ی آریایی پرستی او بود، نام ایران را که پیش از آن در تاریخ و پیمان نامه های بین المللی "پرشیا" بود، در سال ۱۹٣۵ میلادی به "ایران" تغییر داد. لوی این چگونگی را بسیار معنادار می داند و برآن است که رضا شاه این کار را برای خوشداشت هیتلر کرد زیرا که در زبان فارسی، "ایران" بمعنای سرزمین آریایی ست. لوی برآن است که در پی این چگونگی، حکومتِ هیتلر در پیامی که آنرا "قراردادِ قرن"، خواند، به رضا شاه نوشت که؛ "ما آریایی های غربی، شما را آریایی های شرقی می دانیم و باهم به پیروزی بزرگی که چیرگی برجهان است، دست خواهیم یافت."
لوی برآن است که این گونه شد که رضا شاه پذیرفت که واژه ی "ایران" را که هیچ بارِ مثبتی در ذهن انسان غربی نداشت، بجای واژه ی "پرشیا" که یادآورِ تمدن ایرانِ باستان و شعر و قالی و سفال و هُنر و گربه ایرانی بود، بگذارد. در سال ۱۹۴۱ نیز که نیروهای متفقین، این ستاینده ی هیتلر، یعنی رضا شاه را از ایران بیرون انداختند، نازی زدایی را از قلم انداختند و چنان شد که ارزش های فرهنگ نازی در فرهنگ ایران تنید و یهود ستیزی و فریادِ مرگ براسرائیل، همچنان تا به امروز، بی هیچ شرم و آزرمی در کشور ایران، آزاد و پذیرفته شده است. به گمانِ لوی، این چنین است که امروز نیز، سردمداران جمهوری اسلامی، با سربلندی سخن از نابودی اسرائیل سخن می گویند و بی شرمانه می گویند که این قوم را باید از صفحه ی روزگار برانداخت!
برنارد لوی می گوید که دیری ست که ارزش های فرهنگِ نازی از همه ی فرهنگ های جهان، بجز فرهنگ ایرانی زدوده شده است و اکنون زمان آن فرارسیده است که جهانیان این لکه ننگ را از دامن جامعه جهانی پاک کنند. پیداست که برنارد لوی، با این تئوری تازه ی خود، پشتوانه ی ایدولوژیک برای حمله ی ترامپ به ایران را فراهم آورده است. این روشنفکرِ خود- گمارده ی فرانسوی که جهانیان را به ویران کردنِ ایران برای نازی- زدایی از فرهنگِ آن می خواند، مانند همه ی تندروهای دیگر، هدف را توجیه کننده ی وسیله می داند و راست و دروغِ آنچه که می گوید، برایش اهمیتی ندارد. لوی همچنان با شعار،ِ "نه غزه، نه لبنان" و یا "دشمن ما همینجاست" کاری ندارد. انگار که او مامور است و معذور.
جنبشِ نو- فیلسوفان فرانسه را دولت امریکا در دهه ی هفتادِ سده بیستم میلادی برای آلودن فضای فلسفی ضد امپریالیستی در فرانسه براه انداخت. نوفیلسوفان، فرهنگ فیلسوفان چپ گرا و مارکسیست را فرهنگِ ستایشِ قدرت می دانند و روی سخنانشان با کسانی مانند ژان پل سارتر و نیچه و هایدگر و اندیشه های پساساختارگرایان است.


Post a Comment

Saturday, June 16, 2018


فرهنگ از نگــــاهی دیگر (۶) 


آگاهی از روان گردانی با سه شیوه ای که نام بردم و نیز، توان دگرگون کردنِ نگرش و عواطف انسان، ای بسا که زمینه ساز پیدایش دین، شعبده بازی، جادوگری، مرید و مراد سازی در جهان شده است و به پیدایش گفتمان هایی چون تقدّس، فّره ایزدی، آسمانی، نورانی، هخامنشی، کتایونی، افلاکی و پدیده هایی که آنجهانی پنداشته می شوند، راه برده است. البته چون باورهای انسانی هیچ گونه فسیلی از خود بجا نمی گذارند، هیچ نشانِ تاریخی برای پژوهش درباره این چگونگی نمی توان یافت. برخی از برآیش شناسان براین باوراند که برآیشِ توانایِی پنداشتن و انگاشتن در پنجاه هزار سال پیش، شیوه ی نگرش انسانِ مدرن را چنان دگرگون کرده است که می توان و باید او را از انسان پیش از آن جدا پنداشت. این انسان توانایی حسابگری و مدارا با همگونان خود را دارد و می تواند با گمانه زنی درباره ی شیوۀ اندیشیدن انسان های دیگر، با آنان کنار بیاید و راهی جز ستیز برگزیند.



دنبــــاله در لینکِ زیر:
http://harandi1.blogspot.com/2018/06/blog-post.html



Post a Comment

Sunday, June 03, 2018


فرهنگ از نگــــاهی دیگر (۵)  



تمدن نام دیگری برای دستاوردهای هر فرهنگ است. برآیشِ توانایی فرهنگمندی و بازتاب های نمادین آن یعنی تمدن های انسانی، انسان را برآن داشته است تا خود را در مقایسه با گیاهان و جانوران در بالاترین پله از نردبان هستی بگذارد و برتر و بهتر از هر جانور دیگری بداند. البته چون هم این رده بندی و هم نردبانِ آن از ساخته های انسان اند، جای هیچ شگفتی نیست که وی خود را با بالاترین پله آن نشانده است. هیچ یک از دستاوردهای انسان، به او پروانه برتر پنداری خویش بر دیگر جاندران را نمی دهد تا با آن بتواند به گستره زیستی جانوران دیگر دست اندازی کند، چه رسد به این که بخواهد یکی از آنان را در راستای سود خود از میدان طبیعت بدر کند. اگرچه پنداره ی همگانی، پیدایش پدیده ای بنام “فرهنگ”، را نیکو می داند و آن را خوش می دارد، اما این نیک و بد برای انسان با سنجه های او معنا پذیر است. برآیش هر پدیده ی تازه، برای هر گیاه و جانور، نیک و بد خود را دارد. فرهنگ، روانی دوپاره در انسان پدید می آورد که در آن، بخش جنگلی و کامجوی و آنی خواه او که در ادبیات انسانی، دل خوانده می شود، با پاره اجتماعی و اخلاقی و خِرَد مدارِ او به ستیزی هماره و بی امان می پردازد.8

بسیاری از ناخوشی های اندوه زا که “بیماری روانی” خوانده می شوند، بازتاب داشتن زمینه های زیستی فرهنگ، یعنی حافظه، آگاهی، ذهن و زبان است. تنها انسان است که افسرده و دل مرده و روان پریش می شود و دست به خودکشی می زند. تنها انسان است که شیفته و فریفته و عاشق می شود. تنها انسان است که نقدِ جهان را به امید نیکبختی در فردایی موهوم وامی نهد. تنها انسان است که طعمه دین و ایدئولوژی و افسانه های زندگی ستیز می شود. تنها انسان است که در غمِ هجران می گرید. تنها انسان است که با مرگ عزیزی داغدار می شود و گریبان چاک می کند. تنها انسان است که می داند که نمی ماند.

گفتیم که فرهنگ را می توان نرم افزارِ ذهنِ انسان دانست. این نرم افزار، در هر زیستبوم برای سازگاری انسان با آن سرزمین شکل می گیرد و نیک و بد آن را نمی توان با مقایسه کردن آن با فرهنگ های دیگر سنجید. کارایی هر فرهنگ را باید با چشمداشت به سلامت و رضایت مردم، پنداره ی آنان از خود، میزان مرگ و میر، میانگین عمر، آزادی، آبادی شهرها و روستاها و شادی همگانی بررسید. فرهنگ بخودی خود پدیده ی مثبتی نیست. گاه در همسایگی سرزمینی آباد با مردمانی آزاد وشاد، فرهنگی برپایه چپاول سرزمینِ همسایه شکل می گیرد. این فرهنگ می تواند اندک، اندک گسترش یابد و سالیان سال کارا بماند. نمونه امروزی این چگونگی، شبه فرهنگ راهزنان دریایی در سومالی ست. اگرچه راهزنان دریایی چند سالی ست که شبکه کشتیرانی جهانی را به ستوه آورده اند، اما چپاول سود آور آنان فرهنگ نوینی را در بخش های ساحلی سومالی شکل داده است که ادبیات و افسانه ها و اخلاق و اقتصاد و روابط اجتماعی تازه ای در میان مردم آن سرزمین بوجود آورده است. نیز چنین است سرگذشت فرهنگ های دینی، قومی، ملی و ایدئولوژیک.۹

فرهنگ دینی همیشه دکانی برای حاکمانی تمام خواه بوده است. این فرهنگ در هر شکل و شیوه ای شبه فرهنگی انگلی و بیمار است و هیچ پیوندی با سازگاری و ماندگاری نسل انسان ندارد. فرهنگ قومی نیز، بازتابی از بیماری خاک و خون است که پیایندِ هماره آن، خونریزی بی پایان می تواند باشد. بیشترِ جنگ های جهان در گذارِ تاریخ، زمینه های دینی، قومی، ملی و یا ایدئولوژیک داشته است. نیز از زمانی که گفتمانِ ملیّت پدید آمد و مرزبندی های قانونی در چارچوب سرزمین ملی تعریف شد، جهان دستخوش جنگ های درونی و بیرونی بیشتری در هر سرزمین بوده است. اکنون ستیز های دینی، قومی،ملی و ایدئولوژیک در هر کشور، به دیگ های بخاری می مانند که آماده ی زمینه مناسب برای انفجارند.

برآیشِ حافظه، آگاهی، ذهن و زبان در پاسخ به نیازهای زیستی انسان اجتماعی، زندگی او را به حوزه ی بسیار شگفتی رهنمون شده است که در آن رویارویی هماره ی نیک و بد، زشت و زیبا و هست و نیست، یکی از ویژگی های اساسی ست. این چگونگی برای آن است که آنسان که گفتم، زیست فرهنگمدار، یعنی زیستن به شیوه ی انسان، بسیار دشوار و پُردست انداز است. نخست از آنرو که فرد در آن فرهنگ، ناگزیر از سرکوبِ کردنِ هماره ی طبیعت سرکش و هواخواه خود در برابر باورها، هنجارها و قوانین اجتماعی ست. اما از سوی دیگر، چاره ای جز سرسپاری به آداب پذیرفته شده و قوانین اجتماعی ندارد و ناگزیر از پذیرش محدودیت هایی ست که جامعه برای او پدید می آورد. از سویی انسان خوش می دارد که آزادی بی پایان نمایی برای چراندن غرایز خود در جهان داشته باشد و هیچ چیز جلودارش نباشد. اما از سوی دیگر، جامعه و ارزش های آن، فرد را مهره ای برای پیشبرد هدف های اجتماعی می خواهد و خودخواهی ها و خویشخوشخواهی های او را نکوهش و گاه مجازات می کند.

در جهانِ جانوری که در آن همگان با طبیعت روان اند، همه ی جانوران بی خبر از بودن خود در جهان، پیرو رفتارها و کردارهای هماره همسان و پایداری هستند که ساختاری اتوماتیک و ماشینی دارند. در آن جهان، نه دریافتی ازغم و اندوه است و نه برداشتی از شور و شادی. آن شیوه ی زیستی، نه نیازی به اندیشه دارد و نه به اخلاق. اما در ساختار زیستِ فرهنگی، شیوه ی از پیش ساخته شده ای برای سازگاری با جهان وجود ندارد و انسان ناگزیر از گزینش راه زندگی خویش در پرتو نیازها و محدودیت های زیستبومی خویش است. این چگونگی راه به گرفتاری هایی برده است که ویژه ی انسان است.



Post a Comment
Free counter and web stats