گـُوبـــاره
 

Monday, May 27, 2024


گِـردباد 




گردبادی که ما را می بَرَد
گهواره نیاکانمان بوده است
و کویری که از خون جوانانمان
لاله می رویاند
راهی،
جز افسوسِ کـِشدارِ آهی
باز نمی گذارد.

این گونه است
که شیران سالخورده
بر ستون های ستبرِ باستانی سنگیده اند
و سایه های سنگین شان
همیشه برسر ما آوار بوده است.

نـه، همین نیست که هست
چه مارهایی در آستین های ما غنوده اند
و چه خون هایی در رویاهایمان ریخته می شود

شب نامه ها،
سرگذشتِ ما را به تاریکی و تردید سپرده اند
و تاریخ
از راه هایی
که به چاه ها رسیده اند
چیزی نمی داند

همیشه سراب
از رویاهای خاموشِ ما سیراب می شود
و، عشق
داستان به گِل نشستنِ کشتی شکسته ای ست
که کسی را بجایی نمی بَرَد.

هشدار که در این خاک
هوهای هذیانی باد
در گیسـوانِ بید
تفسیر خانمانسوز سربداری ست
نه سودای دل سپاری.



Post a Comment

Tuesday, May 07, 2024


اکسیرِ هوشـیاری 




اکســیرِ هـوشــیاریِ مـا در همـین قـم اسـت
این قم، که ریشه های تباهی در آن گم است

این قم که صیدِ صیغه، در آن، امر حوزوی ست
تا اقــــتدار مـایـه ی حـق تـقدّم اسـت

اینجا مقام هیبت الاسلام افعی است
آنجا کـُنام حجت الاسلام کژدم است 

این حوزه ی مبارک و آن روضه ی رفیع
کانونِ پخش سل، کرونا و تراخم است 

در چشم شیخ، قمقمه هر حجاب دار
با خمره های زیر عبا در تکلم است 

شب ها که ابر، تیره کند آسمان شهر
در پشت پرده، کشمکش ماه و انجم است 

پایان کار اگرچه شود سخت دردناک
آغاز کار با یه سلامُن علیکم است 

این مرکز خرافه و خرپروری کنون
لابراتوار ویژه ی تحمیق مردم است 

"این سرزمین قدس که از عرش برتر است
نخجـیرگاه سـبز ِسـتوران بی سُـم اسـت 

نزدیک تر بیا که ببینی بچشم خویش
اکسیرِ هوشیاریِ ما در همین قم است



Post a Comment

Saturday, April 27, 2024


این همـه آوازه هـا از نفت بـود 


بزرگترین رویدادِ تاریخی ایران پس از یورشِ مغولان، کشفِ نفت در سال 1908میلادی و آغاز استخراج اش دو سال پس از آن بود. کلنگِ نخستین چاه نفت در خاورمیانه در ایران زده شد و نخستین بشکه نفت از این سوی جهان، از ایران بسوی انگلیس روانه شد. این رویداد که برای نخستین بار پس از آغازِ دوره ی روشنگری، ایران را به بازارهای جهانی پیوند داد، تاکنون، بارتاب های بسیاری داشته است که یکی از آن ها، گسستنِ پیوندِ ما با گذشته و شکل گیریِ نگرشِ ما از خود برپایه ی هویتی ساختگی ست. هویتی که در پشتِ گوشِ هوشِ ما شکل گرفته است و کمتر کسی از ماهیت دروغین آن آگاه است. درآمدِ نفت و بباد دادنِ دیوانه وارِ آن در صد و اندی سالِ گذشته سبب شده است که ما نه بتوانیم شناختِ درستی از خود داشته باشیم و نه از جایگاهِ پیرامونی خود در جهان آگاه باشیم.

در سده ی بیستم ترسایی، درآمدِ نفت و دیگر منابعِ کانی، پای حکومت های سرزمین های پیرامونی دارای آن منابع را به بازارهای جهانی کشاند و این توهَم را برای آن حکومت ها و مردمانشان پدید آورد که از پیرامونِ جهانِ به کانونِ آن راه یافته اند و مانندِ دیگر کشورهای کانونی، بازیگرانِ سیاسی، اقتصادی و فرهنگی آن گستره شده اند. یکی از برآیندهای این خوش خیالی، پذیرش و برتر انگاریِ نگرش زیستیِ غربی و فرودست انگاشتن فرهنگ و اخلاق و جهان بینی بومی هماهنگ با زیستبوم خویش بود. فراتر از آن، این انگاره که "انسانیّت" و "اخلاق" مدرنِ غربی مفاهیمی جهانشمول است و واتاب های فرهنگی و قانونی آن ها، مانندِ دموکراسی و حقوق بشر، آنان را نیز دربر می گیرد.

اما تاریخ زیسته نشان داده است که تعریفِ "انسان" در فرهنگ سیاسی غرب، ویژه غربیان است و مردمِ دیگر سرزمین ها را دربر نمی گیرد. البته این حقیقتِ نانوشته را تنها از رفتارها و کردارهای نظامی و سیاسی دولت های غربی می توان دریافت. آنان در حوزه ی گفتار، گزارهای اخلاقی و قانونی خود را جهانشمول می پندارند و همگان را شایسته ی کرامتِ انسانی، آزادی و برابری در پیشگاهِ قانون، فارغ از نژاد، جنسیت، قومیّت، ملیّت، مذهب، رنگِ پوست، زبان و پایگاه طبقاتی می دانند. اما هنگامی که سخن از دسترسی به سازه های زیستی به میان می آید، جایی برای دیگران باز نمی گذارند، زیرا نه دیگران را همانند خود می دانند و نه آنان را سزاوار زیستن به شیوه ی خود. این سخنِ منسوب به چرچیل که: "مرز دغدغه ی ما برای دموکراسی، ساحل دریاست."(1)، اشاره به این چگونگی دارد. یعنی که ما باید هوای دموکراسی را در درون مرزهای جزیره خود داشته باشیم و نگران کمبود و یا نبود آن در دیگر جاها نباشیم. گویای این چگونگی ست.

گفتارِ دولت های غربی با کردارشان یکی نیست. این سخن در نخستین نگاه بسیار ساده و بدیهی می نماید. اما اگر اندکی در آن درنگ کنیم، به نکاتِ ذهن انگیزِ دیگری می رسیم که آگاهی از آن ها می تواند یادآورِ بازتاب های خطرناک آن باشد. هنگامی که از ناهمخوانیِ گفتار با کردارِ سیاستمدارانِ غربی سخن می گوییم، در حقیقت می گوییم که در روزگارِ کنونی، سیاست های رسمی دولت های غربی شکلی دو رویه دارد. نخست رویه ای گفتاری که با اخلاقِ مدرن که زیربنای پنداره ی دموکراسی، برابری در برابرِ قانون و حقوق بشر است، همخوان است. دوم رویه ای کرداری - که به گواهیِ تاریخِ زیسته – هر رویارویی را با مردم سرزمین های دیگر، رها از هرگونه قید و بندِ انسانی، اخلاقی و قانونی پی می گیرد و با ترفندمندی و فریبکاری و زور، به هدف یا هدف های از پیش برنامه ریزی شده می رسد.

اگرچه ما خودمان را مانندِ بسیاری از مردمان کشورهای پیرامونی، شایسته ی داشتنِ دموکراسی و حقوق بشر می دانیم، اما حقیقت این است که پنداره ی غالب در کشورهای غربی، ما را خرافه گرایانِ واپسگرایی با ذهنیت و فرهنگِ کشاورزی و دامداری می داند که شایستگی برخورداری از دستاوردهای فرهنگ غربی را نداریم. ما خیال می کنیم که چون خیام و حافظ و سعدی و مولوی داشته ایم و انقلابِ مشروطه کرده ایم، غربی ها حساب دیگری برایمان باز کرده اند. اما از چشم اندازِ آن ها، تاریخِ زیسته ی ما و پی آیندهای آن، بویژه آنچه اکنون در ایران می گذرد، نشان می دهد که آنچه بوده است، هیاهویی در پرتو درآمدِ نفت بوده است و بس. درآمدِ نفت جدّی بود و هدر دادنِ آن بسیار جدّی تر. اما اگر دست از خود فریبی برداریم و خونسرد و نقادانه در تاریخ دو سده ی گذشته خود بنگریم، هیچ سازه ی سودمندِ همگانی که وانهادِ کشش ها و کوشش های ایرانیان در دو سده ی گذشته باشد، نمی یابیم. یعنی که حتی یک نهادِ مدنی استوار و ماندگار در آن سرزمین در دوسده ی گذشته شکل نگرفته است که پناهگاهی برای مردم و خاری در چشم حاکمان زورگو باشد.

بزرگترین خطای ذهنیِ مردم کشورهای پیرامونی این است که آینده ی کشورهای خود را در گذشته ی کشورهای اروپایی جستجو می کنند، یعنی که می پندارند که چون اروپا از آغازِ دورانِ روشنگری به دموکراسی، حکومت قانون، نهاد مداری، آئین شهروندیِ مدرن و سکولاریزم رسیده است، ما نیز در آینده به همه ی این دستاوردها خواهیم رسید. اما نیک اگر بنگریم، در خواهیم یافت که این اندیشه، پنداره ای ذهنی ست که درنگ و کندوکاو برنمی تابد. چرا باید دو کشور با هزار فرسنگ دوری از یکدیگر، بی که هیچ تجربه ی تاریخی و شرایط اجتماعی و فرهنگیِ همانندی داشته باشند، راه یکدیگر را در آینده دنبال کنند؟ این که مردمِ سرزمینی، دنباله روی مردمِ سرزمین دیگری در روش ها و منش های روزمره ی خود باشند و آن ها را برتر و پیشترفته تر از خود بدانند، هرگز نه تجربه ی مشترکی خواهند داشت و نه به آینده ای همگون خواهند رسید. اکنون ما همراه با بسیاری از کشورهای پیرامونی که رویای پیشرفت و رفاه دارند، گذشته و تاریخ خود را رها کرده ایم و آن ها را بیهوده و بی پیوند با آینده ی خود می پنداریم و در آرزوی رسیدن به جامعه ای آزاد و آباد، با مردمانی شاد، دوره می کنیم، شب را و روز را!

البته این سخنان به معنای دفاع از بازگشت به گذشته نیست. هیچ ملتی در جهان، بیش از ما ایرانیان که هنر را نزدِ خودمان می دانیم و بس، از این کژپنداری آسیب ندیده است. انقلاب ایران، فارغ از آن که چه آغازی داشت، پایان اش را باید آزمایشی تاریخی برای پروژه ی ارتجاعی و خطرناکِ "بازگشتِ به خویش" -(بازگشت به خیش؟) پنداشت.

اکنون پس از نیم سده حکومت مذهبی برای ما ایرانیان آشکار شده است که هرچه پیش تر می ‏رویم، بیشتر در می ‏یابیم که بریدن از قافله ی تمدن جهانی در راستای "بازگشتِ به خویشتنِ خویش" چه کارِ ناروای بزرگی بوده است. به ما گفته بودند و پذیرفته بودیم که بخود آمدن و بازگشت به گذشته، کلید راه آینده است و راه رستگاری فردا را باید در بازگشت به دیروز جُست. گفته بودند و پذیرفته بودیم که پاسخِ همه ی پرسش‏های اساسی این مرز و بوم را، گذشتگانِ ما داده‏ اند و ما والگان وادی مغرب زمین، بیهوده با پیروی از راه‏ ها و روش‏ های غربیان در پی آینده ‏ای بهتر هستیم. یکی گفته بود؛ بابا، همین بادگیرهای ساختمان‏ های یزد، کولرهای طبیعی‏ ست، که گذشتگانِ خدابیامرزِ ما، برای رهایی مردم از گرمای سوزان کویری ساخته ‏اند. حالا ما با داشتنِ کولرِ آبی پُز می دهیم و بی خبر از این گره گشایی ‏های شگفت انگیز بومی، دل و دین در گرو راه‏ ها و روش‏ های غربی نهاده ‏ایم و نسخه ‏هایی را که آنان برای سرزمین ‏های خود پیچیده ‏اند، برای درمان بیماری‏ های فرهنگی و اجتماعی خود بکار می ‏بریم.

یکی از کژپنداری های بسی بیش از بسیاری از مردمِ کشورهای پیرامونی این است که از هنگام رویارویی با فرهنگِ فراگستر و جهانگیرِ غرب تاکنون، کوشیده اند که برابر- نهادهای همانندی برای دستاوردهای این فرهنگ، در فرهنگِ بومیِ خود پیدا کنند. فراتر از آن، برخی نیز به جستجوی ریشه های ارزش ها و اندیشه های غربی در تاریخ و سنّت های خود پرداخته اند و در پیوندِ با این کوشش، افسانه ها ساخته اند. اگرچه این کوشش ها برآیندِ روانشناسیکِ خود-خُرد بینی جمعیِ مردمانِ پیرامونی در برابر غربیان است و بیش و پیش از آن که خودخواسته باشد، بازتابی واکنشی و ناخودآگاه است، اما زیان های ناشی از آن را که سرچشمه ی بسیاری از بدفهمی ها، کژروی ها، دریافت ها و برداشت های نادرست بوده است، نمی توان نادیده گرفت.

هدفِ من در این یادداشت، برنما کردن و پُرنما کردنِ این نکته است که تاریخ هیچ هدفِ برنامه ریزی شده ای ندارد و قرار نیست که بجای ویژه ای برسد و ما را به آرمانشهری برساند. تاریخ پی آیند کشش ها و کوشش های آدمیان است. این نکته که دیگرانی پیش از ما بجایی و یا جاهایی رسیده اند که ما آن ها را ارجمند می داریم و پیشرفت می خوانیم، به این معنا نیست که ما نیز خودبخود روزی بدانجاها خواهیم رسید. این پنداره، تنها بازی ای ذهنی ست که ما را می فریبد و ابزاری برای شیادان سیاسی مردم فریب فراهم می کند. انسان می تواند بجایی که خودش می خواهد برسد. اما کسی جایی را از پیش برای او آماده نکرده است و نمی کند. آینده گستره ی خالی از برنامه ای ست که مردم باید برنامه ریزِ آن باشند.

.............

1.Our concern for democracy stops at the water’s edge.



Post a Comment

Thursday, April 25, 2024


. 


زنـدگـــی

(غزلی به لهجه ی اصفهانی)


زندگى با منى رفيوجى، چه بد تا مى كـُونِد
آ پِيشی هر کس و ناکس منو رسوا می کـُونِد

اينجا جاش نيس كه بگم، اما به ابوالفرض قسم
خيلی اين دنيا با ما، كاراى بى را مى كـُونِد

روزى صد مرتبه بندی دلى من پاره مى شِد
تا كسى اشاره ای به جنگ و دعوا مى كـُونِد

يُخده اينجاست دلم، يُخده دمِ هشت بهشت
شکلی يو يو شده س، هی اينجا و اونجا می کـُونِد

تو ولاتى خودمون اينقذه ديپرس نبوديم
كى ميگد سير و سياحت دلتو وا می کـُونِد

هر چی میگم که؛ نِوِرمايند، اوکی*، سخت نگير
رفيوجی بودنی تو دشمنا افشا می کـُونِد

هاليدی نيِس که عامو، صحنه جنگِس که توشی
دِ، کی تو صحنه ی جنگ اين پا و اون پا می کـُونِد

تو می باس مردم اين کشورو آگاه کونی
رفيوجی هر جا می رِد غُلغُله برپا می کـُونِد

چی چی هی می پلکی کشکی و هی غُرمی زنی
نکوند خارجه دارد تو رو اغوا می کـُونِد

وخی دس وردارو پاشناتو بکش کاری بوکون
آدمی بی عُرضه هی امروز و فردا می کـُونِد

وخى تا دير نشدس، آ ديگه نشنم كه بگى
زندگی با منی رفيوجی بد تا می کـُونِد
................................
Never mind, OK *



Post a Comment

Sunday, April 21, 2024


رازگشایی از شیوه ی حمله ی اسرائیل به ایران  


طی ِاین مرحله بی همرهی خضر نکن
ظلمات است، بترس از خطرِ گمـراهی
(حافظ)

انگلیسی ها همیشه ایران را کشوری یکپارچه می خواسته اند. هم از آنرو که ایران بزرگترین کشور در خاورمیانه است و نیز این که سر و کله زدن با یک حکومتِ قدرتمند مرکزی در کشوری مانند ایران را بهتر و آسانتر از گفتگو با سرانِ آل ها و ایل ها و گروه های دینی و قومی و سیاسی می دانند. این سیاست را امریکا نیز پس از جنگِ جهانی دوم پی گرفته است. پس از انقلاب، هنگامی که در پی اشغالِ سفارتخانه امریکا در تهران، گروگان های امریکایی را با چشم های بسته جلوی دوربین های تلویزیون های جهان نمایش داده شدند، سناتوری پرسیده بود که چرا امریکا که بزرگترین ابرقدرت جهان است و توانایی شگفتی در بازآراییِ نقشه جهان دارد و در همه جا بعنوان نیرویی مثبت و نیکو برای گسترش آزادی و آبادی دخالت می کند(!)، اجازه داده است که کشورِ وامانده و جامانده ای مانندِ ایران، در چنان نقطه استراتژیکی از جهان، یکپارچه بماند و امروز با دیپلمات های ما چنین کند؟ چرا کسی ریسک چنین رخدادی را پیش بینی نکرده بود؟. مرادِ آن سناتور این بود که چرا امریکا تاکنون این کشور را از هم نپاشیده و به چند کشورِ کوچکتر بدل نکرده است؟ این پرسش ها، در آن زمان، گفت و نوشت های زیادی را دامن زد، اما بسیاری از کسانی که در این باره ی این چگونگی در رسانه های همگانی گفتند و نوشتند، برآن بودند که ایران همیشه پایگاه سرمایه داری غرب در خاورمیانه خواهد ماند و آنچه بنام انقلاب اسلامی در ایران رویداده است، پدیده ای نابهنگام و زودگذر است و ایران همچنان در آینده، پایگاه بزرگی برای غرب خواهد بود. این نگرش، ریشه در سیاستی داشت که دنباله ی سیاست انگلیس در سده ی گذشته درباره ایران بود. این سیاست، یکپارچه خواستنِ ایران در راستای امنیت خارومیانه و جهان بود. آنان یکبار در سده بیستم میلادی، آذربایجان را از چنگ روس ها در آورده بودند و به ایران بازگردانده بودند.

در دوران نزدیکتر، حتی اوباما هم بر این باور بود که چون ایران بیشترین شمارِ جوانان درس خوانده و نوگرا و نیز نیروی کاری نیمه ماهر در خاورمیانه دارد که بسیاری از آنان هوادار ارزش های امریکایی و خواهانِ سبک زندگی غربی هستند، باید ایران را سرمایه ای دراز مدت دید. چنین بود که او نه تنها هرگز گزینه ی نظامی را جولان نداد، بلکه همواره می کوشید که با نرمخویی، دیالوگی با مردم ایران داشته باشد و با حکومت اسلامی نیز مدارا کند. حتی در دوران ترامپ هم که هوچیگری و پاپیولیسمِ داخلی و خارجی، یورش به ایران و از هم پاشی رژیم کنونی را از امریکا می خواست و نتن یاهو شب و روز به امریکا هشدار می داد که بمب اتمیِ اسلامی در حال ساخته شدن است، پی گیریِ سیاستِ یکپارچه خواهی ایران سبب شد که ترامپ در آخرین لحظه، فرمان حمله به ایران را وارو کند و با این کارِ خود، بسیاری از لابی های پرتوانِ یهودی و عربی را نا امید کند.

شیوه ی رفتارهای سیاسی امریکا و انگلیس در پیوندِ با حمله ی اسراییل به ایران در هفته ی گذشته نیز نشان داد که خوشبختانه سیاست امریکا و انگلیس درباره ی یکپارچه خواهی ایران همچنان پابرجاست. گواهِ این سخن، گونه ی یورش اسراییل به ایران در روز جمعه ی گذشته است. اگر قرار می بود که ایران را در اندک زمانی به هم بریزند، اسراییل پالایشگاه های فعال ایران را بمباران می کرد تا منبع اصلی درآمدِ حکومت، بی درنگ قطع شود و عمله و اکره ی داخلی و خارجیِ رژیم را در اندک زمانی بجان هم بیفتند و آشوبِ بنیان کنی در ایران بپا شود. اما امریکا چنان نکرد و با فشار بر حکومتِ نتن یاهو و همپالکی های دست راستی اش، او را وادار به خویشتنداری کرد.

به گمانِ من، بنیادی ترین پیامی که از پاسخ نظامی اسرائیل به ایران می توان گرفت، این است که امریکا و انگلیس، همچنان ایران را کشوری یکپارچه می خواهند و در راستای این سیاست، حتی با حکومت آخوندهای قشری نیز کنار می آیند و تجزیه ایران را برنمی تابند.



Post a Comment

Saturday, April 20, 2024


خـانمِ زیرِ نقـاب..... 




داشتم دیوانِ ملکوتیِ امام خمینی را می خواندم و در این اندیشه بودم که اکنون که روانکاوی نویسندگان و شاعران از روی آثارشان مُدِ روز شده است، چرا کسی شعر امام را از این زوایه بررسی نکرده است؟ اما هرچه بیشتر خواندم و پیشتر رفتم، ژرفتر دریافتم که این کارِ درباره این شاعر، در این بُرهه از زمان، شدنی نمی توانسته است باشد، زیرا که منظومه های آن امامِ همام گواهی می دهد که سُراینده ی آن ها، رندی وارسته و رها از چنبره غرایز هستی- آلایی چون خشم، کوته نظری، سنگدلی، کین توزی، حرص و آز بوده است. نویسنده و پژوهنده ی روانکاو- به گونه ای که در زبان فارسی در این دو دهه باب شده است – ناگزیر می بود که بنویسد که شاعر در این دیوان، بارها “کودکِ درون” خود را مانندِ کبوترِ چاهی بال و پر داده است و در زیرِ آسمانِ آبیِ (بی تخفیف!؟) به هوا پرّانده است. هم نیز این نکته که شاعر در پرتوِ “شعورِ نبوت” (البته شعورِ امامت درباره این شاعر درست تر است)، برعقده ی اودیپ خود پا گذاشته است و آنرا منکوب کرده است و با ذهنی سرکش و آزاد و آزادی خواه و نارام و عاشق پیشه و بذله گو به سیرِ افاق و انفس پرداخته است. باور نمی کنید؟ پس باید نمونه هایی از شعرهای عاشقانه، عارفانه و فقاهی (فقاهت+فکاهی) امام را با هم مرور کنیم تا دریابید که چه می گویم.۱

عاشقانه:

دست من بر سر زلفین تو بند است امشب
با خبر باش که پایم به کمند است امشب

جان من درخور ِ یک بوسه ای از لعل تو نیست
قدس من! باز بگو بوسه به چند است امشب؟

لعل من برلب ِ چون لعل تو ای مایه ناز
مگسی سوخته، بنشسته به قند است امشب

—–

بوسه زد بادِ بهاری به لب سبزه به ناز
گفت در گوش ِ شقایق، گل نسرین صد راز
بلبل از شاخه گل داد به عشاق پیام
که در آیید به میخانه ی عشاق نواز

——

هیچ دانی که زهجران تو حالم چون شد
جگرم خون و دلم خون و سرشکم خون شد
لب ِ شیرین تو ای می زده، فرهادم کرد
جانم از هردو جهان رسته شد و مجنون شد
تار و پودم به هوا رفت و توانم بگسست
تا به تار سر زلف تو دلم مفتون شد

عارفانه:

با شیخ بگو که راه من باطل خواند
برحق تو لبخند زند باطل مــا
گر سالک او منازلی سیر کند
خود مسلک نیستی بود منزل ما

—–

آنکه دل بگسلد از هردو جهان، درویش است
آنکه دوری کند از این و از آن، درویش است
نیست درویش که دارد کُله درویشی
آنکه نادیده کلاه ِ سر و جان، درویش است
خرقه و خانقه از مذهب رندان دور است
آنکه دوری کند از این و از آن، درویش است

——

فاطی که به دانشکده ره یافته است
الفاظی چند را بهم بافته است
گویی که به یک دو جمله ی طوطی وار
سوداگر ِ ذات پاک نایافته است.

فاطی، بسوی دوست سفر باید کرد
از خویشتن خویش، گذر باید کرد
هر معرفتی که بوی هستی تو داد
دیویست به ره، از آن حذر باید کرد

فقاهی:

قم بدکی نیست از برای محصل
سنگگ نرم و کباب اگر بگذارد
بهر عبادت، حرم مکان شریفی ست

خانم زیر نقاب اگر بگذارد
حوزه علمیه دایر است ولیکن

خانِ فرنگی مآب اگر بگذارد
هیکل بعضی شیوخ، قدس مآب است

عینک با آب و تاب اگر بگذارد
ساعت ده موقع مطالعه ماست

پینکی و چُرت و خواب اگر بگذارد




Post a Comment

Thursday, April 18, 2024


ما به خورشـید، رنگِ خون دادیـم 




باز زيرِ نقاب، خـالی بـود
آن همه کـَرّ و فـَر! خيالی بود

آن تلاوت که می رسيد به گوش
ضرب-آهنــگِ ماستـمالی بـود

هرچه پهپاد و هرچه موشک بود
همه پوشالی، ارتحالی بود

چشم و گوش و دل و دماغ همه
همه کوری، کری و لالی بود

راه ‏ها سوی چاه ‏ها می رفت
باز هر پاسخی سئوالی بود

ما به خورشيد رنگ خون داديم
ورنه خوشرنگ و پرتغالی بود

می درخشيد شاد و می رخشيد
آسـمانش به آن زلالی بـود

باز شـرمنده شد خداوندی
که هوادار اين حوالی بود؟


Post a Comment
Free counter and web stats blog counter
seedbox vpn norway