DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> گـُوبـــاره <$BlogRSDUrl$>

گـُوبـــاره
 

Friday, November 30, 2007


برآيش: زيبايی، هنر و عشق 


3. هنر

از رباعيات خيام می توان دريافت که وی با هراس از مردن، هماره زندگی را به کام خود و ديگران چون زهر مار می کرده است، گو اين که همگان را به شادمانی و شادخواری نيز فراخوانده است. خيام نخست ناپايداری و ناسازگاری و سست بنيادی جهان را به ما می نماياند و پس از آن که حسابی جهان و هرچه درآن است را از چشم ما انداخت، پيشنهاد می کند که حالا خوش بايد بود! من هربار که پرسه ای در رباعيات خيام می زنم با خودم می گويم که اگر نمرده بود از خداوند برايش "شفای عاجل"، آرزو می کردم. پرت نشويم

دنبـــاله....


Post a Comment

Monday, November 26, 2007


افسون ِ گل 


مخمل گرم صدایت را
دوست می دارم
در هوای واژه هایت
آسمان آبی ست
دوست می دارم هوايت را

گاه هنگامی که بی تو
روزهای سنگی ام بی رنگ می گردد
و میان ماندن و رفتن
دل برای با تو بودن تنگ می گردد
ناگهان می بینم ات از دور می آيی
و برايم باز
از دلتنگی و دشواری و از هاله می گویی

زندگی‌ این‌ است‌
شعله‌ شیرین‌ِ رویایی‌
درنگی تلخ
رویش‌ِ یكباره‌ِ موجی‌ بسوی‌ اوج‌
خیز و ریزِ شورِ دریایی‌ درون‌ِ خلوتی‌ خاموش‌
و آفتاب‌ِ گرم‌ِ لبخندی‌
كه‌ می‌ شوید جهان‌ را در بلور و نور

آه‌،
دستانی‌ كه‌ دیوارند
دیوانی‌ كه‌ در كارند
چشمانی‌ كه‌ از خورشید بیزارند

دیگر اینجا آشنایم‌
با زمین‌
با بوی‌ شب‌
با شعله‌
با خورشید
و، زبان‌ِ بسته‌ِ هر لحظه‌ِ بی‌ تاب‌
در من‌ باز می‌ گردد

دیگر اینجا آشنایم‌
می‌ شناسم‌ راه‌ را از چاه‌
دیگرم‌ با كرم‌ های‌ گورهای‌ كهنه‌ كاری‌ نیست‌
تا زبان‌ِ بسته‌ِ هر لحظه‌ِ بی‌ تاب‌
تا افسون‌ِ گل‌
بی‌ واژه‌ در كار است‌.


Post a Comment

Thursday, November 22, 2007


پنجه در پنجه تاريخ 


اين همه را نوشتم تا برسم به اين نکته که فرهنگ جامعه ی " با طبيعت"، فرهنگی بی تاريخ است. در اين فرهنگ، تاريخ و افسانه چنان با هم گلاويز و درآويز می شود که جدا کردن اين دو از يکديگر ناسان و نشدنی ست. اين چگونگی از آنروست که نياز روانی انسان به خودکامگی و خويشتنخواهی سبب می شود که هميشه ريشه رويدادهای ناگوار ِ تاريخی در ابر ابهام آلود افسانه ها گم شود و شکست ها و ناکامی های بزرگ تاريخی در شهد شيرينکاری های شخصيت های افسانه ای مانند کورش، رستم، اميرارسلان، رابين هود و... پنهان شود. بـله، تاريخ جوامع افسانه ای هيچ پيوند استواری با گذشته آن جوامع ندارد و ای بسا که آينه وارنمای آن گذشته نيز باشد.

دنبــاله...


Post a Comment

Monday, November 19, 2007


برآيش؛ زيبايی، هنر و عشق 



2. زيبايی، راهنمای سازگاری

آبی، رنگ آسمان بی غش و نماد آب و هوای دلپذير و دامنه های سرسبز و آبسال است. بی ترديد برآيش همه زيندگان بايد به گونه ای بوده باشد که از رنگ های فراگيری که در زيستبوم آنهاست، خوششان بيايد. از اينرو، رنگ آبی، رنگی آرامش بخش و دلپذيز است. اين رنگ همچنين نماد آب پاکيزه و نوشيدنی نيز هست و کرانه هر چشمه و رود آبی رنگی، می تواند خوش جايی برای ماندن و زيستن باشد. رنگ سبز نيز رنگ دامنه های آبسال و پر دانه و ميوه است. اين رنگ برای انسان رنگ زندگی ست. شور و شادی رنگ سبز در ذهن ما، ريشه در پيام نمادين آن دارد که بديگر زبان با ما از اندک بودن خطر گرسنگی و تشنگی می گويد.

دنبـــاله....


Post a Comment

Saturday, November 17, 2007


شعـــر 


چيزی‌ ميان‌ِ آينه‌ و من‌ شكسته‌ است‌
چيزی‌ ميان‌ِ ماندن‌ و رفتن‌
از جنگلی‌،
پلنگ‌ِ ملنگی‌ گريخته‌ است‌
مرغی‌،
پريده‌ از سرِ شاخی‌
پروانه‌اي‌،
تهي‌ شده‌ از پرواز

چيزي‌ ميان‌ِ آب‌ و اقاقي‌
چيزي‌ ميان‌ِ شعر و رهايي‌
چيزي‌ ميان‌ چاه‌ و كبوتر
ناخوانده‌ مانده‌ است‌

اين‌ گونه‌،
انفجار،
از هسته‌ شكسته‌ آتشفشان‌ِ سرد
فواره‌ِ رهيده‌ِ پرواز مي‌ شود

اين‌ گونه‌،
موج‌،
اوج‌
و بوسه‌،
بالهاي‌ رهايي‌

اين‌ گونه‌،
تشنگي‌،
در آتش‌ِ نگاهي‌ خيزاب‌ مي‌ شود

چيزي‌ ميان‌ِ آتش‌ و انسان‌ و آرزو
ناگفته‌ مانده‌ است‌


Post a Comment

Wednesday, November 14, 2007


برآيش؛ زيبايی، هنر و عشق 


از آنجايی که چهره انسان نخستين جايی ست که انسان در هنگام برخورد با ديگران بدان می نگرد، اين بخش از بدن،جای بزرگی در زندگی انسان دارد و نخستين سنجه وی برای تعريف زشتی و زیبايی افراد است. گفتنی ست که انسان از زمان بلوغ تا پايان دوره باروری، هماوردان جنسی خود را پس از نخستين نگاه به چهره، از پايين برانداز می کند و دوباره به چهره آنان خيره بازمی گردد، اما پس از دوران باروری که با فروکاهی توان جنسی وی همراه است، در نخستين نگاه، ديگران را از بالا به پايين برانداز می کند.

دنبـــاله...


Post a Comment

Tuesday, November 13, 2007


آنتراکت 



اولين امامزاده لندن

می دانم سرگذشتی را که در اينجا می نويسم، باورنخواهيد کرد.... باشد. نکنيد. شما که به معجزه ايمان نداريد. پس قسم خوردن من هم بيهوده خواهد بود. بهرحال اگرپس از خواندن اين ماجرا، کنجکاو شديد، بد نيست يک روز با من بياييد به يکی از همين فروشگاه های بزرگ. کدام فروشگاه بزرگ؟ حالا می گم.

يادش بخير مادر بزرگ که هروقت مرا می ديد دست به دعا برمی داشت و يکی از دعاهای هميشگی اش هم اين بود که: " مادر الهی به هر در ِ بسته ای که می رسی به رويت باز بشه." من هميشه با منطق اين دعا گرفتاری داشتم و هر بار که آن را می شنيد م به مادر بزرگ می گفتم که: " مادر جان، آخه اين چه دعايی ست که می کنی. من خودم دست دارم و می تونم در بسته را هُل بدم و بازکنم . ديگه برای کار به اين کوچکی به خدای به اون بزرگی احتياجی نيست.
مادر بزرگ با شنيدن پاسخ من هميشه لبخندی می زد و می گفت؛ " ای، ای.... امان ازبچه گی"

سالها گذشت و من هم مثل شما آواره کوه و دره و دروازه های شهرهای درندشت غريت شدم و بلاخره از لندن سر در آوردم و به شغل شريف رفيوجی گری مشغول شدم. يادم هست که در همان روزهای اول که همه کس و همه چيز و همه جا را مردد و خوابزده و گيج برانداز می کردم، روزی در خيابانی بطرف فروشگاه بزرگی رفتم و هنوز به در نزديک نشده بودم که ناگهان درِ بسته فروشگاه خودبخود برويم باز شد.

می دانم که باورتان نمی شود و فکر می کنی که من دارم لاف در غربت می زنم. حق هم داری، چون خود من هم اول باورم نمی شد. خيال کردم که کسی از پشت، هر دو در را کشيده و رفته و من او را نديده ام. خشک ام زد. پس پسکی برگشتم بطرف پياده رو. در بسته شد. کنجکاوی ام گل کرد. تکانی بخودم دادم و با عزم جزم دوباره بطرف در رفتم. هنوز دستم به در نرسيده بود که هر دو لنگه در دوباره خودبخود برويم باز شد. دو باره برگشتم بطرف پياده رو. دوباره در بسته شد.

عجب....!؟!؟ مانده بودم که يعنی چه؟ ناگهان دوزاريم افتاد که، بـــــع له، گويا دعای مادر بزرگ کار خودش را کرده بود. شک نداشتم که حالا که من درغربت هستم، مادر بزرگم، فشار دعا را بيشترکرده بود و اين يکی را با فشار قوی مستجابانده بود. حالا نه تنها در ِ بسته برويم باز می شد که بعدش هم بسته می شد. الله اکبر. با خودم گفتم که کاراز محکم کاری عيب نمی کند. با چند بار ديگه بايد امتحان کنم و شتاب زده به نتيجه قطعی نرسم. هفت هشت بازی به جلو و عقب رفتم و هفت هشت باری در با کمال احترام برويم باز و بسته شد.

کم کم داشت از اين معجزه بيهوده خوشم می آمد که ديدم نگهبان فروشگاه، با قيافه خيلی جدی روبرويم ايستاده و انگشت به لب محو تماشای من شده است. حق هم داشت. لابد او هم برای اولين بار بود که چنين معجزه ای را می ديد. مرد سياه پوست درشت اندام گوريل مانندی بود که غضب اش می توانست زهره هر آدمی را بترکاند. اما اکنون خيره در کار من انگار در جايش خشک شده بود. من هم بخاطر او چند بار ديگه جلو عقب رفتم . بار آخر که اين کار را کردم، نگهبان ناگهان شلنگ انداز، به طرف من خيز برداشت. لابد خيال کرده بود که من حضرت مسيح هستم و داشت می آمد که خود را بروی دست و پای من بياندازد. خُب، البته تقصير هم نداشت. او که از جريان دعا و مادر بزرگ من اطلاعی نداشت. من هم نمی خواستم به دروغ اولين امامزاده لندن بشوم. برای همين در يک چشم به هم زدن، پا به فرار گذاشتم . نگهبان سمج هم چند متری دنبال من دويد اما گويا قسمت اش نشده بود که دستش به اين امامزاده بخورد.


Post a Comment

Saturday, November 10, 2007


آبــی آسمـــانی 


هفته پيش در خانه دوستی، فيلم بسيار ذهن انگيز ِ "آبی آسمانی"، را ديدم. داستان دل شکن عشقی انسانی در شهری افسانه ای در سده آينده. سال 2140 ميلادی ست. دود و دم و زباله و تفاله صنعتی، زمين و هوا را چنان آلوده است که گويی زمين را در توده چرکين ابری تيره و تار پيچيده اند و کسی نمی داند که زنگ آبی، اشاره ای به آسمان نيلگون و آبوار است که در سده های پيشين، دل از آدميان می ربوده است و شاعران گنبد مينايش می خوانده اند. اکنون آن آسمان آبی فراخ، گستره ای چرکين و چروکين با رنگی از آميزه قيرو قهوه است و روز و شبی يکسان دارد. اکنون ابرو باد و مه و خورشيد و فلک، آلوده و فرسوده می نمايند و آلودگی، عشوه از هستی زدوه است و مردم را به جانورانی خشمگين و خونخوار و خويشتنخواه و خراب انديش روی گردانده است. همه جا سخن از انديشه های آلوده، پيوندهای آلوده، رفتارها و کردارهای آلوده، روياهای آلوده و...انسان آلوده است.

در چنان زمانی، " آبی آسمانی"، چيستانی ست که تنها فرهيختگان هنرورز از پاسخ آن آگاهند. چنين است که جی، پسرک عاشق پيشه و زيرکی که کاراکتر ميانی اين فيلم است، هنگامی که از تعريف رنگ آبی آسمانی برای معشوق خويش (شوا)، در می ماند، برآن می شود که با روبيدن چرکينه ابر ِ گوشه ای از آسمان، بار ديگر روزنه ای به آن آسمان آبی دلربا بگشايد و آبی آسمانی را به معشوق خويش نشان دهد.

جی که تنها تعريفی از آسمان آبی در ادبيات پيشينيان خوانده است، هماره آرزو داشته است که روزی بربام ابر بايستد و آسمان آبی بی غش و خشی را که شاعران گذشته آن را نگريسته اند و ستوده اند، با چشمان کوچک خود ببيند. جای هليا خالی!

آبی آسمانی، داستان دهشتناکی از سده آينده است که شوربختانه تنها ساخته و پرداخته ذهنی خيال باف وبدبين نيست. بوم شناسان برآنند که در پايان سده کنونی انسان، تنها در بخش های بسيار کوچکی از زمين خواهد زيست؛ نيمه شمالی بريتانيا، ايسلند، سيبری و بخش شمالی کانادا. سرزمين های ديگر را گرما و بی آبی و آلودگی و فرسودگی، زيست ناپذير خواهد کرد. در آنزمان گياهان زهرآگين، آب آلوده، خاک فرسوده و آفتاب شررناک و کُشنده خواهد بود و سازگاری و ماندگاری انسان نيازمند به ابزارهای گوناگون زيستی و سازه های بومی خواهد شد. اين چگونگی زيسبومی تنها می تواند چيزی کم تر از يک چهارم جمعيت کنونی جهان را بر روی زمين زنده نگه دارد. در آن روزگار مردم با حسرت از روزی ياد خواهند کرد که بيش از چهارميليارد نفر برروی زمين در جای جای اين جهان پهناور می زيستند.

آبی آسمانی، داستان روزگاری ست که انسان درمانده از کرده خويش، به خنگی و خامی جانوری خود پی می برد و در می يابد که نه هشيارتر از جانوران همپالکی خود بوده است و نه بيدارتر، زيرا که پايانداد پروژه پيشرفت او، آلودگی زمين و هوا و نابودی زيستبوم همه زيندگان بوده است.

من زياد اهل فيلم و سينما نيستم و گاه می شود که سالهای سال به سينما نمی روم. از آخرين باری هم که به سينما رفتم، بايد هزار سالی گذشته باشد. آخرين فيلم زيبايی هم که پيش از آبی آسمانی ديدم، نزديک به دوهزار سال پيش بود. فيلمی بنام "نام گل سرخ"، اثر ارزنده آمبرتو اکو. آبی آسمانی را هم در رديف همين فيلم می گذارم، گواين که آن را بسيار شاعرانه تر از نام گل سرخ يافتم.


Post a Comment

Tuesday, November 06, 2007


دو شعـــر کوتاه 


دلتنــگی

دلم برای تو تنگ است
وجان ِ شيفته، گلدان بی تويی ست
کجـــــايی؟

دلم برای تو تنگ است
هوای خاطره بارانی ست
صدای پای تو می آيد
صدای پای تو از کوچه باغ دلتنگی
و من به ياد تو
-تنها-

نشسته ام که بيايی

***

پرسش

به‌ هواي‌ با تو نشستن‌
باغ‌ شعرم‌ به‌ شكوفه‌ مي‌ نشيند

يادگارِ كدام‌ آتشی، اي‌ عشق‌؟
روياي‌ كدام‌ پرنده‌ ؟
افسون‌ِ كدام‌ بهار؟


Post a Comment

Monday, November 05, 2007


خود شناسی 


ذهن انسان پيچيده ترين دستگاه ترفند سازی و ترفند بازی در جهان است. اين ترفندها همه برای سازگاری بيشتر وی با سازه های زيستی و ماندگاری اوست. کار ذهن معنا بخشيدن به هستی و دلگرم کردن انسان به ماندن در جهان است. ذهن انسان اين کار را با فريب های فراوان در دلپذير نشان دادن گذشته و اميدوار کردن انسان به آينده ممکن می کند. يکی از ترفندهای بزرگ ذهن اين است که نزديکی انسان به هرچيزی را نشانه شناخت بيشترآن می داند. بهترين نمونه اين چگونگی، خودشناسی ست. اين که من چون از ديگران به خودم نزديکترين هستم، پس به ناگريز بايد خودم را بهتر و بيشتر از هرکسی بشناسم. نادرستی اين پنداره زمانی آشکار می شود که انسان در کوران تجربه ای تازه، از برخی از رفتارها و کردارهای خود شگفت زده می شود و ناگهان در می يابد که آن که می پنداشته است، نيست. تجربه ای که آينه ای در برابر انسان می گذارد و او را به خودش می شناساند. من خود به تازگی تجربه ای از اين دست داشته ام و از دريافت تازه ام از خود هنوز در شگفتم. تجربه ای که مرا به نوشتن اين يادداشت واداشته است.

کسی هرگزنمی تواند درباره خويشتن خويش داوری کند. اين کاررا بايد با شيوه های پذيرفته شده فردشناسی کرد. شيوه هايی که ريشه در بررسی های آزمون پذير علمی دارند. پنداره ها و انگاره های ما چنان با نيازمان به ماندگاری در جهان و سازگاری با آن در هم پيچيده اند که بيرون جهيدن انسان از پوست خويش و نگريستن بی سمت و سو و بيگانه وار به خود، ناشدنی ست. اين چگونگی از آنروست که ذهن ما همواره در نشان دادن راستی راه ما و درستی گزينه هایمان است. چنين است که بسياری از مردم، بيش و کم گناه گزينه های نادرست خود را به گردن زندگی و روزگار و اين و آن و فلان و بهمان می اندازند.


Post a Comment

Thursday, November 01, 2007


راه ســوم 


امروزه خوشبختانه بيشتر مردم جهان "آبروی ملی" را در آزادی های فردی و همگانی و ارج گذاری دولت ها به حقوق بشر می دانند و شمار زندانی و اعدامی در هر کشور را نشانه ورشکستی سياسی حکومت آن کشور می دانند. هر پناهنده و فراری سياسی که از کشور خود به سرزمينی ديگر می گريزد، گواهينامه زنده ای برای رسوايی حکومت کشور خويش است.

دنبـــاله...


Post a Comment
Free counter and web stats