يِکی از بازتابهای بزرگ گريزِ ناگزيرِ بسياری از ايرانيان در سه دهه گذشته از سرزمين خود، بيرون آمدن انسان ايرانی از خاک و لاک تاريخی خويش و آشنا شدن او با جهان کنونیست. او در پرتو اين رويداد دريافت که نه ايران دل عالم است ونه هنر تنها نزد ايرانيان است. شايد برای نخستين بار بود که ايرانيان با شگفتی ديدند و شنيدند و دريافتند، که مردم برخی از کشورهای جهان نه تنها نامی از اصفهان نصف جهان و فردوسی و صنايع دستی ايران و سيب خراسان و حافظ و کوه دماوند و قله های تاريخی و فرهنگی و ادبی ما نشنيدهاند که حتی نمیدانند ايران ما در کجای جهان است.
هر فرهنگ سيستم نگهدارندهای دارد که ورای گوش ِهوش انسان به ذهن وی راه میيابد و با عواطف او در می آميزد و پيشداوریها و پيش پندارههايی را ميدان میدهد که زمينه ساز قوميت و در دنيای مدرن مليت است. اين سيستم هماره در کار است و از نسلی به نسل ديگر سپرده میشود. برخی از بازتابهای زبانی ِاين پيش پنداره ها اين هاست:
هيچ کجای جهان ايران نمیشود
ايرانيان ذاتاً با هوش هستند
حقوق بشر ريشه در انديشه های ايرانی دارد
ايران دل عالم است
هنر نزد ايرانيان است و بس
ای ايران ای مرز پر گهر
ای خاکت سرچشمه هنر
خود گرايی همگانی و برتر انگاری فرهنگ بومی، پديده ای طبيعیست. آگاهی از اين چگونگی تنها با رويا رو شدن با "ديگری" ممکن میشود. چنين مینمايد که اين رويارويی برای ما دارد اندک اندک به پيدا شدن گفتمانی بنام "ديگری"، در ذهن و زبان ما کشيده میشود. اين فرآيند، آغاز انديشيدن به جهان مدرن و درگيری با آن است. پيش تر در برابر ايران ، انيران بود که ديگری افسانه ای و ذهنی بود. اما، "ديگر"، در ذهنيت مدرن، يعنی آن که مانند ما نيست، اما مانند ما دارای "حقوق" است. امروزه واژه " دگر انديش" و "دگر باش" در زبان فارسی، نشان از پذيرش اندک اندک مفهومی بنام "ديگری"، در ذهنيت ايرانی دارد.