واژگان که می شورند
تو کیستی که به آن ها بخندی
و با پوزخند تاریخی ات
که یادگار دوران پارینه سنگی ست
راه بر آنها ببندی؟
خون، خاستگاه رهایی انسان
از تهی مایگی و بی خویشی ست
و هماره روزنی
برای رسیدن به خورشید می جوید
بگذار تا بهار
برهنه بیاید
بروید
و بیهودگی ها و بی خودی ها را درو کند
چه برهانی از نرگسی بُراتر
و چه منطقی از عطر باد آورده ی بنفشه در نوروز
رساتر است؟
تو کیستی
که دل به توره و تبلیس سپرده ای
و ما را به انابه و تعویذ می خوانی
به ستوه آمده ام از دست تو
بگذار تا هرچه باید
بیاید
و بهار،
چونان همیشه
بنفشه بکارد
بردامنه ی خونبار البرز
بگذار تا عشق
بروبد از این خاک
هرچه بی ما برای ما ساخته اند
پرداخته اند
آورده اند و انداخته اند
بگذار تا ما رهروان راه خود باشیم.