بـا زیـرشـلواری و دمـپایی
در رفت و رفت ایران به تنهایی
شد کاسه ی صبرش یهو لبریز
از هرکه و از هرچه اینجایی
هنگام رفتن حال و روزش سخت
آتشفشان بود و تماشایی
"رفتم که رفتم"، زیرِ لب می خواند
با ریتم و آهنگِ "ددم وایی"
پرزد پرستو وار و راحت شد
از بحثِ اینجایی و آنجایی
یعنی میانِ ماندن و رفتن
راهی نشانش داد بابایی
که جامه دانِ همسرِ خود را
برداشت و با خرت و پرتایی
در رفت تا آنسوی نامردی
تا مرگ بر هر آمریکایی
از زنده باد اسلام آخوندی
تـا انتهـای بی سـروپایی