DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> گـُوبـــاره <$BlogRSDUrl$>

گـُوبـــاره
 

Tuesday, July 23, 2013



سياهه دارِ آب های رفته است
و تشنه ترانه های بی نويد
چه آدمی!؟

زمين زمينه مناسبی برای بودن است
و آسمان بهانه ای برای بال و پر زدن
دل از زمين و آسمان بريده است
بياد شيرهای سنگی هزاره های دور
نمی گريزد از گدُار ِ بی گذار خود دمی


ميان ذهن و زندگی
چه دوزخی ست زنده خوار!
چه راه ها و چاه های درهمی!


Post a Comment

Sunday, July 21, 2013



فـــرازی از کــــتابی:

"يکی نه خود خواندی، نه ديگران" 

هرکسی سه نفر است. يکی کودکی که در درون او می زيد و سن و سال سرش نمی شود. ديگری مادر و يا پدر و يا پدر و مادر گونه ای که الگوی رفتاری و کرداری اوست و سومی انسانی که می خواهد باشد و نيست. 

اولی هلهله گر و پايکوب و دست افشان و شوخ و شنگ و شورانگيز است. بسيارانی خوش می دارند که دلشان هميشه در دست اين يکی باشد و بازيگوشی کند و هوايی باشد و آسان گير و آتش افروز و خوش. کسانی که اين شخصيت در وجودشان بر آن دو ديگر چيره می شود، نوآور و تازه خواه و آسان گير و مرزنشناس و دل به هزار جا هستند. بسياری از هنرمندان اين چنين اند. 

گرفتاری آن هايی که گرفتار اين شخصيت هستند، اين است که در رفت و آمد و نشت و برخاست با ديگران کودکی می کنند و هماره در پی يافتن ِپدر و يا مادر و يا بزرگسالی هستند که با آنان رفتاری کودکانه داشته باشد. 

نفر دومی - يعنی شخصيت دومی انسان - جدی و سنگين و رنگين و اهل اخلاق و آداب و ادب و هنجارهای اجتماعی ست. آنان که دل به اين يک می سپارند و اين شخصيت را در ذهن خود ميدان می دهند، بيشترسختگير و نکته دان و عيب جو و پندآموزند. اينان همانانی هستند که هميشه نيمه خالی ليوان را میبينند و هماره از همه چيز و همه کس، دلزده و ناشادمان و بستانکارند. اين کسان در هر رويداد و روندی در پی کمی ها و کژی ها و کاستی ها می گردند و آن ها را درشت و برنما و پرنما می کنند. آنان همچنان، به ديگران از ديد ِ پدر و يا مادری همه- دانا و برترانديش می نگرند و آنان را کودکانی آرام و رام و سهل انگار و مهار شدنی می خواهند. 

اين بيچاره ها نه خودشان در زندگی روز خوش می بينند و نه دروبری هايشان. اين ها همان کسانی هستند که پدران و يا مادرانی سختگير و تلخ جان و گزنده و زهرپاش داشته اند و يا دارند و رفتارها و کردارهای آنان را – ای بسا بی که بدانند و يا بخواهند – الگوی رفتاری و کرداری خود کرده اند. اينان تنها می زيند و تنها می روند. 

سومی آنی ست که نيست. ابر انسانی ايده آلی و يکسان- نگر که خود را از ديگران برتر و بهتر نمی داند و همگان را داری حقوقی برابر می پندارد. اين يک، نه خود را بزرگسال تر از آن که هست می پندارد و نه ديگران را کوچک ترا از آن که هستند. نه در حق کسی ناخواسته پدری می کند و نه در برابر وی کودکی. چنين است که می گويم اين آنی ست که نيست. چنين ذهنيتی تنها در فرهنگی دموکراتيک شکل می گيرد. پس بيخود در ميان دور و بریهای دنبالش نگرديد. 







Post a Comment

Tuesday, July 16, 2013


با همـی 


گفت؛ انسان از نژاد ِ ميمون است.
يکی پاسخ داد؛ "نه، ما از نژاد کورش هستيم و خونِ ِ پاک آريايی در رگانمان روان است."
ديگری گفت؛ نسب ِ ما به سلمان فارسی می رسد. به ابوذر، به مقداد. به والگان وحی
سومی گفت؛ انسان زاده خويش است و تنها با کارش معنا می يابد
چارمی در آمد که؛ نه، کُردها از نژاد شيرند، نه ميمون.
آن دگر خواست بگويد؛ " ملت ترک.....
ارمنی توپيد که؛ "اگر اين يک، سخنی بگويد، من با شما نخواهم ماند


Post a Comment

Monday, July 15, 2013


زبانبــازی  


کاربرد زبان در گره گشايی فرهنگی و سياسی، برآيندی از دروان روشنگری ست که چون فرهنگ ما با اين دوران بيگانه بوده است، نمی توان آرزو داشت که ما نيز بتوانيم از راه گفتگو به کشمکشهای سياسی و فرهنگی خود پايان دهيم. چنين است که ما هرگزنتوانسته ايم با گفتگو و گرفت و دادهای زبانی، گره ای از کلاف درهم گرفتاری های تاريخی و اجتماعی خود بگشاييم. هرگاه و هرجا نيز که سخن از نشست و گردهمايی و گفتگو بوده است، همدلی و همزبانی بسيار زود به چند دلی و چند زبانی و پرخاش و ستيز و گريز و انشعاب راه برده است. اين همه از آنروست که فرهنگ گفتگو به معنای مدرن آن، در فرهنگ ما جا نيافتاده است.

فرهنگ گفتگو، زبان را در فرهنگ های مدرن به ابزاری بسيار دقيق و خوش پرداخت برای ترابری مفاهيم بدل کرده است، آنسان که بتوان با کاربرد کمترين واژه، بيشترين معنا را به شنوده و يا خواننده رساند. زبان فارسی توانايی چنين کاربری را داراست، اما چون اقتصاد واژگانی تاکنون برای کاربران اين زبان هرگز اهميت نداشته است، فارسی زبانان ميدان فراخ و پردامنه ای برای کاربرد واژگان اين زبان ند
ارند . از اينرو، بيشتر نوشته های فارسی
،جا برای کوتاه کردن دارد و گاه بار معنايی کتابی را می توان در برگی از همان کتاب گنجاند.

زبان در فرهنگ هايی که با بحران تعريف روبروست، کارايی خود را از دست می دهد و رسانه معنا رسان نيست. از اينرو، بخش بزرگی از گفته ها و نوشته های روزمره در اين فرهنگ ها، واژيدن های بيهوده ای ست که گوينده و شنونده، نويسنده و خواننده، 
از پوچی و بی ارزش بودن آن با خبرند. سخنان و سخنرانی های آخوندها، نمونه ای از اين وراجی های بی بار و بر است که نه پيوندی با حقيقت دارد و نه معنايی را که می خواهد، می رساند. اين چگونگی در فرهنگ ايرانی ريشه ای ديرين دارد و  بايد آن را " زبانبازی" خواند. زبان بازی، کاربرد نيرنگين زبان برای فريب دادن ِ ديگران است. چون اين بازی برپايه دروغ و ناراستی استوار است، برای تاثير آنی بکار گرفته می شود. زبانباز، با دروغ و دغل می کوشد که با خوشنود ساختن شنونده، به روان گردانی آنی وی بپردازد و او را بکاری که می خواهد، وادارد. در اين بازی اگر شنونده خوش باور باشد، به پيشنهادهای گوينده دل می بندد و هرآنچه که از او خواسته می شود، می کند. اما پس از چندی درمی يابد که بازيچه دست زبانبازی بوده است و اگر تخم کينه زبانباز را در دل نکارد، دست کم از او روی برمی گرداند. احمدی نژاد، نمونه خوبی از اين چگونگی ست. وی در زمان رياست خود هرکجا رفت، قول هرآنچه را که مردم از او می  خواستند، به آن ها داد و  در پايان درکلاف دست و پاگير  ِ زبانبازی و "خالی بندی"های خود گرفتار شد زيرا که مردم اندک اندک دريافتند که زبان برای وی ابزاری برای هيجان آفرينی آنی بود و رسانه هيچ معنا و حقيقتی نبود. 

باور همگانی براين است که زبان را شاعران و نويسندگان هرسرزمين بارور می کنند. من با اين باور سر ستيز ندارم، اما درست تر آن می دانم که بگويم که زبان را آزادی بارور می کند. چنين است که ستمکاران در سراسر تاريخ با زبان های باز، گرفتاری داشته اند و آن ها از حلقوم دارندگانشان بيرون می کشيده اند. هم امروز نيز ديکتاتورها از زبان و قلم بيش و پيش از هر چيز ديگری وحشت دارند و به شکستن قلم ها و بريدن زبان ها و بستن روزنامه ها می پردازند. هم نیز چنين است که بيشتر خواب های وحشتناک
، برای اهل زبان و قلم ديده می شود؛ از خفه کردن مخفيانه و زنجيره ای آنان گرفته تا پرتاب گروهی آنان به ژرفای دره.

بيهوده دل خوش نبايد کرد که زبان فارسی چنين و چنان است. اين زبان داغ ها و نشان ها از همه ترس ها لرزها و شکستن ها و بستن ها و کشتن ها در خود و با خود دارد و آينه تمام نمايی از فرهنگی بحران زده و خفقانی ست.


Post a Comment

Sunday, July 14, 2013


روبــاه و كـــــــــــلاغ  



زاغکی قالب ِ پنيزی ديد
به دهان برگرفت و زود پريد

بردرختى بشست در راهى
كه از آن مى گذشت روباهى

روبهك پُرفريب و حيلت ساز
رفت پاى درخت و كرد آواز

گفت به به، چقدر زيبايى
چه سرى! چه دُمى! عجب پايى

پروبالت سياه رنگ و قشنگ
نيست بالاتر از سياهى رنگ

گرخوش آواز بودى و خوشخوان
نبُدى بهتر از تو در مرغان"1

***

داد خونسرد، مرغك سرمست
از دهان قالب پنير بدست

آنقد از خنده روده بر شده بود
كه اگر مرد بود، قُر شده بود

گفت اين قصه را منم خوانده م
در دبســتان، و در عجب مانده م

كه تـو مــا را الاغ پنــدارى
گرچه خود صـد طويله خــرواری

خيلى از مرحله، داداش، پرتى
قصه اى نو بساز اگر مردى

روبهك با هزار حسرت و آه
داشت برقالب پنير نگاه

دهنش هاج و واج، واشده بود
چشمهايش چهارتا شده بود

زاغ ِ تحصيلكرده با صد ناز
روبهك را نمود برانداز

گازكى زد پنير را و بگفت
اى رفيقِ شفيق ِ دمب كلفت

اين كلك مال ِ عصر طاغوت است
هر كه امروز مى زند شوت است

پس ازاين كار ِتو دگر زار است
هـركـجا روبهى ست، مـكـار است

نتوانى پنير كس زد و برد
چيزِ ما را نمى توانى خورد

.....................
ا. شش بيت نخست اين شعر از حبيب يغمايی است.
٢. چيز در زبان انگليسى يعنى پنيـر


Post a Comment

Friday, July 12, 2013


ملت ابراهيم و ملت ايران  



اين يادداشت کوتاه بیيش از شش سال پيش نوشته شده است، اما شايد امروز با چشمداشت به رويدادهای ايران و مصر و ترکيه، خواندنی باشد.
 




Post a Comment

Wednesday, July 10, 2013




اکسیر هوشياری ما در همین قم است
اين قم که ريشه های تباهی در آن گم است

اینجا مقام هيبت الاسلام افعی است
اینجا کنام حجت الاسلام کژدم است

اين قم که صيد صيغه، در آن امر حوزوی ست 
تا اقتدار مايه حق تقدّم است

اين حوزه مبارک و آن روضه رفيع
کانون پخش ايدز و کوفت و تراخم است

در چشم شيخ قمقمه هر حجاب دار
با خمره های زير عبا در تکلم است

شب ها که ابر، تیره کند آسمان شهر
در پشت پرده کشمکش ماه و انجم است

پايان کار اگرچه شود سخت دردناک
آغاز کار با يه سلامُن علیکم است

این مرکز خرافه و خرپروری کنون
لابراتوار ویژۀ تحمیق مردم است

"اين سرزمين قدس که از عرش برتر است"
نخجيرگاه سبز ِ ستوران بی سُم است

نزديک تر بيا که ببينی بچشم خويش
اکسیر هوشياری ما در همین قم است


Post a Comment
Free counter and web stats