DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> گـُوبـــاره <$BlogRSDUrl$>

گـُوبـــاره
 

Saturday, May 27, 2006


رنگها و فرهنگها 


فرهنگ, بازتاب رويارويی زيندگان و جهان است. هر جا که جانوری زندگی می کند، شيوه سازگاری آن جانور با زيستگاهش زمينه ساز فرهنگ آن زينده می شود. پيش تر گمان براين بود که فرهنگمندی ويژه انسان است اما در روزگار ما، پژوهش های زيست شناسيک نشان داده است که بسياری از جانوران، فرهنگ نژادی و يا زيستگاهی خود را دارند که از راه آموزش به آيندگان سپرده می شود. نمونه اين چگونگی، لهجه برخی از پرندگان است که در هر سرزمينی ويژگی خود را دارد. آواز شناسان با پژوهيدن اين گستره دريافته اند که لهجه کبوتر چينی را جوجه های کبوتران آمريکای جنوبی در نمی يابند. نمونه ديگری از داده های فرهنگی جانوران، گوناگونی شيوه کاربرد ابزار درميان ميمون ها برای دستيابی به تخم پرندگان، مغز استخوان و کندوهای عسل است. ميمون شناسان اين گوناگونی را نشانه فرهنگمندی اين جانوران می دانند.

شايد آنچه فرهنگ انسانی را از فرهنگ های ديگر جدا می کند، توانايی انسان در نگارش و نگهداری راه ها و روش های فرهنگی و واسپاری روشمند آنها به آيندگان باشد. تنها انسان است که می تواند فرهنگی مکتوب و مدوَن داشته باشد. فرهنگ های جانواران ديگر، همه شفاهی و ناپايدار است و با ديدن و شنيدن و آموزدن از نسلی به نسل ديگر سپرده می شود. اما انسان در سايه توان و تکنولوژی خود ، نه تنها می تواند آموزه ها و اندوزه های خود را به آيندگان بسپارد که از روی و موی و صدای خود و ديگران نيز گرته برمی دارد و آن را به يادگار می گذارد.

هرفرهنگ شيوه نامه زيستن در سرزمين ويژه ای ست که راه های سازگاری با طبيعت ِ آن سرزمين را به زيندگان آن ديار می آموزد تا ماندگاری بيشتر نسل آنان را سبب می شود(1). از اينرو هرفرهنگ پيوندی ناگسستنی و آزمون پذير با زادگاه خود دارد و دگرگونی های فرهنگی را می توان ناشی از ناهمگوني های زيستبومی دانست. برای نمونه، فرهنگ سرزمينهای سرد سير، گرما و راه های نگهداری آن را ارج می نهد وآتش را داده ای نيکو و آسمانی می پندارد. ادبيات چنين فرهنگی، دريايی از مثَل و متل وشعر و شعار و اندرز درباره ارجمندی گرما دارد و ارزش و زيبايی را پرتو نقشی که آتش در سازگارتر کردن زندگی مردم آن سرزمين دارد، تعريف می کند. چنين است که رنگهای دلنشين و زيبا در سرزمينهای سرد، رنگهايی است که نماد و نشانه ِ آتش و آفتاب است مانند سرخ، نارنجی، قهوه ای ، زرد و همه رنگ های همگروه سرخ. در اين فرهنگ ها، نام رنگ های دلنشين نيز يادآور آتش و آفتاب است و از آن برگرفته می شود. برای مثال، سرخ می شود آتشی و نارنجی، شعله ای و.....

نيز رنگ های گرما گير مانند سيِاه و سرمه ای که در سرزمين های سرد، دلخواه تر و مردم پسند تر از رنگ هايی ست که نور را وامی تابانند و يا از خود گذر می دهند. در اين سرزمينها پوشاک بسياری از مردم از ميان رنگهای تيره برگزيده می شود. واروی اين چگونگی را در پوشاک مردم عربستان می توان ديد که بيشتر از رنگهای روشن، بويژه سفيد است. رنگ سفيد کمتز از هررنگ ديگری انرژی تابشی آفتاب را نگه می دارد و در سرزمين های سوزان عربستان بهترين رنگ برای پوشاک است. ارزش اين رنگ تا بدانجاست که در فرهنگ بيابان نشينان، سفيدی نماد پاکی و نيکبختی ست و سياهی نشانه بدی و پلشتی. اين ارزشداوری را در گويه هايی چون؛ سفيد بختی، دلسياهی، روسياهی و ...می توان ديد. نيز سپيد پوشی در هنگام شادی و سياه پوشی در زمان عزاداری. اين گزينش در فرهنگ های روياروی فرهنگ گرمسيری مانند فرهنگ چينی که در هنگام عزاداری سفيد می پوشند، برعکس است.


سرد سيريان گرما را نشانه سلامت و سازگاری می پندارند و پسوند "گرمی" را در زبان نمادِ نيکی و سلامت می دانند. واژه هايی چون؛ دلگرمی، خونگرمی، سرگرمی، پشت گرمی، نمونه های فارسی اين چگونگی است. رنگ های برتر هر فرهنگ را می توان در ادبيات عاميانه آن يافت يافت؛ اينهم نمونه اش؛ گل سرخ و سفيدم کی می آيی؟ نيز هرچه آتشين، دلربا و زيبا پنداشته می شود، مانند؛ آتشين، آتشناک و آتشپاره. در فرهنگهای کويری که آتش نماد دوزخ است، زنگهای برتر آنهايی ست که يادآور خنکی آب و آبناکی ِ خاک و هواست، مانند، آبی، سبز و رنگ های همريشه آنها. چنين است که در اين فرهنگ ها آبی رنگ عشق است و سبز رنگ برتری. شيعيان رنگ سبز را نشان سادات می دانند و مغول ها آنرا رنگ خدا.

روانشناسی رنگ، پيوند ژرفی با نقش زيستياری رنگ ها دارد. رنگی ديدن جهان تنها ويژه انسان و چند جانور ديگر است و بيشتر جانوران جهان را با دورنگ سياه و سفيد می بينند. اگرچه رنگين ديدن جهان بسی خوشايندتر از سياه و سفيد ديدن آن است، اما اين توانايی برای خوشداشت انسان پديد نيامده است. از ديدگاه برآيشی، رنگها نمادها و نشانه های آب و هوای نيکو و خورا ک و نوشاک پاکيزه اند. انسان دشتها و دامنه های سرسبز و آبسال را از آنرو خوش می دارد که هماره در درازنای تاريخ برآيشی خود در اين گونه زمين ها خوراک و نوشاک بيشتری يافته است و می تواند به کشت وکار و بهره وری از زمين بپردازد.

رنگ سبزي ها و ميوه های خوردنی نيز نشانه رسيدگی و آمادگی آنها برای خوردن است. توانايی رنگی ديدن، ابزار بسيار ساده ای در اختيار انسان گذاشته است که وی با آن می تواند بی که به ميوه دست بزند، خوردنی بودن آنرا از روی رنگ آن بررسد. اين توانايی کوچکی نيست که بتوان با ديدن رنگيزه پوست مواد خوراکی به ماهيت شيميايی آن پی برد.

پيوند رنگ ها و و فرهنگ ها، پيوندی شگفت و رازگون است که می تواند زمينه پژوهش های دامنه داری در گستره روانشناسی سازگاری با زيستبوم و نيز چگونگی پيوند فرهنگ و هنر و بوم و بر را فراهم کند و ای بسا که به رشته های تازه ای در حوزه روان درمانی کشيده شود.

يادداشت:
…………………………
البته بايد گفت که امروزه اين چگونگی کم و بيش از ميان رفته است و بسياری از مردم جهان بی توجه به زمينه ها ی زيستبومی خود، پيرو فرهنگ غربی هستند
.


Post a Comment

Thursday, May 25, 2006


پيرامونِ انديشيدن 



انديشيدن، گره گشايي ست و هر شيوه گره گشايي، آفرينه اي انساني. كسي كه براي نخستين بار ناتواني انسان از پرواز را با ساختن پلكان از ميان برداشته است، گره اي (ناتواني از پرواز) را با آفرينه اي (پلكان)، براي انسان گشوده است. پس انديشيدن در پرتو گره گشايي و نوآوري مفهوم پذير است.همه صنعت هاي انساني در پرتو اين چگونگي پديد آمده است و چنين است كه انديشيدن را خدايي كردن، يعني آفريدن مي توان پنداشت.

دنبـــاله


Post a Comment

Tuesday, May 23, 2006


کدام آزادی؟ 


پيشينيان ما دربرابر واژه های انگليسی؛Freedom و Liberty, Emancipation, واژه " آزادی" را گذاشته اند که شايد برای " Freedom " مناسب باشد اما آن دو ديگر را معنا نمی کند. اگر چه هرسه واژه با آزادی سروکار دارد، اما هريک معنای ويژه خودش را دارد که برابری برای آنها در زبان فارسی نمی توان يافت. اين گرفتاری ويژه اين سه واژه نيست و دامنه درازی در فرهنگ ما دارد. ترجمه گفتمانهای فرهنگی، زبان و فرهنگهای پيرامونی را با بحران معنا رويارو کرده است. در فرهنگ ما اين بحران سبب شده است که ما با " مدرنيت" از راه مفاهيم سنتی فرهنگ خود آشنا شوِيم و دريافتی نادرست از آن داشته باشيم، آنگونه که برخی، اين رويکرد تازه به انسان و جهان را از پيشداشتهای فرهنگی خود ما بدانند و برآن شوند تا ريشه های تاريخی آن را از دين و آئين و تاريخ ما بيرو ن کشند.

همه فرهنگهای جهان تٌرهاتی درباره کيستی انسان و چيستی جهان و چگونگی آمد و رفت او دارند. هر جا که انسان می زيد، ادبيات سياسی و فرهنگی و اقتصادی نيزشکل می گيرد. پس آشکار است که درهمه زبانها همه واژه هايی که بکار انسان و زيستبتوم ويژه اومی آيد، هست اما نکته اين است که آيا معنای اين واژه ها را می توان با يافتن برابرهای آنها در زبانی ديگراز صافی ترجمه گذر داد؟ برای نمونه می پرسم که آيا مراد از " Economics "، همان " اقتصاد است که يک پيشوند واکنشی " علم " هم به آن افزوده اند تا شر کار را کنده باشند؟ بار معنايی مفهومی که در فرهنگ ما اقتصاد خوانده می شود، چيزی ست و آنچه که درغرب بدان Economics می گويند چيزی ديگر. آن يک درباره حق خورد و برد از نعمتهای الهی و انفال است و اين رشته ای ست که سررشته داران آن می کوشند تا شيوه توليد وتوزيع و کاربرد فراورده های کشاورزی و صنعتی و خدماتی را شناسايی و رده بندی کنند و نيز رفتارها و کردارهای بازرگانی مردم را بررسند.

در نمونه بالا، هنگامی که ما از آزادی سخن می گوييم، روشن نيست که آيا مراد ما معنای سنتی آزادی ، يعنی آزادی در تقليد و برخی از احکام و آداب دينی است و يا آنگونه که در جهان مدرن از آن مراد می شود؟ آن يک با آن شعار انقلابی، استقلال، آزادی،.... بسِيار همخوان تراست تا اين يک، اما شوربختانه بسيارانی که اين شعار را سردادند، از خود نپرسيدند کدام آزادی ؟

به گمان من بايد پيش پذيره های ذهنی را کنار گذاشت و از آغاز آغازيد. يکی از راههای اين کار، بازنگری ِ معنای واژه ها و گفتمان ها و مفاهيم است.


Post a Comment

Monday, May 22, 2006


گوباره 


.............................
که گوباره را شرح و تقسير نيست

سه شبانه روز تمام، علمای اعلام و حجج اسلام به درگاه خدا ناليده بودند و از او طلب باران کرده بودند. دو سال بود که در اصفهان باران نباريده بود و زاينده رود ديگر نه زاينده بود و نه رود. بچه ها نمی دانستند برف چيست و فقط تعريف آن را از بزرگترها شنيده بودند. کم کم گل کرکين جامه به افسانه پيوسته بود و هوا بوی خاک مرده می داد. ديگر هيچ کس به هيچ کس نمی انديشيد و می رفت که در آينده نه چندان دوری، آدم خوری هم باب شود. اين کار در ايران چندين بار در گذشته باب شده بود و سالمندان خاطره های بسيار تلخ و جان گزايی از پدرانشان در اين باره شنيده بودند. آخرينش در سال 1284 بود که درباره اش گفته بودند:

زمانی که آدمخوری باب شد
هزار و دويست است و هشتاد و چار

با اين همه، دعای علما نيز سودی نبخشيده بود و از آسمان همچنان آتش بر دشتهای برشته می باريد.

باشکست علما، مطربان شهر برآن شدند که شبی را در کوه صفه ِ اصفهان، برای آمدن باران بزنند و بخوانند و برقصند. چنان نيز کردند. همگی تا آخر شب می زدند و می رقصيدند و می خواندند:

الله بده باران
از بهر گنهکاران


دم دمای پگاه،‌ گزمه ها رسيدند و همه را با فحاشی تا می شد، زدند و دايره ها را شکستند و نی لبکها را زير پا خرد کردند و دستان مطربها را از پشت بستند و سپس در چاشت ِ بلند، همگی را روانه زندان کردند.

دم دمای پگاه، هنگامی که چنان می نمود که آبها از آسياب افتاده باشد، بغض آسمان در ابر اندوهی سنگين و دلگير ترکيد و آنچنان باريد که زاينده رود را دوباره به راه انداخت.


Post a Comment

Saturday, May 20, 2006


زمينه های زيست شناسيک ِ اخلاق و ادبيات 


پير ما گفت خطا برقلم صنع نرفت
آفرين بر نظر پاک خطا پوشش باد
(حافظ)

جايگاه ِ نيک و بد و زشت و زيبا در ذهن انسان، پرتوی نمادين از ساختار تن اوست. چون در بدن انسان، همه ارگانهای اساسی اومانند مغز و قلب و چشم و گوش و زبان و دهان در بالا تنه وی جاگرفته اند و ابزار چهار حس از حس های پنجگانه، يعنی چشم و گوش و زبان و بينی بر روی سراو جا دارند، انسان ناخود آگاه،بالای خود را برتراز پايين خويش می پندارد و نيکی را پديداری از عالم بالا می انگارد. چنين است که خدا، که نماد کامل ِ زينده ای آرمانی در ذهن انسان است، در آسمان می زيد و عرش و فرش خود را در آسمان هفتم برپا داشته است.

دنبــاله


Post a Comment

Friday, May 19, 2006




دايــره در دايــره در دايــره

مـوج ز مـرداب گشـايد گـره

تا که رها گردد و راهی شود

دايــره در دايــره در دايــره


Post a Comment

Thursday, May 18, 2006


مغز انسان : آفرينشگاه انديشه و خيال 


بخش دوم:

پيوند آفريني نيز اساسِ نوآوری ست و شايد انسان در پرتو اين توانايي توانسته است اينگونه، زيستبومِ خويش را دگرگون كند و آن را بدلخواهِ خودبسازد. حافظهِ جانورانِ ديگر، در دسترس آنها نيست و ياد آوردن خاطراتِ گذشته براي آنها، تنها با بازگشت به صحنه آن رويداد ممكن است: براي نمونه، موش نمي تواند بدون ديدنِ گربه، تنها با انديشيدن بدان به فكرِ مبارزه باگربه بيفتد و تنها هنگامي كه با گربه روبرو ميشود سازمان ژنتيك او بي درنگ او را وادار به گريز ميكند. نيز، الاغي كه در گذر از جوي آبي در آن مي افتد وپايش مي شكند، نمي تواند آزادانه با ياد آوردن آن خاطره، گرفتاريِ گذر ازجوي در آينده را چاره كند، زيرا اين جانور توانايي به ياد آوردن ندارد و تنهاهنگامي كه در آينده دوباره با آن جوي روبرو مي شود، از گذركردن از آن پرهيز خواهد كرد. بنابراين، حافظه انسان را "كُنشي"، و حافظه جانوران را"واكنشي" ميتوان خواند.

دنبـــــاله...


Post a Comment

Wednesday, May 17, 2006


مغز انسان : آفرينشگاه انديشه و خيال 


بخش نخست:

مغز انسان كارگاه انديشه ورزی و خيال پردازی اوست. اين كارها را مغز درپرتو نقش زيستياری خود كه هماره سازگارتر كردنِ تن و جان انسان با زيستبوم اوست انجام مي دهد. اگر چه مغز، اين پديده بسيار پيچيده و شگفت، توانايی پرده برداری از بسياری از رازهای هستی را دارد و با آشكار نمودنِ پيوندهای پنهان، انسان را با گوهرِ بسياري از پديدارهاي جهان آشناتر كرده است، اما بااينهمه، اين كلافِ درهمِ گوی گون، براي راهنمايي انسان در طبيعت و گره گشايي از گرفتاريهاي زيستبومي پديد آمده است و همه تواناييهاي آن، ريشه در نقش زيستياري آن دارد. اين نقش، با دگرگون شدنِ شرايطِ ريستي،ساختارِ مغز را دگرگون مي كند.

دنبـــاله


Post a Comment

Tuesday, May 16, 2006


هنر نزد ِ ايرانيان است و.... 


ما مردم ساده ای هستيم. ساده ترهم شايد. آنسان ساده که خودمان را زرنگترين مردم دنيا می شماريم. برخی می گويند که ما از خودمان هم زرنگ تريم. اين پنداره ويژه همه آنهايی ست که نمی توانند از نقطه ناممکن به خودشان بنگرند.
- نقطه ناممکن!؟
- يعنی نقطه ای بيرونِ از کيسه تن ِ خود. يعنی اين که از تن خودت بزنی بيرون و چند قدم از خودت دور شوی و به خودت بنگری. آنگاه می توانی از چشم انداز ديگران به خودت نگاه کنی.

بله، ما مردم بسيار خامی هستيم. البته ما تنها نيستيم ها. خوشبختانه و يا بدبختانه، خامی انحصاری نيست. اما خب، ما هم هستيم. ديروز و امروزمان هم همين را می گويد. مردمی ساده و خام و نافرهيخته. با شما نيستم ها. گمان هم نکنی که دارم ناسزا می گويم. نه.مرادم اين است که ما آمادگی زندگی در دنيای بسيار پيچيده کنونی را نداريم. همه چيز برايمان زود تعريف می شود. زود آشنا می شود و رمز زدايی می گردد. ما همه چيز را زود ياد می گيريم. دير هم می فهميم که زود ياد گرفتن می تواند کار دست آدم بدهد و ميانبر زدن افت و خيزدارد و گاه بهايی بس گزاف.

امروزه در غرب، سخن از بررسی 360 درجه ای می شود. يعنی که نورافکن ذهن را – با کمک ابزار الکترونيکی - برگرداگرد پديده مورد بررسی انداختن و چشم اندازی چاررويه از آن داشتن. آنگاه دريافته ها از آن چشم انداز گوی گون را با چشمداشت به دستاوردهای دانشی درباره آن پديده، در چرخه استراتژی های پيچيده سنجيدن و سپس پژوهيدن و پالودن پايانداد ِ آن در کميته های رگبارذهنی سُفتن1
اين شيوه بررسی را کجا و شيوه ِ يک درجه ای ما. مايی که خودمان را درجه يک می دانيم و هنر را نزد ايرانيان و بس.
...................
1. Brain Storm؛ نشستی که درآن زبدگان و کارآمدن رشته ای، به پديده مورد بررسی می انديشند و در آن می پيچند و ساعتی با ژرف انديشی، زير و بم آن را می سنجند. خودمانی ترش می شود بند کردن ِ جدی به چيزی، کاری و يا برنامه ای.


Post a Comment

Monday, May 15, 2006


دموکراسی امپرياليستی 


جان استوارت ميل، فيلسوف انگليسى مقاله اى درباره آزادى دارد با همين نام – "درباره آزادى"* كه درآن از چيستى و چند و چون آزاديهاى فردى و پيوند آن با تكاليف اجتماعى سخن رفته است. دراين مقاله، ميل آزادى ليبرالى را بهترين و برترين دستاورد تمدن غربى مى داند و برآن است كه تا جهان از تاريكى نادانى و تيرگى ناتوانى و تباهى تهيدستى بدر آيد، بايسته است كه امپرطورى هاى بزرگ غربى مانند انگليس كه مشعل دار تمدن و پيش آهنگ دانش و بينش وانديشه مدرن اند، هرچه زودترزمينه را براى سرريز كردن اين فرهنگ و تمدن درخشان به ديگر جاهاى جهان فراهم آورند تا سيل آزادى به آبادى و شادى مردم جهان راه گشايد. غربيان – از ديدگاه ميل ـ به پاس روشن روانى و نيك اخترى خويش، بايد ديگر جهانيان را هرچه زودتر، هرگونه كه بايد، از فلاكت فرهنگهاى تباهكارشان رهايى بخشند و آنان را به دوران روشنگرى راهنما شوند.

ميل براين گمان بود كه چون آزادى نمى تواند چيز بدى باشد، پس اگر با زور هم آنرا به ديگران حقنه كنيم، كارى شايسته كرده ايم! براى جان استوارت ميل و همگنان و همگمانان او آزادى پديده اى مقدس و مدرن بود كه جاى پديده مقدس ديگرى، يعنى مسيحيت را گرفته بود. نسل پيش ازميل، با همين منطق پيروان ديگر اديان را با زور وادار به عيسوى شدن مى كردند و دگرانديشان را با نيكخواهى براى آنانان سربه نيست مى كردند تا از افزايش گناهان آنان در اين جهان جلوگيرى كنند.

در جان ِ جان استوارت ميل، ليبراليزم، جاى دين را گرفته بود و وى پراكندن آن را براى همگان سودمند مى دانست و دردستيابى به اين هدف، هر گونه ترفندى را روا مى دانست. از اينرو، پيامبروار، فتوا و فرمان يورش به سرزمين هايى را که او "بربر نشين"، می خواند، صادر مى كرد. در پيشداورى ميل و بسيارانى ديگر از فيلسوفان و نويسندگان غربى در سده نوزدهم ميلادى، اين پذيره نهفته بود كه انسان غربى پرچمدار انسانيت و راهگشايى بسوى آينده است و بايد كه بپاس اين برترى ذاتى، جهانيان را بسوى رستگارى راهنما باشد.

اگرچه امروز بيش از يك سده اززمانى كه ميل اين مقاله كذايى را نوشته است مى گذرد و در غرب، كسى كه كسى باشد، آشكارا با سخن و انديشه ميل همراى و همگمان نيست، اما رفتارسردمداران حكومتى برخى از اين كشورها به گونه اى ست كه گويى آنان همچنان پيرو اين فيلسوف نژاد پرست اند. شگفت انگيزتر اين كه امروزه ميل در سرزمين هاى "بربرنشين" نيز پيروان بسيار يافته است.


Post a Comment

Saturday, May 13, 2006


پـُـرسـش 


در يكى از روزنامه هاى ايران يادى شده بود از كتاب " امتناع تفكر در فرهنگ دينى" نوشته آقای آرامش دوستدار كه چنديست در اروپا چاپ شده است. پيش تر كتاب ديگرى بنام " درخشش هاى تيره" از اين نويسنده خوانده بودم. بيست سال پيش، چند بخش از كتاب كنونى را دوره جديد مجله الفبا كه به همت زنده ياد غلامحسين ساعدى در اروپا در مى آمد، خوانده بودم و با آنكه موضوع نوشته را زمانمند و بهنگام يافته بودم، اما آرامش دوستدار را – كه آنزمان با نام مستعار بابك بامدادان مى نوشت - نويسنده اى تندخو و تلخ جان، با دلى رنجور از حكومت اسلامى يافته بودم. اكنون پس از گذشت بيست سال همچنان بر اين باورم كه دوستدار اگر انديشه تازه و ارزنده اى نيز مى داشت، اين انديشه در گرد و خاك ِ خوى پرخاشگر و زبان زمخت و پر گره او گم مى شد. به گمان من هسته مركزى انديشه دوستدار، هسته اى بى مغز است و شايد تنها چيزى كه نام او را در رديف روشنفكران روزگار ما نشانده است، كينه اش از حكومت اسلامى ايران است.

نام اين كتاب، نكته بنيادى آن نيز هست. نكته اى كه وجود آرامش دوستدار، بعنوان متفكر و فيلسوف ايرانى، گواهى برنادرستى آن است. آخر اگر اين فرهنگ انديشه ستيز توانسته است انديشمندى چنو را بپرورد، پس لابد مى توان به آينده اميدوار بود كه انديشمندان ديگرى نيز در راه باشند!

از گرد و خاك خوى پرخاشگر دوستدار گفتم و بايد نمونه اى از اين چگونگى بدهم. كار دشوارى نيست. در بخش اسلام چيست؟ نويسنده به تفسير رويارويى سعد ابن ابى وقاص و رستم فرخزاد به روايت فردوسى پرداخته است و آورده است كه:

".....فردوسى اسلام را در نهادش به ما مى شناساند و تشكل فرهنگ ما را در چنين نهادى نمودار مى سازد. نهاد اسلامى يعنى گودال توجيد، نبوت، قران و وعد و وعيد كه ما را در خود سرنگون ساخته است. در چنين سقوطى كه از منظر فردوسى در همان نخستين برخورد ايران و اسلام آغاز مى گردد، شيرازه فرهنگى، اجتماعى، فردى و شخصى "ما ايرانيان" از هم مى پاشد و ما در اين پرتگاه همچنان فرو مى افتيم. همچنان فروتر افتادن يعنى در سقوطى مستمر كه تا كنون كه تاكنون چهارده قرن برآن مى گذرد زيستن و باليدن. هر چه در اين دوره رويداده در اين سقوط روى داده است. هر رفتارى كه در ما پديد آمده و نضج گرفته از سقوط در چنين نهادى حاصل گشته است. كليت اين رويدادها در نهاد و چيستى اش اسلامى ست و در بسترش دينيت مطلقه ايرانى. همين است كه ما نه فقط هرگز نتوانسته ايم فروتر نلغزيم....."

اگر اين سناريوى فردوسى را به گونه اى كه آقاى دوستدار بازپردازى و كارگردانى كرده است بپذيريم، ( مى توانيم؟) بازاين پرسش پيش مى آيد كه چه روابط اجتماعى و فرهنگى اى در بالاى اين گودال وجود داشته است كه ما را اين چنين يكباره به درون آن لغزانده است. آنان كه يورش تازيان را وحشيانه ترين تازندگى بر درخشان ترين تمدن جهان مىدانند، هر گز از خود نپرسيده اند كه چگونه و چرا اين تمدن درخشان و نيرومند، در برابر يورش مشتى برهنه باديه نشين درهم فروريخت؟ تاريخ همان است كه هست نه آن كه ما مى خواهيم باشد. تاريخ بلندا و پست ندارد، اين ماييم كه دامنش را چين مى دهيم و با اين كار چنان مى كنيم كه ديگران بجاى داورى درباره تاريخ به داورى درباره ما بنشينند.


Post a Comment

Friday, May 12, 2006


پنـدارهای شگفت 


يکی از شگفتی های روزگار ما اين است که پنداره ها ی همگانی نادرستی در ذهن انسان می نشاند که به گمان من ريشه بسياری از ناخوشی ها و کژی ها و مژی های رفتاری و کرداری انسان مدرن است. چند تا ازاين پنداره ها را برمی شمارم تا منظورم روشن تر شود.

1. اين که هرکسی می تواند و بايد خميره خود را در کارگاه های آمورشی - يعنی دبستان و دبيرستان و دانشسرا و دانشگاه – بورزد و پرورش دهد. شمار فزاينده مردودين و واخوردگان اين نهادها گواهی برنادرستی اين پنداره است. سرخورد گان سيستم های آموزشی ، نه تنها بهترين و سازنده ترين دوران زندگی خود را تباه می کنند، بلکه داغی از اين شکست بر دل می گيرند که در بسياری از آنان زمينه ساز عقده های بزرگی در بزرگسالی می شود. همه کودکان درجاهايی که دسترسی به آموزش وجود دارد، با روياهای رنگين به دبستان می روند و بسيارانی از اين همه، با کابوس های سنگين، به لشکر بی کاران و خيالبافان می پيوندند.


2. اين که انسان بايد همه برآيندها و نيازهای زندگی شهری را تاب بياورد و خود را برای رويارويی با گرفتاری های آنها آماده کند؛ خدمت سربازی، گواهينامه رانندگی، کنکور، بچه داری، عيالواری و......،

3. اين که فرد بايد همه- فن- حريف باشد، از توانايی سوارکردن و راه انداختن ِ کامپيوترگرفته تا باز کردن راه بسته آب در دستشويی. از پرکردن فورم های اداری تا سخنرانی در جمع.


يکی از اين پنداره های نادرست هم اين است که هرکسی می تواند نويسندگی کند. درست است، اگر ابزار کار را داشته باشد می تواند. اين کار، ابزار زيادی نمی خواهد؛ قلمی وکاغذی و نويسنده ای و سپس چيزی برای نوشتن. اما در بيشتر نوشته های فارسی، انگاراين دو نياز آخری – نويسنده و ايده - وجود نداشته است. اين که کسی خيال کند که آشنايی با زبانی برای نوشتن به آن زبان کافی ست، يکی از بزرگترين پنداره های نادرست اين روزگار است. از آن شگفت تر اين که کسی بدون داشتن سختی برای نوشتن، دست به اين کار بزند


Post a Comment

Wednesday, May 10, 2006





Monday, May 08, 2006


پيـرامون ِ زبان فارســی 


9. نظـم و نثـر

قالب زبان شعر فارسی تا پيش از پيدايش شعر نيمايی، نظم بود. اهميت شعر در فرهنگ فارسی سبب شده است که نثر در زبان فارسی در واکنش به نظم تعريف شود. چنين است که مراد از نثر، نوشته ای ست که نيازی به وزن و قافيه و رديف ندارد. اين چگونگی، پيش پندارهای چندی را با خود آورده است که پايانداد ِ آنها سبب شده است که نثر فارسی کنونی، رسانه ای ناکارآمد برای ترابری و واسپاری مفاهيم و گفتمانهای زبانی به ديگران و به ديگر زمان ها باشد. يکی از دلايل اين که ما امروز اين همه نوشته بی معنی داريم همين است. نثربی هنجار، بازتاب نظم فارسی بر نثر اين زبان است.

دنبـــاله...


Post a Comment

Wednesday, May 03, 2006



نبض‌ِ طبيعت‌ با پرِ پروانه‌ می‌ زد
آسمان‌ آسوده‌ و آبی‌
هوا خوش‌
آفتاب‌ و آب‌
در هم‌ بر هم‌ و روشن‌
چراغ‌ِ زندگی‌ می‌ سوخت‌

ـ "بايد لحظه‌هايی‌ را
برای‌ روزهای‌ ابری‌ِ نمناك‌
بردارم‌
برای‌ خواب‌ های‌ سردِ بی‌ رويا"

صدا می‌ گفت‌.

- "بايد خوشه‌ای‌ ارديبهشت‌
از خاك‌ بردارم‌."

حباب‌ِ نازك‌ِ شادی‌
كدر می‌ شد

صدای‌ يادِ فردا بود

- تُف‌ بر تو
گرازِ آز و انبازی‌
و در من‌ چيزی‌ از خواب‌ِ لجن‌
از طرح‌ِ روياهای‌ شيرين‌ِ تو می‌ گويد

- ببين‌!
روزی‌ چنين‌ شيرين‌
چگونه‌ پيش‌ِ تو از سكه‌ می‌ افتد!!


سكوت‌ِ سبزِ بی‌ پيرايه‌
می‌ پژمرد
تكان‌ می‌ خورد
آب‌
از
آب‌
شورِ شعر می‌ افسرد
و خشمی‌ خشك‌
در من‌ شعله‌ می‌ افروخت‌
چراغ‌ِ زندگي‌ می‌ سوخت‌


Post a Comment
Free counter and web stats