DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> گـُوبـــاره <$BlogRSDUrl$>

گـُوبـــاره
 

Sunday, August 20, 2006


صــد سال ِ آزگــار 


3. جغرافيای خيال و ايدئولوژی

يکی از ژرف ترين پرسش هايی که روانشناسان اجتماعی با آن سروکار دارند، اين است که چگونه آرمانها و ارزش های سياسی در ژرفساخت روانی انسان به ساختارهای عاطفی فرد بدل می شوند؟ به زبان ديگر، چگونه در هر دوران، باورهايی که در راستای سود و زيان ِ توانمندان و فرمانروايان است، به نهانخانه ذهن فرد راه می يابد و صاحبخانه را چنان افسون می کند که اين ارزش ها و آرمان ها را ازآن خود بپندارد و با سود و زيان خود پيوند زند!؟

دنبــــاله



Post a Comment

Monday, August 14, 2006


چـه روزگــار ِ بــدی! 


چه روزگار ِ بدی
کسی نمی داند، چگونه بايد باشد
کسی نمی گويد؛ چرا؟
چگونه بگويد!


درست است، ما در روزگار بدی زندگی می کنيم. روزگاری که در آن کسی بدرستی نمی داند که چگونه بايد باشد. ازسويی اَبَر جهانخوار جهانی، ذهن همه جهانيان را در چنبره افسون خويش انداخته است و همگان را افسون و مفتون خويش نموده است و تشنه در پی سراب می دواند و از سوی ديگر فرهنگ بومی ما فرهنگی کلنگی و ناکارآمد و ناسازگار با دنيای امروز است. اين فرهنگ از پاسخ يابی و پاسخ گويی به نيازهای روزمره ما در دنيای کنونی ناتوان است و برای سر تاقچه گذاشتن و رويا چرانی و فخر فروشی مناسب تر است تا زندگی در جهان درهم و یی فردا نمای کنونی. تجربه تاريخ چند دهه گذشته آزمون گرانی برای ما بوده است. آزمونی که آيندگان تا صدها سال ديگر، تاوان ده آن خوهند بود.

ضرب المثلی چينی می گويد که، " باشد که در روزگاری گيرا زندگی کنی."1 چه آرزوی پرمعنا و بجايی! روزگاری گيرا... روزگاری که انسان آن را ازآن خوند بداند و خود را فرزند آن. روزگاری که کشش های آن و کوششهای انسان در پی ساختن جهانی بهتر و برتر باشد. اما در برابر اين گويه چينی، مثلی فارسی هم داريم که می گويد؛ " در جهنم مارهايی ست که آدم از دست آنها به اژدها پناه می بَرَد." بدبختانه اين مَثَل بيشتر با روزگار ما سازگار است تا آن ديگر.

چه روزگار بدی!

.........................
1. May you live in an interesting time


Post a Comment

Friday, August 11, 2006


صــــد سال ِ آزگـــار 


2. مشروطيت و جغرافيای خيال

آخوند زاده در اينجا از نياز به بازسازی جغرافيای ذهنی ايرانی می نويسد و آرادی خيال را پيش نيازِ پيشرفت می انگارد.

اين نکته که هنوز پس از گذشت صد سال ِ آزگاراز انقلاب مشروطيت، هنوز گرفتاريهای فرهنگی و اجتماعی و سياسی ايران کم و بيش همانهايی است که درآن روزگار بود، گواه تلخی برناکامی و شکست پروژه مشروطيت است.

دنبـــاله...


Post a Comment

Tuesday, August 08, 2006


صــــد سال ِ آزگـــار 


با گذشت سده ای از انقلاب مشروطيت، بسياری ازانديشمندان ايرانی اين صدسالگرد را بهانه ای برای بررسی و بازنگری ِ رويدادهای سده گذشته کرده اند. اين بررسی در روزگار ما بسی بيش از آن که بايد، آب و رنگ و بار ِ سياسی بخود گرفته است و چنين می نمايد که بسياری از رويه ها وسويه های آن دارد در پرتوارزشداوری های زمان پسند و شتابزده شکل می گيرد. البته چاره ای هم نيست. ژرفای رويدادهای تاريخی ِ چند دهه گذشته در ايران، مردم را برآن داشته است تا سرنخ رفتارهای و کردارهای اجتماعی را در تاريخ بپندارند و بکاوند. برخی می خواهند بدانند که؛ "چه شد که چنين شد"، و برخی ديگر در پی آنند که بدانند که؛ " چه بايد کرد که هرگز ديگر بار چنين نشود."

اهميت تاريخ و پرنما شدن ِ بررسی و بازنگری آن سبب شده است که برخی از گروه های سياسی، رفتاری ابزارگونه با تاريخ داشته باشند و در پی بازسازی و بازنوشت آن در راستای برنامه های سياسی خود برآيند. اين چگونگی تازگی ندارد اما آنچه در اين رهگذر می توان گفت اين است که شيوه بررسی و سنجش دستاوردهای مشروطه، به گونه ای که از بسياری از گفته ها و نوشته ها و سمينارها برمی آيد، گواه روشنی بر شکست اين پروژه است. اين چگونگی برآيندی از کردارهای قبيله ای ست که در آن ابر و باد و مه و خورشيد و فلک بايد تنها در خدمت قبيله باشند.

فرهنگ مشروطه خواهی ريشه درانديشه های نوجويانه ای داشت که انديشمندان ايرانی سالها پيش از انقلاب مشروطه بدانها پرداخته بودند. آبشخور اين فرهنگ، چشم انداز مدرنی بود که بسياری از سرزمين های غربی را ديگرگون کرده بود. اين چشم انداز دو رويه دارد؛ يکی درونی و ديگری بيرونی. رويه درونی اين پديده، ديدگاهی ست که زاويه ديد و شيوه ديدن را دگرگون می کند. رويه بيرونی آن نيز ابزار زندگی مدرن است، مانند شهر و ماشين و شيوه های آيش و زايش و روش ِ گياهان و جانوران.

با آمدن مشروطه، لايه بيرونی زندگی مدرن نيز به ايران آمد، اما اين رويداد، جغرافيای ذهن ايرانيان را برای پذيرش انديشه های مدرن آماده نساخت.

دنبـــاله دارد

................................
روزگار ما روزگار کژيها و مژيهای فکری و فرهنگی ست. البته شايد هميشه چنين بوده است، اما اين چگونگی، امروز چنان کلاف درهم ِ دست وپاگيری شده است که گويی خِرَد ِ فرد در بسياری از زمينه های و گرفتاريهای روزمره، به تنهايی توانايی تميز دادن راه از چاه را ندارد. اين کلاف برای مردم سرزمين های پيرامونی دست و پاگيرتر است. از اينرو شايد با انديشيدن درباب و باره هيچ موضوعی نمی توان به نتيجه درستی رسيد.


Post a Comment
Free counter and web stats