DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> گـُوبـــاره <$BlogRSDUrl$>

گـُوبـــاره
 

Monday, June 25, 2007


درســــراچه اکـنون 


حـوصله آب ديـگه داشـت سـر می رفت
خودشو می ريخت تو پاشوره در می رفت
(فروغ فرخزاد)

12. پژواک

در وصيت نامه آيت الله العظمی فاضل لنکرانی که هفته پيش از دنيا رفت، آمده است که: "میل دارم كه در لندن كه دروازه دنیا و خانه دوم همه كشورها است مؤسسه‌ای برای ترویج مكتب اهل بیت علیهم السلام و نشر معارف شیعه اثنی عشریه تاسیس گردد."

بی که بخواهم اين سخن آيت الله لنکرانی را بررسم، بايد بگويم که از اين جمله معناها می برگرفت و بر آن کتابی – و شايد کتاب هايی – می توان نوشت.

***

13. تنگ چشمی

ساختار ذهنی ِ بسياری از مردمی که در سرزمين های خشک و دشوار- زی روزگار می گذرانند به گونه ای ست که بيشترينه نيروی ذهنی آنان در راه حسابداری زندگی ديگران هدر می رود. تهيدستی، تنگ چشمی می آورد و مردم را به پاييدن همديگر وا می دارد. اين چگونگی، برآيندی از خوی جانوری انسان است. جانوران هماره همديگر را در ديدرس خود دارند تا اگر به ناگهان يکی از آنان به لقمه چربی دست يافت، هم راز پيروزی وی را در يابند و هم با جهشی ناگهانی، آن لقمه را از دست و دهان او بربايند. در جامعه انسانی، فضولی و دريده چشمی و گوش و دلسپاری به رمز و راز زندگی ديگران، نمادهايی از اين خوی جانوری در سرزمين های بی گذشت و سرسام آور است.

بازتاب اين چگونگی در ادبيات مردم سرزمين های دشوار- زی، قهرمان کشی ست که خود درخور بررسی جانانه خويش است.

تنگ چشمی يکی از ويژگی های کرداری ِ فرهنگ تهيدستی ست که شايسته بررسی بيشتر در روانشناسی اجتماعی ست.

***

14. پرسش

بی ديده راه اگر نتوان رفت، پس چرا
چشم از جهان چو بستی از آن می توان گذشت
(کليم کاشانی)

***

15. کتابخوانی

در سرزمينی که ميانگين سرانه کتابخوانی سی ثانيه در سال است، نويسندگی همانند شنا کردن در دريايی ست که نيست. کتابخوانی به معنای امروزی آن برآيندی مدرنيسم است. پيش از پيدايش اين دوران، کتابخوانی همگانی نبود و نمی توانست باشد. کتابخوانی درپی پيدايش چاپ پديد آمد. پيش از آن نه کتاب آنچنانی در دسترس بود و نه زمانی برای کتاب خواندن. اين چگونگی پيش آيندهايی دارد که تا در جامعه ای فراهم نشود، کتابخوانی در آن جامعه فراگير و همگانی نمی شود. شوربختانه کشور نه تنها ما هنوز بدانجا نرسيده است بلکه روزبروز نيز از رسيدن به آن زمان دورتر می شود.

***

16. برخی ِ افسون

روان گردانی و وادار كردن غير مستقيم جانوری به كاری باافسونگری و شيفتن، يكی از ابزارهای ستيزِ همارهِ زيستاران با يكديگر برای بهره وری بيشتر از فرآورده های طبيعت است كه بيشتر كاربردی درون ـ نژادی دارد. پرنده ای كه با آواز خوش خود، دل از جفت خويش می برد و كام از وی می ستاند: موری كه با پراكندن افسونبويي، لشكری از موران را به كار وا می دارد؛ گُلی كه با رنگی چشم گير و ژرف و افسونبار، پروانه ها را بسوی خود می كشاند و به گرده افشانی می گمارد؛ ماری كه با خيره شدن در چشمِ پرنده اي، آن را خواب ميكند و می بلعد؛ مادينه ميمونی كه با نمايش نشيمنگاه خود به ميمونهای نر،آنها را شيفته خويش می سازد و مُجاب می كند؛ گياهی كه با خارهای خود جانوران را از دست زدن باز می دارد؛ تاری كه مگس را در تورِ می اندازد؛ زنبوری كه با رقصِ خود به لانه زنبوران ديگر راه می يابد و.....، بر و دوشی كه دل و دينی می بَرَد، همه نمونه هايی از روان گردانی و افسونگری گياهان و جانوران است. چنين است كه " زيرِ شمشيرِ غمش رقص كنان" می رود.


Post a Comment

Thursday, June 14, 2007


هــزار دلی 


در دروزخ مارهايی هست که دوزخيان از دست آن ها به اژدها پناه می برند.

پيش تر گفتيم که روزگار ما روزگار کژيها و مژيهای فکری و فرهنگی ست. البته شايد هميشه چنين بوده است، اما اين چگونگی، امروز چنان کلاف درهم ِ دست وپاگيری شده است که گويی خِرَد ِ فرد در بسياری از زمينه ها و گرفتاريهای روزمره، به تنهايی توانايی تميز دادن راه را از چاه ندارد. اين کلاف برای مردم سرزمين های پيرامونی دست و پاگيرتر است. از اينرو شايد با انديشيدن درباب و باره هيچ موضوعی نمی توان به نتيجه درستی رسيد.

چـــرا؟

نخست ازآنرو که کوران بحران های اجتماعی و فرهنگی، توانايی شناسايی پرسش های اساسی را از انديشنده می گيرد. ذات بحران های فرهنگی و اجتماعی چنان است که در آن ها نيک و بد و زشت و زيبا، هريک خود را برترين گزينه نشان می دهد و انسان را به پذيرش می خواند. اين چگونگی سبب می شود که گيرها و گيرنماها جايگاهی يکسان در ديدرس مردم داشته باشد و صورت مسايل اساسی را چنان درهم و برهم و گوريده بنمايد که کسی را يارای تميز نيک از بد و راست از ناراست آنها نباشد.

بله، آسمان فرهنگ بحرانی، جولانگاه شهاب های دروغين و شعله های شلاقی شعبده بازان شب پرستی ست که دوغ و دوشاب را درهم می خواهند. اين خواهش، هنگامه های دروغينی را سبب می شود که خاکستر آنها سالها و گاه سده ها در چشم ِ جان و جهان مردم می پاشد و راه بر آزادی و آبادی و شادی می بندد.

ديگر آن که بحران های فرهنگی و اجتماعی، بُرداری بيرونی دارد که از راه واردات فرهنگی به پيچيده تر کردن گرفتاری ها کشيده می شود. اين بُردار، بخودی ِ خود هيچ بدی ندارد و اگر واردات فرهنگی آزادانه در کشاکش داد و ستد فرهنگی روی دهد، اهرمی سودمند برای دگرگونسازی و ای بسا که بهنمايی جامعه نيز گردد. اما در سده گذشته اين چگونگی برای همه کشورهای پيرامونی، جاده ای يکسويه از سوی غرب بوده است و ازآن بدتر اين که واردات فرهنگی در بسياری از اين کشورها، زمينه ساز نابودی فرهنگ و اقتصاد بومی بوده است.

اين چگونگی سبب شده است که در بسياری از کشورهای پيرامونی، جهان از ديدگاه نيک و بد غربيان که اکنون ميداندار جهان و گردانندگان آنند، ديده شود* و پرسش های اساسی جامعه، پرسش نماهايی باشد که هيچ پيوند خرد پذيزی با آن جامعه ندارد. نمونه ايرانی اين گونه پرسش، مجموعه پرسش هايی بود که ده سال پيش درباره ايران در سال 2000 می شد. اين سال اگر چه آغاز هزاره ای نو در غرب بود، اما هيچ پيوندی با تاريخ و فرهنگ کشور ما نداشت و ما در 1381 تقويم جلالی بسر می برديم که تفاوت چندانی برايمان با چند سال پيش و پس از آن نداشت.

ديدن جهان از چشم انداز ديد ديگران، پديده تازه ای نيست. در گذر تاريخ، همه آئين ها با آهنگ دگرگون کردن مردم جهان و ديدگاه آنها از خاستگاه خود به ديگر سرزمين ها يورش برده اند. اما آنچه آئين جهانگير کنونی را از همتايان گذشته خود جدا می کند، بی همتايی آن است. اگرچه اين آيئن نيزمانند آئين های ديگر افسانه های خود را دارد، اما آبشخوراين افسانه ها، انديشه ها و آرمان های مدرن است و هيچ پيوندی با افسانه های پيشين ندارد. همين نو بودن آنها سبب شده است که سازمان ذهنی ما توان بررسی و برانداز کردن چند و چون بنيادهای ارزشی اين افسانه ها را نداشته باشد.

چهارم آن که روياروِيی هماره کهنه و نو در جهان کنونی درگيری های ذهنی تازه ای پديد آورده است که بخودی خود درست انديشی را دشوار می کند. اين گونه است که به گمان من انسان پيرامونی امروزی بايد درباره يافته های ذهنی خود با دو دل – بلکه هزار دل – باشد و در همه انديشه های خود با ديده ترديد بنگرد.

..............
*Paradigm shift که به زبان فارسی ساده می شود، جور ديگر ديدن.


Post a Comment

Wednesday, June 06, 2007


مــولـوی چه می گويد؟ 


(پاسخی به پرسشی)

عـقل اگـر سلـطان ِ اين اقلــيم شـد
همچـو دزد آويخـته بر دارِ ماست
(مولوی)

مولوی در سال 1273 ميلادی از دنيا رفت و با اين حساب 734 سال است که سخن تازه ای نگفته است. او هرچه گفتنی داشته است، در دوران زندگی اش به زيبايی گفته است. گفته های مولوی که سروده های زيبای اوست، از جنسی نيست که بتوان امروزه از دل آنها نسخه های سياسی و اجتماعی بيرون کشيد و دستمايه ای راهبردی فراهم ساخت. پس اگر مراد ما از اين " چه می گويد؟" سياسی و اجتماعی ست، به گمان من نه تنها مولوی که هيچ يک از گرانان گذشته ما هيچ پيامی ورا ادبی برای امروز و فردای ما ندارند. اگر رودکی و فارابی و ابن سينا و مولوی و حافظ و سعدی را سرمايه های فرهنگی می خوانيم، بايد به ياد داشته باشيم که اينان سرمايه های فرهنگی موزه ای ما هستند، همانگونه که تخت جمشيد و عالی قاپو و شاهنامه و موسيقی ايرانی.

در روزگار ما سرمايه هايی از اين دست، کاربردی ديرين شناسی و جهانگردی دارند. اين که برخی از نويسندگان ما برآنند که ما با دست يازی به آثار و افکار کسانی چون مولوی و حافظ و سعدی و ابن رشد و ملا صدرا می شود به ساختن و پرداختن امروز و آينده کشورمان بپردازيم، خام خيالی و خطاست. گيرها و گرفتاری های امروزما از جنسی ست که پرداختن بدانها از چشم انداز پيشينيان راهی به جاِيی نمی برد. اگرچه ما بايد امروز ارج گذارِ شعر مولوی و حافظ و سعدی باشيم اما هرگز نيز فراموش نبايد کنيم که باورهای آنان از چشم انداز نگرش مدرن، باورهايی خام و خرافی ست و هيچ پيامی برای زندگی امرزو ندارد.


Post a Comment

Sunday, June 03, 2007


درســــراچه اکـنون 


حـوصله آب ديـگه داشـت سـر می رفت
خودشو می ريخت تو پاشوره در می رفت

(فروغ فرخزاد)

5. گذشته

روزگار کنونی مردم کشورهای پيرامونی مانند ايران به گونه ای ست که هر روز پيوند گذشته آنان با آينده گسسته تر می شود. اگر چنين باشد، بررسی گذشته آنگونه که بسيارانی می پندارند، راهگشای آينده نخواهد بود. پيوند گذشته و اکنون و آينده ديريست که در کشورهای پيرامونی ازهم واگسسته است و گذشته در چند و چون امروز آنان نقش چندانی ندارد و بازتاب آن بر آينده روز بروز کمرنگ تر می شود.

***

6. برداشت

برابری نشريات و سايتهای فرهنگی درونمرزی و برونمرزی نشان می دهد که ذهن و زبان بسياری از نويسندگان درونمرزی با زندگی در آن سرزمين همراه و همروند است. اين چگونگی را در نوشته های بسياری از نويسندگان برونمرزی نمی توان ديد. روزنامه نگار و نويسنده در زيستگاه خود، گوشه نشين هم که باشد، باز درگيرتر از همکاربرونمرزی خويش است، بويژه اگر اين همکار، پناهنده و يا مهاجر نيز باشد. او سوژه های خود را از ميدان زندگی روزمره می گيرد، اما همپای برونمرزی وی دانه از داده های ذهنی خود برمی چيند. او از زندگی و گيرو دارها و کارزارهای آن می تواند بنويسد و اين مضمون های فرهنگی و سياسی و ادبی کوک می کند. او برای گذران زندگی می نويسد و اين برای گذراندن زمان. بـله؟

***

7. پذيرش

سگ رامی شده ايم
گرگ هاری بايد
(سياوش کسرايی)

**

8. ناگزير

( تو پرانتز بايد بگويم که نوشتن درباره " گيرها و گيرنماها" را رها کردم. با پوزش از هليا و ديگر دوستان. چنديست به تجربه دريافته ام که وبلاگ جای بازکردن اين گونه بجث ها نيست. از سويی من هم ديگر توان پرداختن به رشته های دراز دامن ندارم.)

***

9. خبر

بررسی های آسيب شناسيک نشان داده است که يک چارم ِ مردم انگليس از بيماری های روانی رنج می برند. شمار بيماران روانی در امريکا نيز چيزی نزديک به همين رقم است. گويا روان پريشی در ميان مردمی که از تيره انگلو سکسون (انگليسی تبار) هستند، بسی بيشتر از ديگر دسته ها و رسته ها و تيره های ديگر است. از اينرو بيماری های روانی درکشورهای انگليسی زنان، بويژه انگليس، امريکا، کانادا، استراليا و نيوزيلند، بيشتر از ديگر کشورهای جهان شناسايی شده است.

اگرچه چيستی اين چگونگی روشن نيست، اما هرکسی آن را از ديدگاه سياسی خود به گونه ای تفسير می کند. يکی سرمايه داری را مايه اين رويداد می داند و ديگری فرد گرايی و بی همی مردم اين کشورها را. هم نيزبه فلز خراب انگليسی ها اشاره شده است که البته برای ما ايرانی ها نکته تازه ای نيست!

***

10. دريافت

حقيقت افسانه ای هم دست کمی از حقيقت تاريخی ندارد. دارد؟ شايد بهتر است بگوييم که حقايق تاريخی هم چندان حقيقی تر از جقايق افسانه ای نيستند. اين نکته را من تازه دريافته ام . نه اين که جايی خوانده باشم، نه. خودبخود بدان رسيده ام. می دانم پذيرش آن برای بسياری دشوار خواهد بود. اما بد نيست که اندکی به آن فکر کنيد تا من روزی دوباره به آن برگردم و با آب و تاب فراوان درباره آن بنويسم که چرا و چگونه به اين انديشه بی ريشه رسيده ام.

***

11. ماندن

آنچنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
(سهراب سپهری)

***


Post a Comment
Free counter and web stats