نوروز آمد
بی نور و سور و سرور
بی گندمِ سبز و سفره
و بهار
دامن گلدارش را
برشهرهای سوخته گسترد
دلقک وار
اکنون ماه،
قندیل غنوده ای ست
آویخته برگذرگاهی بی گذار
و چمن،
چراغ سبز راهی به بیراهی
پنجره ها، حنجره های خالی از جوانه و جنون اند
و بُغضی گلوگیر
جای خالی نسیم را گرفته است
همه ی خیابانهای تنِ شهر
تیر می کشند.
وای اگر برندارد جهان را از جا
یادِ جان های جوانی
که روشن، از آب و آتش گذشتند