DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> گـُوبـــاره <$BlogRSDUrl$>

گـُوبـــاره
 

Tuesday, August 27, 2013


در وطن خويش غريب. 


ايران خانم ساليان سال است که در وطن خويش غريب است و مانده است که چرا چنين شده است و چگونه بايد اين موضوع را با ديگران در ميان بگذارد. اگرچه اين غربت تازگی ندارد، اما انگار بسيارانی - حتی برخی از فرزندان او نيز- تازه از آن با خبر شده‏اند و آشکار و پنهان برايش دل می‏سوزانند و به واکاوی چرايی اين گرفتاری می‏پردازند وهرچه بيشتر می‏جويند، کمتر می‏يابند. اما هيچ يک به اندازه خود ايران نگران اين موضوع نيستند. او گاهی فکر می‏کند که لابد دچار لعن ابليس شده است که همواره به چنگ بيگانه می‏افتد. بعد با خودش می‏گويد؛ شايد هم به طعن عوج ابن عنق گرفتار شده است که اين همه فرزندان ناخلف بار آورده است و امروز در جهان انگشت نماست. شايد.

ايران شبی در خواب خودش را مانند درخت توتی در توتستان بزرگی ديده بود که فرتوت و تنها ايستاده است و بعد که خواسته بود کمی به درختان ديگر نزديکتر شود و شاخ و برگی با آنان در باد بيفشاند، متوجه شده بود که دور او نرده ای کشيده بودند. درست مثل درخت‏های تُرد و شکننده ای که در پياده روهای شهر، نرده کشی می‏شوند. اين جوری، او را از درختان ديگر جدا و انگشت نما کرده بودند و او مانده بود که چرا؟؟؟؟؟
دکتر جواب داده بود بازتاب روانی سنگهايی ست که بسرت خورده است. همه فرزندان تو هميشه چند تايی از اين سنگ ها را در جيب شان دارند و جدی که می‏شوند، با زبان آنها با هم بگو مگو می‏کنند.

- خب، در...
- درمان؟
انگار، امام معصوم است. نپرسيده پاسخ می‏دهد!
متاسفانه درمانش دشوار است. بايد سرشان به سنگ بخورد. سرِ آدم که به سنگ بخورد، از هوا خالی می‏شود. زمينی می‏شود و اينجايی.




Post a Comment

Monday, August 19, 2013


با ياد محمد مصدق 


ما خشم ِ خاموش ِ تو را فرياد خواهيم کرد
و چشم اندازِ آرزوهايت را 
بر دروازه فردا خواهيم نشاند

هنوز لاله ياد تو را در ما روشن می کند
خاموشی ِ فرياد ِ تو را 
تا هر که از ما 
هر که و هرجاست
سر از خاک و لاک ِ خويش برآرد.

{...تاريخ قبايی بی قواره بود
و آدمی، بيگانه با خويشتن خويش
هر راه
زبان ِ چاهی بود
و هر ستاره
کور سويی بسوی گمراهی}

آنگاه فرياد ِتو
نهيبیِ که آبروی جهان شد
و تار و مار ِ دهشت و ديو

آنگاه تو
روشن تر از هر آينه
خورشيد را بنام صدا کردی


Post a Comment

Sunday, August 18, 2013


صدای بی رســـــانه 


با آن که هر روز بر شمارِ رسانه های فارسی زبان افزوده می شود، اما بدبختانه صدای مردم ايران همچنان بی رسانه مانده است. ما هنوز هيچ رسانه همگانی مردمی که فرزندان دلسوزِ ايران بتوانند در آن، آزاد و سربلند، بی هيچ شرمساری و سانسوز و سرافکندگی شرکت کنند و سخن خود را با مردم در ميان بگذارند، نداريم.
هر کشور چيزی بنام "گفتمان های ملی" دارد که جايگاه آن کشور را در جهان نشان می دهد. کارِ رسانه های ملی ورانداز کردن اين گفتمان ها و سود و زيان هريک از آن هاست. برای نمونه، چندی از گفتمان های ملی انگليس در دوره کنونی اين هاست؛ مرزهای آزادی های فردی، نقش دولت در زندگی خصوصی مردم، نيک و بدِ مهاجر پذيری، سود و زيان برنامه رفاه اجتماعی، بودن يا نبودن در اتحاديه اروپا، بايد يا نبايد ِحق آزادی خودکشی، دولت اقتصادی يا اقتصاد دولتی. بيشتر مردم انگليس نيز- اگر بخواهند – حق اظهار نظر درباره اين گفتمان ها را در رسانه های همگانی انگلستان دارند.
گفتگو و گفت و نوشت درباره گفتمان های ملی در هر کشور، بخش بزرگی از مردم آن کشور را در سرنوشت آن سرزمين درگير می کند و همگرايی ملی را افزايش می دهد. اين کار تنها زمانی شدنی ست که رسانه های مردمی زمينه را برای ورانداز کردن ِ گفتمان های ملی آماده کنند. اما در ايران هماره زمينه و زمانه با مردم ناسازگار و نامهربان بوده است. شايد ايران يکی از انگشت شمار کشورهای جهان باشد که گفتمان های ملی آن اکنون بسود بيگانگان است. نمونه هايی از اين چگونگی، حق مسلم دانستن انرژی هسته ای و يا گفتمان مبارزه با صهيونيزم است. نمونه غير سياسی اين کار را درباره توريسم می توان يافت. دولت های همه کشورهای جهان، هماره در پی پرُکشش نشان دادن سرزمين خود برای کشيدن توريست از کشورهای ديگر و نيز رونق دادن صنعت توريسم داخلی هستند. اما شايد حکومت کنونی ايران تنها کشوری باشد که حتی مردم ايران را به رفتن به سفرهای زيارتی به کشورهايی مانند عربستان و عراق و سوريه تشويق می کند و برای رفتن مردم به تورهای زيارتی به آن دياران، تسهيلات ويژه فراهم می کند. . 
بله، صدای مردم ايران، همچنان چونان گذشته بی رسانه مانده است. راديو ايران سال هاست که صدای گورستان بقيع را می ماند و تلويزيون ملی ايران همچنان کانون خرافه پراکنی و خرپروری ست. اما از آن بدتر اين که در سال های کنونی، رسانه های فارسی ِ زبان ِ کشورهای بيگانه، جای خالی صدا و سيمای ملی ايران را پر کرده اند و برايمان چهره های تازه روشنفکری می سازند. اکنون اين چهره های آشنای بيگانه، گفتمان های ملی ما را می سازند و روز و شب در کنار ما در اتاق های ما، آن ها را برای ما و بجای ما وارسی و ورانداز می کنند.


Post a Comment

Tuesday, August 13, 2013


آمـّـــــــــــا.....  


کسی برای نخستین بار در تاریخ بشر بر الاغ سوار شد و خرسواری را به دیگران یاد داد، انسان نوآوری بود زيرا که کار تازه ای کرده بود و با این کارش واکنش‏ های گوناگونی را برانگیخته بود. هوشمندان و آینده نگران و کاردانان این کار را ستوده بودند زیرا آن را کاری یافته بودند کارستان. از آن پس نه تنها نیروی آن چارپای خرزور در خدمت انسان بود، بلکه این کار، راه را برای بهره برداری از دیگر چرندگان و پرندگان و خزندگان نیز باز کرده بود. خرسواری توان باربرداری و ترابری انسان را چند چندان کرده بود و راه برای بهره وری از جانوران در راستای نیازهای انسان بازشده بود. پس آنان که خواهان پیشروی ِ انسان بسوی فردایی بهتر بودند، این کار را ستوده بودند. 

اما واپسگرایان این رویداد را به فال نیک نمی گرفتند و برآن بودند که خرسواری "بدعت گذاری" در کار خداست که گفته اند؛ " از تو حرکت، از خدا برکت. نگفته اند که از خر حرکت از خدا برکت. آنان هر آنچه درباره زیانمندی این کار می توان پنداشت و گفت و نوشت، پنداشتند و گفتند و نوشتند. این که خرسواری سبب افتادن انسان از خرِ رمنده می‏شود و استخوان های خر سواران را می شکند. نیز این که ماهیچه ‏های ران ‏ها و پاهای آدم ِ خرسوار اندک اندک آب می شود و او را از راه رفتن باز می‏ دارد. این که خرسوار، هر جا که خرش بخواهد او را می برد. و این هم که آوردن خر در جامعه انسانی کار ِ درستی نیست چرا که نباید خر را " داخل آدم" دانست و او را به میان مردم راه داد. برخی از این هم فراتر می رفتند و می گفتند که خرداری و خرسواری، اخلاق جوان ها را فاسد می  کند! چرا؟

پاسخ‏اش آسان نبود. شاید این گرفتاری ریشه در چیزی دیگر داشت و کاری با خریت خر نداشت. 

بهرروی، واپسگرایان این نوآوری را کاری "الکی" و شاید هم "خرکی" می دانستند و تا توانسنتد با جهانی شدن آن مبارزه کردند و افسانه ها ساختند. اما کار از کار گذشته بود و سواران بر پیادگان پیشی گرفتند و نهضت خرسواری را جهانی کردند. 

کسی که رادیو را ساخت، انسان نوآوری بود که کار تازه‏ای کرده بود و با این کارش واکنش های گوناگونی را برانگیخته بود. هوشمندان و پویندگان و جویندگان، این کار را ستوده ‏بودند زیرا که کاری بوده بود کارستان. از آن پس نه تنها دیگر نیازی به جارچی و فراخوانی نبود که مردم را نیز نمی بایست به میدان شهربکشند تا آنان را از رویدادها و فرمان‏ها و حکم‏ های تازه حکومتی آگاه کنند. روزگار رسانه های همگانی آغاز شده بود و همگان می توانستند از همه چیز و همه جا با خبر شوند و صدای سیاستمداران و زمامداران و آموزندگان و خوانندگان و نوازندگان و رامشگران را شب و روز بشنوند. رادیو، مرزها و دیوارهای فاصله انداز را از میان برده بود و راه را برای رسانه هایی بهتر و برتر، چون تلویزیون، اینترنت و پی آیند های فردای این رسانه بازکرده بود. 

اما واپسگرایان این رویداد را به فال نیک نمی گرفتند و برآن بودند که رادیو، "بدعت گذاری" در کار خداست. این رسانه مردم را از هم جدا می ‏کند و جایی برای گفتگو و خوش و بش با دیگران باز نمی ‏گذارد. آنان برآن بودند که با آمدن این جعبه جادو، نهاد ِ خانواده از هم می پاشد و شیرازه امور از هم می ‏گسلد. نیز این که اگر قرار باشد همگان همه چیز را بشنوند و بدانند، خلایق خدای نکرده هوایی می شوند و خواب ها و خیال ‏های گنده تر از سرشان به سرشان می زند. هم ا ین که این ابزار افسون، کتابخوانی را از سرِ مردم می  اندازد و آنان را آسان پسند و ارزان فروش می‏ کند. و نیز چه و چه و..... چه های دیگر. 


پس تا توانستند با جهانی شدن آن مبارزه کردند و افسانه ها ساختند. اما کاراز کار گذشته بود و همه، اخبار این جنگ جهانی سنت و بدعت را از رادیوهای خود پی گیری می کردند. 

کسی که تلویزیون را ساخت، انسان نوآوری بود که کار تازه ای کرده بود و با این کارش واکنش های گوناگونی را برانگیخته بود. هوشمندان و پویندگان و جویندگان، این کار را ستوده بودند زیرا آن را کاری یافته بودند کارستان. از آن پس..... 

اما واپسگرایان این رویداد را به فال نیک نمی ‏گرفتند و برآن بودند که تلویزیون "بدعت گذاری" در کار خداست. ا ین رسانه مردم را..... 

پس تا توانستند با جهانی شدن آن مبارزه کردند و افسانه ها ساختند. اما کاراز کار گذشته بود و همه..... 


کسی که تلفن را ساخت، انسان نوآوری بود که کار تازه ای کرده بود و با این کارش واکنشهای گوناگونی را برانگیخته بود. هوشمندان و پویندگان و جویندگان، این کار را ستوده بودند زیرا آن را کاری یافته بودند کارستان. از آن پس..... 

اما واپسگرایان این رویداد را به فال نیک نمی گرفتند و برآن بودند که رادیو کاری "بدعت گذاری" در کار خداست. ا ین..... 

پس تا توانستند با جهانی شدن آن مبارزه کردند و افسانه ها ساختند. اما کاراز کار گذشته بود و..... 

کسی که ماشین فکس را ساخت، انسان نوآوری بود که کار تازه ای کرده بود و با این کارش واکنشهای گوناگونی را برانگیخته بود. هوشمندان و پویندگان و جویندگان، این کار را ستوده بودند زیرا آن را کاری یافته بودند........... 

اما واپسگرایان این رویداد را به فال نیک نمی ‏گرفتند و برآن بودند که رادیو کاری "بدعت گذاری" در کار خداست. ا ین..... 

کسی که ویدیو را ساخت، انسان نوآوری بود که کار تازه ای کرده بود و با این کارش واکنش های..... 
کسی که کامپیوتر را ساخت، انسان نوآوری بود که کار تازه ای کرده بود..... 
کسی که ایمیل را..... 
کسی که وبلاگ..... 
کسی که تویتر..... 
اما واپسگرایان این رویدادها را به فال نیک نمی گیرند و برآنند که..... 

آمـّـــــــــــا..... 



Post a Comment

Sunday, August 11, 2013


فــرازی از کتـــابی: 



روزگارِ سـياه

دوران میانی تاریخ اروپا را، که با فروپاشی امپراتوری روم باستان در اوان سده پنجم ترسايی آغاز شد و  هزار سالی دنباله داشت، قرون وسطا و یا " روزگار سیاه"، خوانده اند. سیاه خواندن این دوران از آنروست که در آن روزگاران، خرافه و خامی آنچنان فراگیر شده بود، که اندیشیدن، کژرفتاری بزرگی پنداشته می شد و پادافره ای گران داشت. روزگار سیاه، روزگاری بود که انسان را بهره ای از پرتو چراغ خرد نمی توانست باشد و نادانی و ناتوانی همگانی در سایه آموزه ها و اداره جامعه بدست کشیشان و کارگزاران ِ کلیسا، آنگونه بود که توانایی تمیز نیک و بد برای کسی آسان نبود. این شیوه زیستی که انسان را از اندیشیدن می رماند و اندیشمندان را گوشمالی می داد، ذهنیت ویژه ای پدید آورده بود که می توان آن را "ذهنیت قرون وسطایی"، خواند. این یادداشت کوششی برای شناساندن این ذهنیت و برآیه های رفتاری و کرداری آن است. 

گفتیم که دروان میانی تاریخ ِ اروپا، یعنی روزگاری که اروپاییان کنونی، آن را روزگار سیاه تاریخ خود می دانند، از سده پنجم آغاز شد و هزار سال دنباله پیدا کرد. سپس با درخشش خورشید روشنگری در سده پانزدهم میلادی به زباله دان تاریخ اندر شد. این دوره هزار ساله در تاریخ اروپا، درازترین دوره تاریخی این بخش از جهان است. دوره ای که تا چند سال پیش، تاریخ نگاران اروپایی از آن به آسانی می گذشتند و آن را روزگار سیاه خود می خواندند و ویژگیِ اساسیِ آن را حکومت کلیسا برجامعه می دانستند. در دهه گذشته، برخی از اندیشمندان و تاریخ نگاران اروپایی، این دوران را بیش از پیش در دیدرس و دسترس خود نهاده اند و اندک، اندک به این باورمی گروند که ریشه های اندیشه های مدرن را باید در گمای هزارتوی آن روزگار سیاه، پی جُست. این چگونگی هم اکنون چراغ اندیشه برخی از اندیشمندان غربی را در گستره های آکادمیک بر روی شناسایی ذهنیت قرون وسطایی تابانده است. به گمان من دنبال کردن اين رشته، برای ما ایرانیان نیز می تواند سودمند باشد. 

سیاهی در فرهنگ های هند و اروپایی، اشاره به ناتوانی در گزینش دارد. بینایی انسان که برترین حس از حس های پنجگانه است، تنها در پرتو نور کار می کند. چشم انسان درتاریکی کارایی ندارد زیرا که انسان، جانوری روز- بیدار و شب- خواب است. این گونه جانوران، دایره های طبیعی خیز و خواب ویژه ای دارند که با خورشید کار می کند. این دایره را ساعت زیستی (بیولوژیک) نیز می گویند. یکی از برآیندهای این ساعت، این است که در پرتو کارکردِ آن، انسان هرپگاه با رویش خورشید می روید و با سرزدن آن سرزنده می شود و موج هستی و کار و کوشش در تن و جانش در نیمروز به اوج می رسد وسپس اندک اندک با غروب خورشید، کارایی او نیز فروکش می کند و سپس تر، با تاریک شدن هوا، خواهش ِخواب در او در می گیرد. چنین است که برآیش شناسان، بهترین زمان برای پرداختن به کارهای دشوار و اندیشه خواه را، اندی به نیمروزمانده می دانند. پرت نشویم. 

آنجا که نور نیست و چشم نمی بیند، توانایی گزینش با کاربرد بینایی از انسان گرفته می شود. روزگار سیاه، اشاره به روزگاری ست که انسان نمی توانست در پرتو چراغ خِرَد خود، نیک را از بد باز شناسد. روزگاری آنچنان تیره و تار، که اندیشیدن ناممکن بود. در آن دوران، رد پای آموزه های کلیسا درهمهِ سویه های زندگی مردم دیده می شد و گریزی از آن نمی توانست باشد. این شیوه فرمانروایی، اندیشیدن را برنمی تافت و تکروی و به خویش اندیشی را به بدترین شیوه گوشمالی می داد. این چگونگی، ذهنیتی هراسیده و خالی- از- خویش پدید می آورد. ذهنیتی که همه چيز در آن است و هيچ چيز در آن نیست! ذهن انسان، نهانخانه اندیشه ها و خیال های اوست. جایی که همه کمبودها و ناداری ها را درآن می توان جبران کرد. جایی که ندار، می تواند خود را دارا بپندارد و زشت، خویشتن را زیبا. جایی که زایشگاه همه پدیدارهای جهان و رویشگاه همه اندیشه های ممکن بوده است. پس اگر دین و آئین و مرام و مسلکی بخواهد که خود را در دل و جان مردم جا دهد، ناگزیر از دستبرد به ذهن مردم و جاخوش کردن درآن است. این چگونگی با خالی کردن ذهن، از دارنده اصلی آن آغاز می شود. ذهنیت قرون وسطایی، ذهنیتی "دیگر گزین" بود. این ویژگی ریشه در فرمانروایی کلیسا برسرزمين های اروپایی در آن روزگار داشت که همگان را بره وار، پیرو آئین ترسايی می خواست و رستگاری را در دلسپاری و سرسپاری به فرمان های آن آئین می دانست. 

آئین ترسايی نيز، مانند همه دين های ابراهیمی، رستگاری را در تهی شدن انسان از خویش و سرسپاری به سود همگانی تعریف می کند. از چشم انداز دین های ابراهيمی، سود و زیان هر جامعه، بسی بزرگتر و برتر از جمع سود و زیان همه افراد آن جامعه است و خوشبختی فرد، تنها در پرتو خوشبختی جامعه معنا پذیر می باشد. پس اگر همگان دست از خویشتن- خواهی و خودپسندی و خودمداری بردارند و در پی خوشبختی همگانی باشند، آنگاه، جامعه از زشتی و پلشتی تهی می شود و همگان هماره درآبادی و آزادیِ آميخته با شادی خواهند زیست. 

گرفتاری این چشم اندازها این است که گروه حاکم، هميشه و در همه جا، سود و زیان خود را، سود و زیان جامعه می خواند و می داند. در جامعه ای که رده ها، گروه ها، دسته ها و رسته های گوناگون، با نیازهای ناهمانند وجود دارند، "سود همگانی"، سخنی بی معناست. هیچ آئین نامه ای در جهان، دربرگیرنده نیازهای همگانی نمی تواند باشد. با این همه، آئین ها و ایدئولوژی ها برآنند تا با دست یابی و جاخوش کردن در ذهن هر فرد در جامعه، او را ابزار کارخود کنند و از او کارورزی تهی از خویش بسازند. چنین است که گاه فردی، با دست خود جلیقه انفجاری می پوشد و با پای خود به پیشواز آتش و مرگ می رود. 

روزگار روشنگری که در پی روزگار سیاه پدید آمد، ذهن انسان را خانه خواهش های او کرد و خویشتن-خواهی را ارج نهاد و تن انسان را زیبا و ستودنی و درخور عشقباری ِعشق رومانتیک دانست. این گونه بود که فرد در جهان، نگین هستی پنداشته شد و خواهش های فردانی و نفسانی، از زنجیر بایدها و نبایدها رهید و از زیر زمین بیرون آمد و سوژه های پسندیده و پذیرفتنی ادبیات شد. 

یکی دیگر از ویژگی های ذهنیت قرون وسطایی، جزمی اندیشی و قطعی نگری آن بود. در آن دوران هر قوم و قبیله ای درلاک بومی خود پیچیده بود و نبودن پیوندها و رسانه های همگانی سبب می شد که هرگز کسی فرصت مقایسه و برابر گذاری اندیشه ها و رفتارها و کردارهای دو گروه را نداشته باشد. از سویی نیز ادبیات مذهبی، هرگونه اندیشهِ خود جوش و نوآورانه را نکوهش می کرد و راه ها و رسم های اجتماعی را هماره همسان و پایا می خواست. 

انسان گوهری ذات کاو دارد و هماره در پی یافتن چند و چون و چرای پدیدارهای جهان است. این چگونگی از آنروست که زیستبوم دگرگون شونده انسان نیازمندِ فرهنگی هماره دگرگون شونده و دگرگون کننده است. اگر قرار باشد که زیستبوم انسان در سرزمینی دگرگون شود و راه ها و رسم ها و شیوه های بهره وری از آن همسان بماند، مردم آن سرزمین به ناگزیر به پرتگاه نابودی خواهند افتاد. چنین است که ستیز مردم با فرهنگ های تغییر ستیز، ستیزی هماره و بی پایان است و این کشمکش همیشه بسود مردم پايان می يابد. با این همه، آئین ها و ایدئولوژی ها، در پی ساختن ذهنیتی هستند که در آن همه افراد در جامعه راه ها و روش های موجود را درست و دائمی بدانند و هرگز دست از آنها برندارند. چنین است که در درازنای تاریخ، حاکمان و زورمندان همیشه از دانایان و افسونگران و زبان بازان و معرکه گیران می خواسته اند که ترفندی بدانان بیاموزند که با آن خود را در دل مردم جای دهند. بسیاری از متون تاریخی و ادبی هر جامعه، کوشش هایی این چنینی ست. نمونه های فارسی این چگونگی؛ سیاست نامه، گلستان سعدی و اندرزنامه های بی شماری ست که در راستای استوارتر کردن حکومت ها نوشته شده است. 

یکی دیگر از ویزگی های ذهنیت قرون وسطایی، تعریف انسان با آن که نیست، است. در آن روزگاران مردم خود را نه با آنچه بودند، بلکه با آنچه نبودند تعریف می کردند. این چگونگی با پنداره ها و انگاره های ذهنی درباره مردم سرزمین های دیگر شکل می گرفت. برای نمونه، نخست مسلمانان را در ذهن خود مردمی جنگلی و خونخوار و ستیزه جو می پنداشتند و سپس خود را خالی از این خُلق و خوی می انگاشتند. یا یهودیان را قومی دیوگون و سیاه کار و تنگ چشم می دانستند و خود را از خالی از هریک ازاین ویژگی ها می خواندند. پس، "ما که هستیم؟"، از دیدگاه ذهنیت قرون وسطایی، با، "ما که نیستیم"، تعریف می شد. این چگونگی را امروز نیز در میان شیوه اندیشیدن مردم برخی از سرزمین ها میتوان ديد. در این شیوه اندیشيدن، نخست به همه اقوام و ملیت های دور و نزدیک، مُهر ويژگی هایی منفی زده می شود. این مُهر، زمینه ساز ادبیات کنایه آمیزی می گردد که شکل دهنده هویت خیالی قومی دیگر می شود. برای نمونه، مردم فلان قوم چنین اند و پيروان بهمان آئين چنان. مجموعه این ویژگی ها، فهرستی از آنچه ما نیستیم را فراهم می آورد که بدرستی نشان نمی دهد که ما که هستیم. در چنین فرهنگی، هر فرد با ایما و اشاره به ویژگی های اقوام و ملیت های دیگر، باید هویت قومی و یا ملی خود را بیابد. 

ویژگی دیگر ذهنیت قرون وسطایی، خود شیفتگی آن است. این ذهنیت خود را در مرکز هستی می گذارد و همیشه ارج گذارِ خود و فرهنگ خویش است. این ذهنیت با نسبی گرایی بیگانه است و هماره خود را بر بالای هرم ارزشی جهان جا می دهد و برترين می پندارد. در جنگ های صلیبی در روزگار سیاه اروپائیان، مردم با دل و جان به جبهه های جنگ می پیوستند و با تمام وجود می جنگیدند و شهید می شدند زیرا که را ه و روش خود را بهترین و برترین می پنداشتند و دشمن را دیوگون و دون مایه می دانستند و ریشه کن کردن او را بزرگترین خدمت به جهان می شمردند. هم نيز هرگز در راستی و درستی راه خود، دو دل نمی شدند و باور داشتند که اگر کشته شوند، يکسره به بهشت خواهند رفت. از اینرو، ذهنیت قرون وسطایی بهترین ذهنیت سربازی ست و همه ارتش های جهان، خواستار سربازانی این گونه اند که با باوری استوار، مبارزه با دشمن را راست و برحق و ارجمند و پربها بدانند. 

خود شیفتگی و برترپنداری ریشه درخودکامگی انسان دارد که برآیندی از ساختار ژنتیک اوست. این خوی جانوری، دیدگاهی رویاروی انسانمداری و برابر پنداریِ همگان است. در ذهنیت قرون وسطایی، جایگاه انسان در هرم ارزشی را، پایگاه مذهبی وی و میزان نزدیکی اش به راس آن هرم روشن می کرد. اما از دیدگاه انسانمداریِ مدرن، همگان بی چشمداشت به پایگاه اجتماعی و فرهنگی و جنسی و خانوادگی، دارای حقوق همانندی هستند که " حقوق بشر" خوانده می شود.   



Post a Comment
Free counter and web stats