DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> گـُوبـــاره <$BlogRSDUrl$>

گـُوبـــاره
 

Tuesday, November 13, 2007


آنتراکت 



اولين امامزاده لندن

می دانم سرگذشتی را که در اينجا می نويسم، باورنخواهيد کرد.... باشد. نکنيد. شما که به معجزه ايمان نداريد. پس قسم خوردن من هم بيهوده خواهد بود. بهرحال اگرپس از خواندن اين ماجرا، کنجکاو شديد، بد نيست يک روز با من بياييد به يکی از همين فروشگاه های بزرگ. کدام فروشگاه بزرگ؟ حالا می گم.

يادش بخير مادر بزرگ که هروقت مرا می ديد دست به دعا برمی داشت و يکی از دعاهای هميشگی اش هم اين بود که: " مادر الهی به هر در ِ بسته ای که می رسی به رويت باز بشه." من هميشه با منطق اين دعا گرفتاری داشتم و هر بار که آن را می شنيد م به مادر بزرگ می گفتم که: " مادر جان، آخه اين چه دعايی ست که می کنی. من خودم دست دارم و می تونم در بسته را هُل بدم و بازکنم . ديگه برای کار به اين کوچکی به خدای به اون بزرگی احتياجی نيست.
مادر بزرگ با شنيدن پاسخ من هميشه لبخندی می زد و می گفت؛ " ای، ای.... امان ازبچه گی"

سالها گذشت و من هم مثل شما آواره کوه و دره و دروازه های شهرهای درندشت غريت شدم و بلاخره از لندن سر در آوردم و به شغل شريف رفيوجی گری مشغول شدم. يادم هست که در همان روزهای اول که همه کس و همه چيز و همه جا را مردد و خوابزده و گيج برانداز می کردم، روزی در خيابانی بطرف فروشگاه بزرگی رفتم و هنوز به در نزديک نشده بودم که ناگهان درِ بسته فروشگاه خودبخود برويم باز شد.

می دانم که باورتان نمی شود و فکر می کنی که من دارم لاف در غربت می زنم. حق هم داری، چون خود من هم اول باورم نمی شد. خيال کردم که کسی از پشت، هر دو در را کشيده و رفته و من او را نديده ام. خشک ام زد. پس پسکی برگشتم بطرف پياده رو. در بسته شد. کنجکاوی ام گل کرد. تکانی بخودم دادم و با عزم جزم دوباره بطرف در رفتم. هنوز دستم به در نرسيده بود که هر دو لنگه در دوباره خودبخود برويم باز شد. دو باره برگشتم بطرف پياده رو. دوباره در بسته شد.

عجب....!؟!؟ مانده بودم که يعنی چه؟ ناگهان دوزاريم افتاد که، بـــــع له، گويا دعای مادر بزرگ کار خودش را کرده بود. شک نداشتم که حالا که من درغربت هستم، مادر بزرگم، فشار دعا را بيشترکرده بود و اين يکی را با فشار قوی مستجابانده بود. حالا نه تنها در ِ بسته برويم باز می شد که بعدش هم بسته می شد. الله اکبر. با خودم گفتم که کاراز محکم کاری عيب نمی کند. با چند بار ديگه بايد امتحان کنم و شتاب زده به نتيجه قطعی نرسم. هفت هشت بازی به جلو و عقب رفتم و هفت هشت باری در با کمال احترام برويم باز و بسته شد.

کم کم داشت از اين معجزه بيهوده خوشم می آمد که ديدم نگهبان فروشگاه، با قيافه خيلی جدی روبرويم ايستاده و انگشت به لب محو تماشای من شده است. حق هم داشت. لابد او هم برای اولين بار بود که چنين معجزه ای را می ديد. مرد سياه پوست درشت اندام گوريل مانندی بود که غضب اش می توانست زهره هر آدمی را بترکاند. اما اکنون خيره در کار من انگار در جايش خشک شده بود. من هم بخاطر او چند بار ديگه جلو عقب رفتم . بار آخر که اين کار را کردم، نگهبان ناگهان شلنگ انداز، به طرف من خيز برداشت. لابد خيال کرده بود که من حضرت مسيح هستم و داشت می آمد که خود را بروی دست و پای من بياندازد. خُب، البته تقصير هم نداشت. او که از جريان دعا و مادر بزرگ من اطلاعی نداشت. من هم نمی خواستم به دروغ اولين امامزاده لندن بشوم. برای همين در يک چشم به هم زدن، پا به فرار گذاشتم . نگهبان سمج هم چند متری دنبال من دويد اما گويا قسمت اش نشده بود که دستش به اين امامزاده بخورد.


Post a Comment
Comments:
آقای هرندی عزيز

اين وجهه شما را نديده بودم. قشنگه. من شما را خيلی حدی فرض می کردم.

قربان شما/بهروز
 
بهروز خان، سلام

حالا چطور فرض می کنی؟

بهرحال من هنوز هم تو را دوست دارم. جدی ميگم.
 
Ebrahim jaan,

This was really very funny. Behrouz is right, it is so hard to see a funny side of you, when we read your usual work.
In our family it was my grandma's father who would actualy preach against praying. The night before a final exam we would ask him to pray for us to pass our exams and he would respond: " If you seat under a pear tree and pray to give you apple instead, do you think it would happen?" Our answer was: "NO!" Then he would say: "Go and study harder then"!

Thank you for the laughters..

OmidvAram labAnat por khandeh bashe/Helia
 
Post a Comment
Free counter and web stats