اسماعیل، اسماعیل
تو می خواستی که آسمان
کهنه ردائی برازنده براندام کامکاریِ انسان نباشد
و، "تشريف های هرچه فراخاکی
از دوشِ هوش و بينش زيبای آدمی"،
فرو افتد
تا آئين او، پس از فردا،
آئينه ی زمين شود.
زهازه،
تنها یکی از ما
بس است که راست گفته باشد
تا ما دروغ نگفته باشیم.
اکنون برخیز و ببین
چگونه دیوِانِ دمان
از آسمان بی در و پیکر
این سان
آسان
دریا را به آتش کشیده اند
و فردا را!
برخیز و ببین
که هیچ دری
بر هیچ دیواری نمانده است
و بینشِ زیبای آدمی
در خود به دیده ی تردید می نگرد
اسماعیل، اسماعیل
تنها آدمی دشمن آدمیزای ست
که رویاهای کهکشانی خود را
با وسوسه های جانوری تاخت می زند
برخیز و ببین که از عشق
چیزی با جهان نمانده است.
و اکنون ایران
کابوس خونسرشته ی بیداران است!
...............
"کابوس خونسرشته بیداران" نام دفتری از شعرهای اسماعیل خوئی ست.
(اخبار روز)