DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> گـُوبـــاره <$BlogRSDUrl$>

گـُوبـــاره
 

Sunday, August 11, 2013


فــرازی از کتـــابی: 



روزگارِ سـياه

دوران میانی تاریخ اروپا را، که با فروپاشی امپراتوری روم باستان در اوان سده پنجم ترسايی آغاز شد و  هزار سالی دنباله داشت، قرون وسطا و یا " روزگار سیاه"، خوانده اند. سیاه خواندن این دوران از آنروست که در آن روزگاران، خرافه و خامی آنچنان فراگیر شده بود، که اندیشیدن، کژرفتاری بزرگی پنداشته می شد و پادافره ای گران داشت. روزگار سیاه، روزگاری بود که انسان را بهره ای از پرتو چراغ خرد نمی توانست باشد و نادانی و ناتوانی همگانی در سایه آموزه ها و اداره جامعه بدست کشیشان و کارگزاران ِ کلیسا، آنگونه بود که توانایی تمیز نیک و بد برای کسی آسان نبود. این شیوه زیستی که انسان را از اندیشیدن می رماند و اندیشمندان را گوشمالی می داد، ذهنیت ویژه ای پدید آورده بود که می توان آن را "ذهنیت قرون وسطایی"، خواند. این یادداشت کوششی برای شناساندن این ذهنیت و برآیه های رفتاری و کرداری آن است. 

گفتیم که دروان میانی تاریخ ِ اروپا، یعنی روزگاری که اروپاییان کنونی، آن را روزگار سیاه تاریخ خود می دانند، از سده پنجم آغاز شد و هزار سال دنباله پیدا کرد. سپس با درخشش خورشید روشنگری در سده پانزدهم میلادی به زباله دان تاریخ اندر شد. این دوره هزار ساله در تاریخ اروپا، درازترین دوره تاریخی این بخش از جهان است. دوره ای که تا چند سال پیش، تاریخ نگاران اروپایی از آن به آسانی می گذشتند و آن را روزگار سیاه خود می خواندند و ویژگیِ اساسیِ آن را حکومت کلیسا برجامعه می دانستند. در دهه گذشته، برخی از اندیشمندان و تاریخ نگاران اروپایی، این دوران را بیش از پیش در دیدرس و دسترس خود نهاده اند و اندک، اندک به این باورمی گروند که ریشه های اندیشه های مدرن را باید در گمای هزارتوی آن روزگار سیاه، پی جُست. این چگونگی هم اکنون چراغ اندیشه برخی از اندیشمندان غربی را در گستره های آکادمیک بر روی شناسایی ذهنیت قرون وسطایی تابانده است. به گمان من دنبال کردن اين رشته، برای ما ایرانیان نیز می تواند سودمند باشد. 

سیاهی در فرهنگ های هند و اروپایی، اشاره به ناتوانی در گزینش دارد. بینایی انسان که برترین حس از حس های پنجگانه است، تنها در پرتو نور کار می کند. چشم انسان درتاریکی کارایی ندارد زیرا که انسان، جانوری روز- بیدار و شب- خواب است. این گونه جانوران، دایره های طبیعی خیز و خواب ویژه ای دارند که با خورشید کار می کند. این دایره را ساعت زیستی (بیولوژیک) نیز می گویند. یکی از برآیندهای این ساعت، این است که در پرتو کارکردِ آن، انسان هرپگاه با رویش خورشید می روید و با سرزدن آن سرزنده می شود و موج هستی و کار و کوشش در تن و جانش در نیمروز به اوج می رسد وسپس اندک اندک با غروب خورشید، کارایی او نیز فروکش می کند و سپس تر، با تاریک شدن هوا، خواهش ِخواب در او در می گیرد. چنین است که برآیش شناسان، بهترین زمان برای پرداختن به کارهای دشوار و اندیشه خواه را، اندی به نیمروزمانده می دانند. پرت نشویم. 

آنجا که نور نیست و چشم نمی بیند، توانایی گزینش با کاربرد بینایی از انسان گرفته می شود. روزگار سیاه، اشاره به روزگاری ست که انسان نمی توانست در پرتو چراغ خِرَد خود، نیک را از بد باز شناسد. روزگاری آنچنان تیره و تار، که اندیشیدن ناممکن بود. در آن دوران، رد پای آموزه های کلیسا درهمهِ سویه های زندگی مردم دیده می شد و گریزی از آن نمی توانست باشد. این شیوه فرمانروایی، اندیشیدن را برنمی تافت و تکروی و به خویش اندیشی را به بدترین شیوه گوشمالی می داد. این چگونگی، ذهنیتی هراسیده و خالی- از- خویش پدید می آورد. ذهنیتی که همه چيز در آن است و هيچ چيز در آن نیست! ذهن انسان، نهانخانه اندیشه ها و خیال های اوست. جایی که همه کمبودها و ناداری ها را درآن می توان جبران کرد. جایی که ندار، می تواند خود را دارا بپندارد و زشت، خویشتن را زیبا. جایی که زایشگاه همه پدیدارهای جهان و رویشگاه همه اندیشه های ممکن بوده است. پس اگر دین و آئین و مرام و مسلکی بخواهد که خود را در دل و جان مردم جا دهد، ناگزیر از دستبرد به ذهن مردم و جاخوش کردن درآن است. این چگونگی با خالی کردن ذهن، از دارنده اصلی آن آغاز می شود. ذهنیت قرون وسطایی، ذهنیتی "دیگر گزین" بود. این ویژگی ریشه در فرمانروایی کلیسا برسرزمين های اروپایی در آن روزگار داشت که همگان را بره وار، پیرو آئین ترسايی می خواست و رستگاری را در دلسپاری و سرسپاری به فرمان های آن آئین می دانست. 

آئین ترسايی نيز، مانند همه دين های ابراهیمی، رستگاری را در تهی شدن انسان از خویش و سرسپاری به سود همگانی تعریف می کند. از چشم انداز دین های ابراهيمی، سود و زیان هر جامعه، بسی بزرگتر و برتر از جمع سود و زیان همه افراد آن جامعه است و خوشبختی فرد، تنها در پرتو خوشبختی جامعه معنا پذیر می باشد. پس اگر همگان دست از خویشتن- خواهی و خودپسندی و خودمداری بردارند و در پی خوشبختی همگانی باشند، آنگاه، جامعه از زشتی و پلشتی تهی می شود و همگان هماره درآبادی و آزادیِ آميخته با شادی خواهند زیست. 

گرفتاری این چشم اندازها این است که گروه حاکم، هميشه و در همه جا، سود و زیان خود را، سود و زیان جامعه می خواند و می داند. در جامعه ای که رده ها، گروه ها، دسته ها و رسته های گوناگون، با نیازهای ناهمانند وجود دارند، "سود همگانی"، سخنی بی معناست. هیچ آئین نامه ای در جهان، دربرگیرنده نیازهای همگانی نمی تواند باشد. با این همه، آئین ها و ایدئولوژی ها برآنند تا با دست یابی و جاخوش کردن در ذهن هر فرد در جامعه، او را ابزار کارخود کنند و از او کارورزی تهی از خویش بسازند. چنین است که گاه فردی، با دست خود جلیقه انفجاری می پوشد و با پای خود به پیشواز آتش و مرگ می رود. 

روزگار روشنگری که در پی روزگار سیاه پدید آمد، ذهن انسان را خانه خواهش های او کرد و خویشتن-خواهی را ارج نهاد و تن انسان را زیبا و ستودنی و درخور عشقباری ِعشق رومانتیک دانست. این گونه بود که فرد در جهان، نگین هستی پنداشته شد و خواهش های فردانی و نفسانی، از زنجیر بایدها و نبایدها رهید و از زیر زمین بیرون آمد و سوژه های پسندیده و پذیرفتنی ادبیات شد. 

یکی دیگر از ویژگی های ذهنیت قرون وسطایی، جزمی اندیشی و قطعی نگری آن بود. در آن دوران هر قوم و قبیله ای درلاک بومی خود پیچیده بود و نبودن پیوندها و رسانه های همگانی سبب می شد که هرگز کسی فرصت مقایسه و برابر گذاری اندیشه ها و رفتارها و کردارهای دو گروه را نداشته باشد. از سویی نیز ادبیات مذهبی، هرگونه اندیشهِ خود جوش و نوآورانه را نکوهش می کرد و راه ها و رسم های اجتماعی را هماره همسان و پایا می خواست. 

انسان گوهری ذات کاو دارد و هماره در پی یافتن چند و چون و چرای پدیدارهای جهان است. این چگونگی از آنروست که زیستبوم دگرگون شونده انسان نیازمندِ فرهنگی هماره دگرگون شونده و دگرگون کننده است. اگر قرار باشد که زیستبوم انسان در سرزمینی دگرگون شود و راه ها و رسم ها و شیوه های بهره وری از آن همسان بماند، مردم آن سرزمین به ناگزیر به پرتگاه نابودی خواهند افتاد. چنین است که ستیز مردم با فرهنگ های تغییر ستیز، ستیزی هماره و بی پایان است و این کشمکش همیشه بسود مردم پايان می يابد. با این همه، آئین ها و ایدئولوژی ها، در پی ساختن ذهنیتی هستند که در آن همه افراد در جامعه راه ها و روش های موجود را درست و دائمی بدانند و هرگز دست از آنها برندارند. چنین است که در درازنای تاریخ، حاکمان و زورمندان همیشه از دانایان و افسونگران و زبان بازان و معرکه گیران می خواسته اند که ترفندی بدانان بیاموزند که با آن خود را در دل مردم جای دهند. بسیاری از متون تاریخی و ادبی هر جامعه، کوشش هایی این چنینی ست. نمونه های فارسی این چگونگی؛ سیاست نامه، گلستان سعدی و اندرزنامه های بی شماری ست که در راستای استوارتر کردن حکومت ها نوشته شده است. 

یکی دیگر از ویزگی های ذهنیت قرون وسطایی، تعریف انسان با آن که نیست، است. در آن روزگاران مردم خود را نه با آنچه بودند، بلکه با آنچه نبودند تعریف می کردند. این چگونگی با پنداره ها و انگاره های ذهنی درباره مردم سرزمین های دیگر شکل می گرفت. برای نمونه، نخست مسلمانان را در ذهن خود مردمی جنگلی و خونخوار و ستیزه جو می پنداشتند و سپس خود را خالی از این خُلق و خوی می انگاشتند. یا یهودیان را قومی دیوگون و سیاه کار و تنگ چشم می دانستند و خود را از خالی از هریک ازاین ویژگی ها می خواندند. پس، "ما که هستیم؟"، از دیدگاه ذهنیت قرون وسطایی، با، "ما که نیستیم"، تعریف می شد. این چگونگی را امروز نیز در میان شیوه اندیشیدن مردم برخی از سرزمین ها میتوان ديد. در این شیوه اندیشيدن، نخست به همه اقوام و ملیت های دور و نزدیک، مُهر ويژگی هایی منفی زده می شود. این مُهر، زمینه ساز ادبیات کنایه آمیزی می گردد که شکل دهنده هویت خیالی قومی دیگر می شود. برای نمونه، مردم فلان قوم چنین اند و پيروان بهمان آئين چنان. مجموعه این ویژگی ها، فهرستی از آنچه ما نیستیم را فراهم می آورد که بدرستی نشان نمی دهد که ما که هستیم. در چنین فرهنگی، هر فرد با ایما و اشاره به ویژگی های اقوام و ملیت های دیگر، باید هویت قومی و یا ملی خود را بیابد. 

ویژگی دیگر ذهنیت قرون وسطایی، خود شیفتگی آن است. این ذهنیت خود را در مرکز هستی می گذارد و همیشه ارج گذارِ خود و فرهنگ خویش است. این ذهنیت با نسبی گرایی بیگانه است و هماره خود را بر بالای هرم ارزشی جهان جا می دهد و برترين می پندارد. در جنگ های صلیبی در روزگار سیاه اروپائیان، مردم با دل و جان به جبهه های جنگ می پیوستند و با تمام وجود می جنگیدند و شهید می شدند زیرا که را ه و روش خود را بهترین و برترین می پنداشتند و دشمن را دیوگون و دون مایه می دانستند و ریشه کن کردن او را بزرگترین خدمت به جهان می شمردند. هم نيز هرگز در راستی و درستی راه خود، دو دل نمی شدند و باور داشتند که اگر کشته شوند، يکسره به بهشت خواهند رفت. از اینرو، ذهنیت قرون وسطایی بهترین ذهنیت سربازی ست و همه ارتش های جهان، خواستار سربازانی این گونه اند که با باوری استوار، مبارزه با دشمن را راست و برحق و ارجمند و پربها بدانند. 

خود شیفتگی و برترپنداری ریشه درخودکامگی انسان دارد که برآیندی از ساختار ژنتیک اوست. این خوی جانوری، دیدگاهی رویاروی انسانمداری و برابر پنداریِ همگان است. در ذهنیت قرون وسطایی، جایگاه انسان در هرم ارزشی را، پایگاه مذهبی وی و میزان نزدیکی اش به راس آن هرم روشن می کرد. اما از دیدگاه انسانمداریِ مدرن، همگان بی چشمداشت به پایگاه اجتماعی و فرهنگی و جنسی و خانوادگی، دارای حقوق همانندی هستند که " حقوق بشر" خوانده می شود.   



Post a Comment
Comments: Post a Comment
Free counter and web stats