گـُوبـــاره
 

Wednesday, March 11, 2026


امان از دستِ این پدر و پسر! 



.
خمینی هرگاه که می خواست نیشی به شاه و پدرش بزند، از آنان با عنوانِ "این پدر و پسر" یاد می کرد و هر دو را با هم می نواخت. گاهی می گفت: امان از دست این پدر و پسر. گاهی هم لعن و طعن آن دو را با این جمله آغاز می کرد: ما هرچه می کشیم، از دست این پدر و پسر است. این چگونگی سبب شد که پس از مرگ خمینی و آشکار شدنِ نقش احمد خمینی؛ پسرش، در مدیریتِ پدرش، این پدر و پسر را باهم نفرین کنند. امروز هم مرگ خامنه ای و جانشینی پسرش می توان گفت: ما هرچه می کشیم، از دست این پدر و پسر است.

گفتمان "پدر و پسر" در تاریخ ما دامنه ای دراز دارد و شاهان ایران هماره در پی سپردن تاج و تخت خود به پسرانشان بوده اند. پس از کوروش، پسرش کمبوجیه برتخت نشست و پس از داریوش، خشایار و سپس اردشیر اول پسرش و پس از او نیز داریوش دوم پسر اردشیر. در گذشته ی نزدیکتر، شاه اسماعیل صفوی پسرش طهماسب را بجای خود نشاند و فتحعلی خان، نوه اش ممد شاه و او نیز پسرش ناصرالدین شاه و سپس مظفرالدین و... این سنّت در خاندان های شاهان اروپا هم رسم است، اما نکته بنیادی در این داستان این است که پادشاهی در اروپا نهادِ نمادین سنّت های کهن است و شاهان اروپایی، دستی در سیاست ندارند.

سنّتِ واگذاری کارها از پدران به پسران و گاه به دختران، راه و رسمی کهن، از روزگارانِ پیش از انقلاب صنعتی اروپاست. در آن روزگار، همگان کم و بیش می توانستند دست به هرکاری بزنند زیرا که ابزارها ساده و دست ساز بود و بیشتر کارها نیازی به آموزش زیاد نداشت. اما پیدایش صنعت، پدیده های تازه ای را مانندِ: مهارت، "ویژه کاری" (تخصص) و "آموزش" پدید آورد و ویژه کاران و آموزش دیدگان را عنوان های تازه ای مانند: دکتر، مهندس، افسر، آپاراتچی و... داد و کاربردِ این عنوان ها را روشمند کرد و پشتوانه ی قانونی داد. چنین است که امروز فرزند هیچ مهندسی نمی تواند بدون دوره دیدن و گرفتنِ پروانه ی مهندسی، جای پدرش بنشیند. پیدایش چیزی بنام ویژه کار در جهان و پذیرش اهمیت آن از سوی مردم، بازتاب های موجنده ی فردی و اجتماعی بسیاری شده است که پرداختن به آن مثنوی هزار گیگا بایتی خواهد شد. یکی از این بازتاب ها در گستره ی سیاست این است که اکنون در هیچ کشور صنعتی کودتای نظامی نمی شود، زیرا که نظامیان نیک می دانند که دانش و توانش مدیریت سیاسی و فرهنگی کشور را ندارند.

این نکته که در کشور ما هنوز پسران شاهان  و ملاها خواستار شاه شدن و یا رهبر شدن هستند، گذشته از سویه ی کمدی آن، رویه ی تراژیکی نیز دارد که همانا جاماندگی و واماندگی تاریخی ذهنیت بخش بزرگی از مردمان ایران و درجا زدن آن در دوران پیشاصنعت است. کمدی تر و تزاژیک تر از آن این است که بخشی از این مردمان که دهه ها در کشورهای صنعتی زیسته اند و برخی از آنان درست خوانده اند و به جاها رسیده اند و خود را تمام ا مروزی و خردمند و خردمدار می دانند و می پندارند، پیروان و پشتیبانان گروه های شاه اللهی یا حزب اللهی هستند.   





Post a Comment

Thursday, October 09, 2025


ما همه بی هم هستیم 




 ما همه بی هم هستیم

بی هم در عالم هستیم

 

هرچند یک به یک در

خطِ مقدّم هستیم

 

از همدگر گریزان

هستیم و بی غم هستیم

 

یک دسته حزب اللهی

اهل مُحرّم هستیم

 

یک دسته شاه اللهی

درهم و برهم هستیم

 

برخی چپول و بی پول

حقِ مسلّم هستیم!

 

ما دو به دو زیادیم

گر یک به یک کم هستیم

 

ما دشمنان خویشیم

با تو دمادم هستیم

 

"آباد باش ای ایران"

ما پات محکم هستیم

 

"دل شاد باش ای ایران"

ما نیز کم کم هستیم

 

"از ما فرزندان خود"

بگذر که بی هم هستیم



Post a Comment

Saturday, September 20, 2025


هوش مصنوعی با کسی شوخی نداره!  


 شخصی مطلب زیر را برای من فرستاده و خواسته است که شعرش را بخوانم واگر "عشقم کشید"، نظری و شاید هم نقدی درباره اش بنویسم. خواندم و چون نقد و نظری نداشتم، دست بدامن هوش مصنوعی (چت جی بی تی) شدم و او را به روح بزرگ جدش بزرگوارش اَلن تورینگ* سوگند دادم که نظر دبش و نقد جانانه ای درباره این شعر بنویسد. ایشان هم مکث کشداری کرد و دایره اش را هی چرخاند و چرخاند و پس از یک دقیقه نوشت: والّلا چی بگم؟

 نوشتم: انتظار چنین پاسخی را نداشتم. من که از شما نخواستم که اورانیوم غنی کنی یا راکتور اتمی بسازی!

نوشت: می فهمم چی میگی، اما بقول معروف تعریف از خود کردن،.... چیز خوردن است. آخه این شعر را خودِ من نوشته م.

بهتره شما درباره ش نظر بدهی.

 شگفت زده پرسیدم: راست میگی؟

نوشت: به حضرت عباس!

من بقول امروزی ها "هنگ" کردم. شعر را اینجا می گذارم، شاید شما با نیت نقد و نظر آن را بخوانید:

  شهر،

در خوابِ چراغ‌های خاموش
خود را در آیینه‌ی شکسته تماشا می‌کند.

صدای نان
از دیوارهای سیمانی بالا می‌رود،
اما دهانِ گرسنه‌ی کودکان
به رنگِ خاک خاموش می‌ماند.

آدم‌ها

در صفِ طولانیِ سکوت
چشم‌هایشان را
به دستِ نامرئی قدرت سپرده‌اند.

و من،
در میان این همه سایه،
به دنبال قلبی می‌گردم
که هنوز
بلد است از حقیقت
بوی گل بشنود.

………

*در سال 1950 الن تورینگ؛ ریاضی دان جوان انگلیسی، در مقاله ای بنام "ماشین حسابگری و هوش"، پرسید: آیا ماشین هم می تواند توانایی اندیشیدن داشته باشد؟ این پرسش نخستین جرقه ی رشته ای بنام هوش مصنوعی (Artificial Intelligence) شد. از این رو، تورین را اکنون پیشاهنگ علوم کامپیوتر و هوش مصنوعی می خوانند.  

https://www.cs.ox.ac.uk/activities/ieg/e-library/sources/t_article.pdf



Post a Comment

Saturday, August 30, 2025



 

عجـب قهـرمـانـانـه و نرمشـی
تو اعصاب ما را کنی خش خشی
پس از جنگ و بی آب و برقی، کنون
مـکـانیـزم ماشـه را می کشـی؟




Post a Comment

Thursday, August 28, 2025


دیکتاتورها از اهل اندیشه و از تاریخ بیزارند.  


 دیکتاتورها راهزنان سیاسی اند. هردیکتاتوری می داند که شایسته ی جایگاهی که در آن است، نیست. آگاهی از این حقیقت، از زمان پیروزی دیکتاتور آغاز می شود و مانندِ خوره به جانش می افتد و او را از درون می فرساید. از آن پس، هرچه دیکتاتور در دل و جان خود کوچکتر و درون-تهی تر و زبونتر می شود، بر فیس و افاده ی خود می افزاید، تا فرومایگی و لرزندگی درون خود را با بادی که در زمان بیداری به غبغب می اندازد، پنهان کند. این باد و بُغ مکانیزمی غریزی ست که همه ی پستانداران دارند و درهنگام ترس و لرزِ رویارویی با خطر بکار می افتد.(۱)

چون هر دیکتاتور، نیک می دانند که بزرگترین جایگاه سیاسی و اجتماعی کشور را با زور و خونریزی و ای بسا که با کمکِ بیگانگان گرفته است، بر آن می شود که “حقیقت” را تحریف کند. اما چون حقیقت تحریف پذیر نیست، او بناگزیر، می کوشد تا روی هر حقیقتی را با واقعیتی سازگار با روز و روزگارِ خود بپوشاند. برای نمونه، ادعا می کند که وی در بزنگاهی تاریخی که به نظر او، کشور دچار آشوب و نابسامانی های فراوان بوده است و خطر تجزیه چندپاره شدن سرزمین باستانی او می رفته است، بناگزیر و علیرغم میل باطنی خود، به ندای وجدان و اخلاق و تاریخ و انسانیت پاسخ مثبت داده است، تا با قربانی کردنِ خود، کشور را نجات دهد! در پی این ادعا، دیکتاتور ناچار است که تاریخ را تحریف کند تا بتواند آن را در قامت ناساز و بدقواره ی خود مهندسی کند و چشم انداز آینده را در راستای ماندگاری حکومت خود بسازد و اخلاقی همساز با آن شکل دهد. او بدین گونه، دیواری بلند از دروغ بر دروغ بر دروغ بنا می کند که البته نمی تواند تا ثریا بالا رود و روزی بناگهان برسرِ او و عمله و اکره اش فرو می ریزد.

همه ی دیکتاتور از اندیشیدن، بویژه ایدیشه ی انتقادی گریزان ند و از اندیشمند و دانشمند و روشنفکر و تاریخ نگارِ بی طرف که در هرجا توانایی تمیز دادن راست از ناراست را دارد و می تواند پوسته ی رویین واقعیت های دروغین را از روی حقیقت ها برکند، بیزارهستند. امیلیو جنتیله (Emilio Gentile)؛ مورخ نامدار ایتالیایی که بزرگذاشتِ ابزارگونه و دروغینِ آداب و نمادها و سمبول های افسانه ای کهن را ویژگی بزرگ حکومت ایدئولوژیک می داند، برآن است که اگرچه دشمنی با دانایان و اندیشمندان و نویسندگان در حکومت های فاشیستی نمایانتر از گونه های دیگر حکومت های دیکتاتوری ست، اما حقیقت این است که هیچ فردی که بناحق در جایگاهی که شایشته او نیست، می نشیند، نمی تواند دلِ خوشی از آنان که اهل کندوکاو و بررسی و حقیت یابی در گستره ی همگانی هستند، داشته باشد.(۲)

دیکتاتورها با تاریخ گرفتاری بنیادی دارند. آنان از تاریخ می هراسند و خوش می دارند که زمان در ذهن شهروندان از نقطه صفر، یعنی زمان به قدرت رسیدن هریک از آن هاست، آغاز شود. هر دیکتاتور تاریخ را به روایت خودش می نویسد که با رفتن او به زباله دان تاریخ انداخته می شود. دیکتاتورها تاریخ را برای بهره گیری ابزاری در راستای ماندگاری حکومت های خود می خواهند. چنین است که هیچ دیکتاتوری از تاریخ درس نمی گیرد. تاریخ نیز از کسی که از آن چیزی نیاموزد، به نیکی یاد نمی کند.

اگر تاریخ را ترنی بسوی آینده بپنداریم، می توانیم بگوییم که نگرشِ تاریخی، بلیطِ این ترن است. تنها کسانی که این نگرش را دارند، می توانند به آن بپیوندند.

هراس گروه ها و سازمان های سیاسی، قبیله ای، دینی و نیز حزب های فاشیستی و حکومت های دیکتاتوری از اهل اندیشه و تاریخ و پژوهش و روشنگری و ردیابی های بی طرف، هراس از آشکار شدن* حقیقت* است. از این رو، راهزنان قدرت و دارندگان ثروت، همیشه در پی خریدن و خنثی کردن اندیشمندان و منتقدان خود می شوند. اما اگر این کار شدنی نباشد، از کشتن آن ها هیچ پروایی ندارند. چنین است که گروه ها، سازمان ها و حزب های سیاسی ای که اهل اندیشه و قلم را خوار می دارند و به آنان برچسب های ناشایست و ناروا می زنند، باید دارای گرایش های فاشیستی پنداشت.

دنبـــاله



Post a Comment

Thursday, July 31, 2025


نایب امام زمان 


 تصویر لینک

در مجلس عروسی پسر عباس میرزا ، فتحعلی شاه به صدر اعظم، میرزا شفیع مازندرانی شراب تعارف کرد، اما میرزا نخورد.
شاه گفت: اگر ننوشی باید پنج هزار تومان جریمه بدهی.

صدر اعظم جریمه را پرداخت و پس از آن، داستان را در نامه ای محرمانه، به میرزای قمی که آیت الله عظمای آن روزگار بود، نوشت.

میرزای قمی در پاسخ اش نوشت: شما بیجا کردی که از فرمان سلطانِ اسلام پناه سرپیچی کردی. باید شراب را می نوشیدی و پنج هزار تومن به ولی امر زمان، نایب امام زمان ( که خودش بود) می پرداختی.
صدر اعظم چون آن پاسخ بخواند، فریاد برآورد که امام زمان، عجب مادر ......ای را نایب خود کرده است.

بازگشت



Post a Comment

Tuesday, July 29, 2025


چگونه شاه سرنوشت خود را بدست خویش رقم زد؟ 


در ستونِ بررسی کتاب در روزنامه ی گاردین در این هفته، جان سیمپسون؛ ویراستار بخش رویدادهای جهانی در بی بی سی، کتابِ " شاهنشاه: سقوطِ شاه، انقلاب 1979 و ویرانی خاورمیانه" نوشته ی اسکات اندرسون را بررسی کرده است. اسکات اندرسون؛ خبرنگار زبده ی امریکایی و نویسنده چندین کتاب درباره ی رویدادها و روندهای سیاسی در خاورمیانه است. در این بررسی جان سیمپسون به بازنوشتِ چند نکته از کتاب اندرسون پرداخته است که من چندی از آن ها را در این یادداشت، فشرده وار می آورم.  

نخست این که محمد رضا شاه پهلوی مانند قهرمان های تراژیک در نمایشنامه های شکسپیر، نمایی پُرکبکبه و شکوهمند داشت و درونی لرزان، ریزان، بیمناک و ناتوانن. او نیز چون ریچاردِ سوم، با خویشخوشخواهی زمینه ی فروافتادن از تخت  پادشاهی خود را بدست خود فراهم آورد. این گونه بود که بسیاری از نزدیکان شاه، او را دوست نمی داشتند. او همیشه دوستان خود را ناامید می کرد، زیرا توان تصمیم گیری نداشت و عادت داشت که اندرزهای آخرین کسی را که درباره موضوعی می دید، بپذیرد. آنتونی پارسون، آخرین سفیر انگلیس در ایران که از هر دیپلمات دیگری به او نزدیکتر بود، درباره شاه گفته است که، "دوست داشتن شاه دشوار بود. او بسیار مظنون بود و شک نداشت ما می خواهیم او را بی اعتبار کنیم. با این همه، او چنان آسیب پذیر می نمود که دل آدم بحالش می سوخت."

اندرسون در این کتاب نشان می دهد که شاه سرنوشت خود را بدست خودش، با دخالت در کارهایی که باید از آن ها دوری می کرد، شکل داد. او پس از سفر کارتر به ایران در سال 1978 میلادی از یکی از وزیران خود خواست که مقاله ای با نام مستعار بنویسد و در آن خمینی را جاسوس انگلیس بخواند و منتشر کند. آن وزیر هشیار و خردمند یاد آور شد که این چنین مقاله ای می تواند در کشور آشوب بپاکند. اما شاه، سرمست از ستایش های کارتر، سخن آن وزیر را ناشنیده گرفت. مقاله منتشر شد و آشوب نیز بپاشد. حتی زمانی که شمار تظاهرات و تظاهر کنندگان رو به افزایش داشت، شاه بی هیچ دلیلِ خردپذیری از صدام حسین خواست که خمینی را که در حومه نجف در کُنجی  نشسته بود و دسترسی به او آسان نبود، از عراق بیرون کند. صدام چنان کرد. خمینی به فرانسه رفت و کانون توجه رسانه های جهان شد و دسترسی به او برای همگان آسان. او نیز پروژه ی خود را بیش و پیش از گذشته به پیش برد. شاه رفت و خمینی آمد و به قدرت رسید.  

به نوشته جان سیمپسون، اندرسون نیز مانند همه نویسدگان امریکایی که درباره انقلاب ایران نوشته اند، در کتابِ خود بر روابط ایران و امریکا پرداخته است و به عواملِ دیگر، کمتر بها داده است. البته او برای نوشتن این کتاب، با فرح پهلوی گفتگو کرده است. به نوشته ی اندرسون، فرح می دانست در ایران چه می گذشت، اما ناتوان از تاثیر گذاری برهمسرِ خود در پیش گیری آنچه روی داد، بود.

جان سیمپسون در پایان بررسی خود نوشته است: از خاورمیانه تا جنگ در اوکراین، جهان همچنان شاهدِ پس لرزهای فروافتادن شاه از اریکه ی قدرت است. این چگونگی آدم را وسوسه می کند که بگوید چون این ریچارد دوم - یعنی محمدرضا شاه- نمی توانست دست از دخالت های بیجای خود در اموری که باید دست نخورده می ماندند، بردارد، این تراژدی پدید آمد. تراژدی ای که دامنه آن فراگیرتر از حکومت پهلوی بود.       

دنبـــاله: 




Post a Comment
Free counter and web stats blog counter
seedbox vpn norway