DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> گـُوبـــاره <$BlogRSDUrl$>

گـُوبـــاره
 

Tuesday, February 28, 2006


افسونباری ژن و افسونکاری دين 


همه دين ها و آئين ها از رفتارها و کردارهای ژنتيک انسان سود می برند و از آنها در افسونکاری بهره می جويند. ذهن انسان بويژه انسان امروزی، سبب جوست و به هر آنچه که بی سبب روی می دهد، خيره می شود و اگر پاسخی نيابد در شگفت می شود. شعبده بازان با چشمداشت به اين رفتارِ ذهن انسان کار می کنند و هر تردستی و افسونگری با ته مايه ای از اين چگونگی شکل می گيرد. پيامبران نيز با توجه به اين ويژگی ذهنی، معجزه را گواهی بر راستی ادعای خود می دانسته اند.

پستانداران با نوازش آرام و رام می شوند و انسان که دسته ای از اين رسته است، نيز. نوازش، نخستين دريافت نوزاد از مادردرهنگام آمدن به جهان است. دريافتی که هنگامه آمدن به جهان را آسان می کند و هراس نوزاد را کاهش می دهد و او آرام می کند. گرمای اين مهر، تن پوش جان آدمی می شود و تا پايان هستی، او را اميدوار می دارد. جهان، جايی سرد و سياه و سنگين است و ما را همين آتش هماره مانا، افراشته و افروخته و اميدوارمی دارد. نوازش، کليد انبان عاطفه انسان است (*) . انسان چون ديگر پستانداران، با نوازش مجاب می شود. چنين است که مکان های مقدس را با ساختمان هايی دلنواز و با کاربرد ِ آينه و نور و عطر و گل و گياه و آب پرداختی نوازشگر و روان گردان می کنند.

آيا هزگز از خود پرسيده ايد که چرا در کنار هر واحه خوش آب و هوايی، کليسايی، کنشتی، معبدی، زيارتگاهی و يا نيايشگاهی هم هست؟ برای اين که نيروی روان گردان طبيعت اين سرزمين ها، به حساب معجزات آن زيارتگاه ها و خدايان و اديان وابسته بدانها گذاشته شود. با اين حساب، اديان آبروی خود را در اذهان همگانی از رفتارها و کردارهای ژنتيک ما می گيرند. يعنی هرآنجه را ما خوش می داريم، به خود می چسبانند و نسبت می دهند تا ما خوشداشت های خود را به حساب "کرامات" و "برکات" آنها بگذاريم. چنين است که بزرگترين شب سال، شب ميلاد مسيح می شود و گل سرخ را "محمدی" نام می نهند و خورشيد و ماه و ستارگان را ردَ پای قدسين می خوانند و آفتاب را پرتو ايزدی. نيز چنين است انتساب رو و بوی خوش به پيامبران و امامان و بستگان آنها.

افسونباری ژن، سرچشمه افسونکاری دين هاست.

.................
(*) . ياد ِ شعری از ژاله اصفهانی افتادم که در آن آورده است:
مرا نوازش و گرمی به گريه می آرد

مرا به گريه نيار


Post a Comment

Saturday, February 25, 2006


نـگرش ايرانی 


بخش دوم

نگرش ايرانی، مفهومی فرهنگی، پيچيده، و چند رويه است که برآيند های آن را بايد در رفتارهای جمعی، هنجارهای همگانی، رويدادهای تاريخی، انگاره های زبانی، و نيز در ادبيات و هنر وشهرسازی وهمچنين شيوه آيش و روش و روش پديدارها و انديشه ها و روندها پی جست. سازه های سازنده اين نگرش؛ ذهنيت پيرامونی، فرهنگ بسته تهيدستی و بيدادگری، ذهنيت پيرامونی و افسانه باوری ست. اين همه را در باره نگرش های ديگر نيز می توان گفت، اما چيزی که اين نگرش را ايرانی می کند، تاريخ ايران زمين و ويژگی های زيستبومی ايران است.

ذهنيت پيرامونی

کشورهای جهان کنونی را می توان به دو گروه بخش بندی کرد؛ کانونی و پيرامونی. کشورهای کانونی آنهايی هستند که خود را گردانندگان جهان می دانند و اين چگونگی را حق طبيعی خود می دانند. اين کانون گستره ای سياسی ست که دربرگيرنده کشورهای اروپای غربی، آمريکای شمالی، استراليا و اسرائيل است. البته اين روزها چند کشورديگر مانند چين ژاپن و هند نيز، با چشمداشت به توانمندی های فزاينده ِ صنعتی و اقثصادی خود، در پی پانهادن اين گستره اند.

ذهنيت مردم کشورهای کانونی، روانشناسی ويژه ای دارد که آن را از ذهنيت ديگر مردم جهان جدا می کند. اين روانشناسی، پنداره های ناگفته و نانوشته ای را در ذهن مردم کشورهای کانونی شکل می دهد که يکی از آن ها، " پنداره برتری ذاتی"1 نام گرفته است. اين پنداره، سبب می شود که غربی ها خود را به گوهر بهتر و برتر از ديگران بدانند و بر بالاترين پله از نردبان انسانيت بپندارند. چنين است که مردم کشورهای کانونی، پيرامونيان را در همه زمينه ها فرو دست تر از خود می خواهند. اين چگونگی را هر روز و شب در رفتارهای سياسی و اقتصادی و فرهنگی آنان می توان ديد. همين امروز در خبرها آمده بود که بسياری از سياست مداران امريکايی ناخرسند از واگذاری اداره چند بندر امريکا به شرکتی از امارت عربی هستند. البته اين شرکت انگليسی ست و سالهاست که اداره اين بندرها را در دست داشته است و تنها سهام آن دست بدست شده است. اين هياهواز آنروست که غربيان در ژرفای انديشه خود، ديگران را ناتوان از اداره امور جهان می دانند و هماره آنان را در چرخه اقتصاد جهان، مصرف کننده می خواهند.

ذهنيت پيرامونی، ذهنيتی از پايين به بالا، خود خُرد بين، رشک بر و بُحران زاست. اين ذهنيت، از انسان زينده ای ناموزن و گيج و گمراه می سازد که هيچ چيزش سر ِ جای خودش نيست. روانشناسی ذهنيت پيرامونی دارای دو ويژگی اساسی ست؛ "خيز و گريز" و "خيز و ستيز". 2 اين دو ويژگی ريشه در کردارهای پايدار برآيشی جانوران دارد و مليون سال است که به فهرست کردارهای زيندگان افزوده شده است. هنگامی که جانوری با چيزی تازه رويارو می شود، يا بر می خيزد و از آن می گریزد و يا بر می خيزد و با آن می ستيزد. جانوران آگاهانه چنين نمی کنند بل، که هزاران سال زندگی بر روی زمين، اين کردار را به فهرست رفتارهای ژنتيک آنها افزوده و اکنون بی که بدانند، چنين می کنند. اين کردار در انسان نيز زمينه ای ژنتيک دارد و او نيز در هنگام خطر تپش قلبش افزايش می يابد و شکر خونش بالا می رود و هشياری اش چند چندان می شود تا يا با خطر بستيزد و يا از آن بگريزد.

مردم سرزمين هايی که فرهنگ خود را فرودست تر از فرهنگ غربيان می دانند، واکنشی اين چنين در رويارويی با آن نشان می دهند.

(دنباله دارد)

......................................
1. Assumption of natural superiority
2. Fight or Flight Principle


Post a Comment

Wednesday, February 22, 2006


نـگرش ايرانی 


نگرش انسان، ساختمايه ای از خِرَد و عاطفه دارد. آميزه اين دو ساختبار سبب می شود که هر فرد، نگرشی ويژه خويش داشته باشد. با اين همه، چون خرد و عاطفه، در بستری فرهنگی می رويند و می رويانند، پروردگان ِ هر فرهنگ، نگرشی همگون به هستی دارند. اين نگرش، تاريخمند است و در هر دوره شکل ويژه ای دارد. در روزگار ما، اگر بپذيريم که چيزی بنام " نگرش ايرانی" به هستی وجود دارد، اين نگرش را بايد در رفتارها و کردارهای جمعی ايرانيان پی جست. چنين چيزی اگر هست، بايد هفت جوشی پيچيده باشد.

اگر پنداره وجود ِ نگرش ايرانی را بپذيريم، نخست بايد چيستی آن را بشناسيم و سپس آن را تعريف کنيم و سپس تر بگوييم چه چيز و يا چيزهايی اين نگرش را از نگرشهای ديگر جدا می کند. يکی از راه های شناسايی اين چگونگی، بررسی تاريخ است. اگر تاريخ ايران نشان دهنده رويدادهايی ويژه حوزه فرهنگی اين سرزمين باشد، آنگاه شايد بتوان نگرش ايرانی و برخی از سازه های سازنده آن را با بهره وری از تاريخ، شناسايی کرد. تاريخ ايران نشان می دهد که برخی از رويدادهای اين کشور بويژه در سده گذشته، ويژه ايران است و در تاريخ سرزمين های ديگر ديده نمی شود. من به سه نمونه از اين رويدادهای ويژه بسنده می کنم و رشته انديشه در اين باره را به شما وامی گذارم.

يکی از اين رويدادها اين است که به گواهی تاريخ و جُستاوردهای باستان شناسيک، دوهزار و پانصد سال پيش در ايران سخن از آزادی انسان در رفتار و کردار و دين و آئين بوده است. اما امروز..... چه بنويسم که شما بدترش را نشنيده و يا نخوانده باشی؟ چنين چيزی بايد ويژه ايران باشد.

يکی ديگر از رويدادهای ويژه ايران اين است که کلنگ ِ اولين چاه نفت در خاورميانه در ايران زده شد. و نخستين بشکه نفت از اين سوی جهان نفت ايران بود که بسوی انگليس روانه شد. خب، اين رويداد کوچکی نبود. من در اينجا به بررسی بازتابهای اين رويداد نمی پردازم و آن را به شما وامی گذارم. اين پيشاهنگی تاريخی چه رد پايی در تاريخ و فرهنگ و نگرش ايرانی نهاده است؟ شما بگوييد.

يکی نمونه ويژه ديگر نيزخيزش و کوشش مردم در روزگار کنونی در پی ريزی ِ انقلابی برای بازگشت به گذشته ( انقلاب اسلامی)، سالها پس از انقلابی برای رها شدن از گذشته و رهسپاری بسوی آينده (انقلاب مشروطيت) است. اين هم يکی از رويدادهای ويژه تاريخ ماست که شايد در جهان بی همانند باشد. چنان بی همانند که فيلسوف بزرگی چون ميشل فوکو را بر آن داشت تا سال های پايانی عمر پربار خود را وقف آن کند. فوکو برآن بود که اين نخستين انقلابی ست که مردم در آن خواستار معنويت بهتر هستند و نه ماديت. انقلابی فرهنگی و نه اقتصادی. باز هم پرداختن به برآيند های اين رويداد را به شما وامی گذارم.

اين همه را نوشتم تا بگويم که پس می توان از پديده ای بنام " نگرش ايرانی" سخن گفت. پس می گوييم.
در گذشته من در جايی درباره " وانهاد سه گانه"، نوشته ام و فرهنگ ايرانی را ترکيبی از هنجارهای سه فرهنگ؛ ايرانی، اسلامی و مدرن دانسته ام. امروز فکر می کنم که در رفتارها و کردارهای کنونی ما، رد پايی از فرهنگ ايران باستان وجود ندارد. بدبختانه فرهنگ استخوان ندارد که فسيل از خود برجا بگذارد. از اينرو آنچه ما از فرهنگ باستان داريم، چندی و اندی افسانه و سنگ نوشته است که کمک چندانی به روشنگری پرسش های کنونی ما نمی کند. آنچه امروز و اکنون در کشور ما تاريخ ساز است، اسلام و مدرنيت و رويارويی اين دو و کشمکش های ناشی از اين رويارويی ست.

(دنباله دارد)


Post a Comment

Monday, February 20, 2006


چنـد شعر کـوتـاه 


1.

باران چه دارد به دريا بگويد
که دريا،

می رمد
موج
در
موج
از رسيدن
باران چه دارد بگويد به دريا؟


***

2

اين شهر نقاشی کيست؟
.......!
...!؟
راهی به فردا ندارد.


***
3.

سلام بر گل ِ سُرخ
که آتشبان ِ آبسالان ِ جهان است
روزنه ای روشن
به راز رويش ِ خورشيد

سلام بر گل ِ سُرخ
که ترجمان جان است

***

4.

وای اگرجوی جنون در جان من جاری نمی بود!
***

5.

از تنگنای کدام دوزخی
که زمين با نفيرتو برهنه می شود از بهار
ودل در گذار تو سنگ مى شود؟

پاسدار کدام ترانه ای
که زخمه های چنگ
در هوای تو به چرک می نشيند؟

وامدار ِ کدام سرگذشت
که پيش آهنگ کاروانت
خون و خنجر است؟

از دوزخ كدام گناهى
كه عشق را در بهشت تو جايى نيست!؟!؟


Post a Comment

Sunday, February 19, 2006


کـُنش يا واکـُنش 


اگر تئوری بيگ بنگ را بيذيريم، می توان گفت که هرآنچه از آغاز پيدايش جهان تا کنون روی داده است، واکنشی بوده است از شکل گيری کهکشان ها در ابر سنگستان کيهان گرفته تا جرقه هر نکته تازه ای در ذهن من و شما. يعنی هر کاری که ما می کنيم، واکنشی مايه ور از بازتاب های آن اَبَر کُنش ِ آغازين است.

يکی از برآيندهای واکنشی پنداشتن جهان و کار آن، اين است که اختيار را انسان گرفته می شود و او را از پاسخگويی به رفتار و کردارش بی نياز می سازد. بزرگترین گرفتاری انسان با اين انديشه اين است که نمی توان آن را در بوته آزمايش سنجيد. با اين همه، به آسانی نيز نمی توان از کنار آن گذشت.


Post a Comment

Friday, February 17, 2006


رويـداد ِ هيـچ – در – هيـچ 


رويدادهای اين چند روزه در واکنش به کاريکاتورهای پيامبر اسلام، بازتابی زيانمند برآينده جهان ِ پيرامونی و بويژه کشورهای اسلامی خواهد داشت. البته اين بازتاب برای کشورهای غربی نيز سودی نخواهد داشت و می توان آن را رويدادی، "هيچ – در- هيچ"*دانست. اما زيانمندی اين بازتاب برای مردم آزاديخواه کشورهايی که در چنبر ستم حکومت های خودکامه گرفتارند، بسی بيشتر خواهد بود.

حکومت های خودکامه هماره در پی بهانه ای برای مبارزه با خواسته های مردم در راستای محکم تر کردن جای خويشند. مبارزه با دشمن خارجی بهترين بهانه ای ست که دست اين حکومت ها را برای سرکوب کردن آزادی خواهان باز می گذارد. رويدادهای چون چاپ کاريکاتورها در رسانه های غربی، نه تنها به حساب بی بند وباری سيستم های دموکراتيک گذاشته می شود بل، که شاهان و شيوخ عرب را نزد مردمی که آنان را هرزگان بيهوده زی می پندارند، به پاسداران ارزشهای اسلامی بدل می کند.

گرفتاری بزرگ کشورهای پيرامونی، بويژه کشورهای خاورميانه که ميدان دار ِ شصت در صد از نفت جهانند اين است که چاره ای جز روی آوردن به دموکراسی ندارند. اما شوربختانه نادانی و ناآگاهی بخش بزرگی از مردم اين بخش از جهان، آنان را بی خبر از اين چگونگی می دارد و از هريک سنگی بر سر راه آزاديخواهان می سازد و در فلاخن تکبير و تکفير می گذارد و بسوی هر نيکخواه پرتاب می کند.


..............................
"هيچ – در- هيچ" را در اينجا در برابر ‘Zero sum’ آورده ام. اين گفتمان، اشاره به بازی و يا رويدادی دارد که کسی را از آن سودی نيست و در آن همه بازی کنند گان و يا کسان درگير، بازنده اند. اين برابر گذاری را با يادداشت ِ اين شعر حافظ آورده ام:
جهان و کارِ جهان جمله هيچ در هيچ است هزار بار من اين نکته کرده ام تحقيق



Post a Comment

Sunday, February 12, 2006


پـايـان ايدئولوژی 


بسياری از کسانی که از پايان ديدگاه های ايدئولوژيک سخن می گويند، شايد از اين نکته ناآگاهند که اين چشم انداز، خود ايدئولوژيک و ارزشداورانه و بی پايه و" خر- رنگ - کن"، است. پايان ايدئولوژی، يعنی خاموشی باورهايی که در چند سده گذشته، برتری ايدئولوژی حاکم بر جهان را به پرسش گرفته بودند.

اما نه، اين گفتمان بازتابی از پايانداد جنگ سرد است و پس پايان ايدئولوژی يعنی، پيروزی چنگ سرد به سود آمريکا! يعنی پذيرش ايدئولوژی فرمانروا بر جهان. يعنی تهی خواستن ِ ذهن انسان از آرمان و آرزو. وگرنه تا انسان برروی زمين است و تا جهان به گونه ای ست که هست، سخن از پايان ايدئولوژی، سخنی شعاری و معناست. تا زمانی که سازه های سازندگی، يعنی هرآنچه انسان برای ماندگاری نياز دارد - خوراک و نوشاک و پوشاک و خانه و خرت و پرت هايی که در آن بايد داشت - کمياب است، انسان نيز ناگزير از نگرش به هستی از ديدگاه ايدئولوژيک است. در حقيقت اگر اين کميابی نبود، نه تنها انسان نيازی به ايدئولوژی نمی داشت بلکه بسياری از رشته ها مانند اقتصاد و بازرگانی و حسابداری و اينها نيز پيدا نمی شد.

کميابی سازه های سازندگی سبب می شود که هر فرد در پی ِ ترفندی برای دسترسی بيشتر بدانها باشد. ايدئولوژی، مجموعه ای از اين ترفندهاست. يعنی برنامه ای برای دسترسی بيشتر به موادی مورد نيازانسان. يعنی برنامه ای برای بهتر و بيشتر زيستن. اين برنامه هيچ گاه آشکارا ديده نمی شود و گاه در ابر ابهامی از مفاهيم ِ تعريف ناپذيری مانند؛ معنويت و رستگاری و بهروزی پيچيده است.

هر ايدئولوژی تاريخ و ساختار ويژه خود را دارد و در راستای سود ِ گروه ويژه ای شکل می گيرد. هيچ ايدئولوژی را نيز نمی توان بسود همگان پنداشت، اما بسيارند ايدئولوژی هايی که برای همگان زيانمندند. هدف من در اينجا بررسی سود و زيان ايدئولوژی ها نيست، بلکه می خواهم بگويم که پنداره پايان تاريخ و ايدئولوژی، خود گونه ای باور ِ ايدئولوژيک است که امروزه در جهان گل کرده است.


Post a Comment
Free counter and web stats